سلام بچه ها من امروز اومدم پارت و چند تا فیلم بزارم بعد ب
سلام بچه ها من امروز اومدم پارت و چند تا فیلم بزارم بعد برم مدرسه❤️❤️
شکوفه های گیلاس🌸🌸
پارت۱۰🌸
اون زن.....کاریسا بود....دازای خواست اسمش رو صدا بزنه که ...با دیدنه صحنه جلوش شوکه شد...
کاریسا با یک...بچه بود...(اوهو😏)
دازای اروم به سمت کاریسا رفت و سعی کرد خیلی عادی حرف بزنه
دازای:سلام کاریسا👋
کاریسا:ن- نی-سان...چرا اینجایی؟؟
دازای:داشتم رد می شدم که تو و....اون بچه رو دیدم.
کاریسا یکم هول شد:ک کدوم بچه؟
دازای:همون بچه که اونجاست.
کاریسا:خب....
دازای:کاریسا اون بچهی توعه نه؟
کاریسا سرش رو بالا آورد بالا و با تعجب:از کجا فهمیدی؟
دازای:مثل اینکه یادت رفته قدرته من چیه (چون می تونه از همه ی قدرت ها استفاده کنه پس می تونه یکم آیند رو ببینه) *اروم نشستن
کاریسا:اه...اره...یادم نبود..
دازای:خب یعنی من داییشم؟
کاریسا: اره😄
دازای و کاریسا با هم خندیدن
حالا اسمش چیه؟
کاریسا:اوسامو فیلیکس (هشت سالشه بچه🤗)
دازای:اوسامو؟...با یکی از خندانه خودمون ازدواج کردی؟
کاریسا:نه...خب
دازای:خب؟
کاریسا:از خاندانه سایاکیه ...اون تصمیم گرفت فامیلیه خودش رو به اوسامو تغییر بده و..الان فاندور اوسامو هستش ..
دازای:فاندور...چه اسمه جالبی ..
فیلیکس:مامان مامان این مرد کیه؟
کاریسا☺️:داییته
فیلی:دایی؟؟
کاریسا:اره...به داییت سلام کن
فیلی جلو اومدن : سلام من فیلیکس هستم
دازای لبخند زد : سلام من دازایم داییت...
فیلی:اممم...دایی
دازای: بله؟
فیلی: میشه تو تا چیز بپرسم ؟
دازای:حتما
فیلی:خب....اولیش ... *یکم سرخ شد میشه ...بغلم کنی؟
دازای:☺️☺️*یواشکی خندیدن.....حتما
دازای فیلیکس رو اروم بغل کرد و روی پاش گذاشت ...پاش سمت مادرش بود و پشتش به پیاده رو .....
دازای:و دومی؟
فیلی:این یکی هم از داییه هم از مامان
دازای و کاریسا دوست داشتن بدونن سوالش چیه.
فیلی :خب....من ...بازم دایی یا خاله دارم؟
دازای و کاریسا:😀😄
کاریسا:البته که داری😄
فیلی :واقعاااا؟؟؟🤯🤯
دازای : معلومه یک خاله داری اسمش میساکیه...یک سال از مادرت کوچکتره و یه دایی دیگه هم داری اونم یه از خالت کوچکتره
فیلی: اخخخخ جوننننن....ولی من...*محکم بغل کردن
من دایی دازای رو خیلی بیشتر دوست دارم.
دازای و کاریسا تعجب کردن ولی بیشتر:🤭
کاریسا:تو تازه داییت رو دیدی چطور انقدر دوسش داری؟
فیلی:خب داییم خیلی خوشتیپ و قد بلنده
دازای و کاریسا بهم نگاه کردن :......🤭🤭🤭🤭😂😂😂😂😂
دازای و کاریسا هردو داشتن با هم می خندیدن ..که دازای متوجه شد یکی داره نگاشون میکنه.سرش رو چرخوند ولی هیچی ندید ولی سعی نکرد از مهبتش استفاده کنه ..
🌸
شکوفه های گیلاس🌸🌸
پارت۱۰🌸
اون زن.....کاریسا بود....دازای خواست اسمش رو صدا بزنه که ...با دیدنه صحنه جلوش شوکه شد...
کاریسا با یک...بچه بود...(اوهو😏)
دازای اروم به سمت کاریسا رفت و سعی کرد خیلی عادی حرف بزنه
دازای:سلام کاریسا👋
کاریسا:ن- نی-سان...چرا اینجایی؟؟
دازای:داشتم رد می شدم که تو و....اون بچه رو دیدم.
کاریسا یکم هول شد:ک کدوم بچه؟
دازای:همون بچه که اونجاست.
کاریسا:خب....
دازای:کاریسا اون بچهی توعه نه؟
کاریسا سرش رو بالا آورد بالا و با تعجب:از کجا فهمیدی؟
دازای:مثل اینکه یادت رفته قدرته من چیه (چون می تونه از همه ی قدرت ها استفاده کنه پس می تونه یکم آیند رو ببینه) *اروم نشستن
کاریسا:اه...اره...یادم نبود..
دازای:خب یعنی من داییشم؟
کاریسا: اره😄
دازای و کاریسا با هم خندیدن
حالا اسمش چیه؟
کاریسا:اوسامو فیلیکس (هشت سالشه بچه🤗)
دازای:اوسامو؟...با یکی از خندانه خودمون ازدواج کردی؟
کاریسا:نه...خب
دازای:خب؟
کاریسا:از خاندانه سایاکیه ...اون تصمیم گرفت فامیلیه خودش رو به اوسامو تغییر بده و..الان فاندور اوسامو هستش ..
دازای:فاندور...چه اسمه جالبی ..
فیلیکس:مامان مامان این مرد کیه؟
کاریسا☺️:داییته
فیلی:دایی؟؟
کاریسا:اره...به داییت سلام کن
فیلی جلو اومدن : سلام من فیلیکس هستم
دازای لبخند زد : سلام من دازایم داییت...
فیلی:اممم...دایی
دازای: بله؟
فیلی: میشه تو تا چیز بپرسم ؟
دازای:حتما
فیلی:خب....اولیش ... *یکم سرخ شد میشه ...بغلم کنی؟
دازای:☺️☺️*یواشکی خندیدن.....حتما
دازای فیلیکس رو اروم بغل کرد و روی پاش گذاشت ...پاش سمت مادرش بود و پشتش به پیاده رو .....
دازای:و دومی؟
فیلی:این یکی هم از داییه هم از مامان
دازای و کاریسا دوست داشتن بدونن سوالش چیه.
فیلی :خب....من ...بازم دایی یا خاله دارم؟
دازای و کاریسا:😀😄
کاریسا:البته که داری😄
فیلی :واقعاااا؟؟؟🤯🤯
دازای : معلومه یک خاله داری اسمش میساکیه...یک سال از مادرت کوچکتره و یه دایی دیگه هم داری اونم یه از خالت کوچکتره
فیلی: اخخخخ جوننننن....ولی من...*محکم بغل کردن
من دایی دازای رو خیلی بیشتر دوست دارم.
دازای و کاریسا تعجب کردن ولی بیشتر:🤭
کاریسا:تو تازه داییت رو دیدی چطور انقدر دوسش داری؟
فیلی:خب داییم خیلی خوشتیپ و قد بلنده
دازای و کاریسا بهم نگاه کردن :......🤭🤭🤭🤭😂😂😂😂😂
دازای و کاریسا هردو داشتن با هم می خندیدن ..که دازای متوجه شد یکی داره نگاشون میکنه.سرش رو چرخوند ولی هیچی ندید ولی سعی نکرد از مهبتش استفاده کنه ..
🌸
- ۴۹۳
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط