Im still love you
I'm still love you
p⁸
[ظهر]
ا.ت و یونا و مینا نشسته بودن تو اتاق نشیمن مادر تهیونگ هم طبقه بالا تو اتاقش بود برای استراحت، یونا داشت کیکش رو میخورد همونطور که با اسباببازی هاش بازی میکرد و ا.ت و مینا مشغول صحبت بودن
مینا: نمیدونم واقعا و هیچ ایدهای هم ندارم خودت میدونی تهیونگ غیرقابل پیشبینیِ
ا.ت: قبلا تو اون کشو اسلحهای که از طرف پدرتون یادگاری مونده براش بود و با اینکه براش خیلی خاص بود هیچوقت قفل نمیکرد کشو رو اما حالا که تو اینجوری میگی حتما چیز مهمی گذاشته
مینا: حس میکنم به تو مربوط میشه
ا.ت: چرا من؟
ا.ت با کنجکاوی پرسید تا مینا خواست حرفی بزنه صدای باز شدن در عمارت اومد هردوتاشون برگشتن سمت در که تهیونگ با عروسک خرسی بزرگ صورتی رنگی اومد داخل یونا با دیدن این صحنه با خوشحالی جیغ کشید و سمت تهیونگ دوید و تهیونگ با لبخند بغلش کرد و گونهاش رو بوسید
تهیونگ: دیگه ازم ناراحت نیستی قلب من؟
یونا: عاشقتم بابایی
یونا تهیونگ رو محکمتر بغل کرد بعد از چند دقیقه با کمک خدمتکار یونا خرس بزرگ رو برد طبقه بالا تو اتاقش تا باهاش بازی کنه، تهیونگ سمت ا.ت و مینا برگشت و چهره جدی به خودش گرفت
تهیونگ: ممنونم که موندی
ا.ت چیزی نگفت فقط سرش رو تکون داد، تهیونگ سمت مینا برگشت و گفت
تهیونگ: میشه تنهامون بزاری؟
مینا: حتما
مینا که بلند شد تا سمت حیاط بره تهیونگ اومد و جای مینا رو کنار ا.ت پر کرد، چند ثانیه فقط نگاهش کرد با حسرت، دلتنگی، دوست داشتن خالص
تهیونگ: دیگه بهم نگاه هم نمیکنی؟
ا.ت با تردید سرش رو بالا آورد تا با تهیونگ نگاه کنه متوجه نگاه های تهیونگ شده بود، اون به خوبی تهیونگ رو میشناخت شاید هم بهتر از هرکس دیگه ای و همچنین کسی مثل تهیونگ ا.ت رو نمیشناخت
@heli_kim
با وضعیت حمایت ها واقعا دیگه منصرف شده بودم و به این نتیجه رسیدم که نوشته های خوبی ارائه نمیدم که حمایت نمیشم اما بخاطر چند نفر که میبینم برام ارزش قائل میشن دارم ادامه میدم، سعی میکنم فیک رو زودتر تموم کنم چون حس میکنم از تکپارتی یا دو پارتی ها بهتر حمایت میشه❤️
#بی_تی_اس #بنگتن #سناریو #فیک #تهیونگ
p⁸
[ظهر]
ا.ت و یونا و مینا نشسته بودن تو اتاق نشیمن مادر تهیونگ هم طبقه بالا تو اتاقش بود برای استراحت، یونا داشت کیکش رو میخورد همونطور که با اسباببازی هاش بازی میکرد و ا.ت و مینا مشغول صحبت بودن
مینا: نمیدونم واقعا و هیچ ایدهای هم ندارم خودت میدونی تهیونگ غیرقابل پیشبینیِ
ا.ت: قبلا تو اون کشو اسلحهای که از طرف پدرتون یادگاری مونده براش بود و با اینکه براش خیلی خاص بود هیچوقت قفل نمیکرد کشو رو اما حالا که تو اینجوری میگی حتما چیز مهمی گذاشته
مینا: حس میکنم به تو مربوط میشه
ا.ت: چرا من؟
ا.ت با کنجکاوی پرسید تا مینا خواست حرفی بزنه صدای باز شدن در عمارت اومد هردوتاشون برگشتن سمت در که تهیونگ با عروسک خرسی بزرگ صورتی رنگی اومد داخل یونا با دیدن این صحنه با خوشحالی جیغ کشید و سمت تهیونگ دوید و تهیونگ با لبخند بغلش کرد و گونهاش رو بوسید
تهیونگ: دیگه ازم ناراحت نیستی قلب من؟
یونا: عاشقتم بابایی
یونا تهیونگ رو محکمتر بغل کرد بعد از چند دقیقه با کمک خدمتکار یونا خرس بزرگ رو برد طبقه بالا تو اتاقش تا باهاش بازی کنه، تهیونگ سمت ا.ت و مینا برگشت و چهره جدی به خودش گرفت
تهیونگ: ممنونم که موندی
ا.ت چیزی نگفت فقط سرش رو تکون داد، تهیونگ سمت مینا برگشت و گفت
تهیونگ: میشه تنهامون بزاری؟
مینا: حتما
مینا که بلند شد تا سمت حیاط بره تهیونگ اومد و جای مینا رو کنار ا.ت پر کرد، چند ثانیه فقط نگاهش کرد با حسرت، دلتنگی، دوست داشتن خالص
تهیونگ: دیگه بهم نگاه هم نمیکنی؟
ا.ت با تردید سرش رو بالا آورد تا با تهیونگ نگاه کنه متوجه نگاه های تهیونگ شده بود، اون به خوبی تهیونگ رو میشناخت شاید هم بهتر از هرکس دیگه ای و همچنین کسی مثل تهیونگ ا.ت رو نمیشناخت
@heli_kim
با وضعیت حمایت ها واقعا دیگه منصرف شده بودم و به این نتیجه رسیدم که نوشته های خوبی ارائه نمیدم که حمایت نمیشم اما بخاطر چند نفر که میبینم برام ارزش قائل میشن دارم ادامه میدم، سعی میکنم فیک رو زودتر تموم کنم چون حس میکنم از تکپارتی یا دو پارتی ها بهتر حمایت میشه❤️
#بی_تی_اس #بنگتن #سناریو #فیک #تهیونگ
- ۸.۳k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط