p41
p41
سکوت سالن فقط چند ثانیه دوام آورد.ناگهان الکس با خشم فریاد زد:
-کافیه!
همه از جا پریدند.رگهای گردنش بیرون زده بود.
در کمتر از چند ثانیه، افراد الکس اسلحههایشان را به سمت هلنا گرفتند.
هلنا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت اما همان لحظه...تهیونگ خودش را جلوی او انداخت.
×هیچکس حق نداره بهش دست بزنه.
تقریباً همزمان، افراد جونگکوک نیز اسلحههایشان را بیرون کشیدند. لوله اسلحهها مستقیم روی الکس و افرادش قرار گرفت. سالن به میدان جنگ تبدیل شده بود.
هیچکس حتی نفس هم نمیکشید. الکس پوزخند زد.
-فکر میکنی برندهای، جونگکوک؟
جونگکوک هیچ جوابی نداد. فقط نگاهش از روی الکس رد شد...و روی الینا ثابت ماند.
الینا کنار دیوار ایستاده بود. رنگش پریده بود. دستهایش میلرزید.
جونگکوک با قدمهایی آرام اما محکم به سمتش رفت. الکس متوجه شد.
-ازش فاصله بگیر!
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد. چند قدم دیگر برداشت تا مقابل الینا ایستاد.
_خوبی؟
الینا سرش را پایین انداخت.
+ا..اره
جونگکوک برای چند لحظه فقط به چهره رنگپریدهاش نگاه کرد. بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، کمی جلوتر ایستاد... طوری که کاملاً بین الینا و اسلحههای نشانهرفته قرار گرفت.
الینا با ناباوری به پشت جونگکوک خیره شد.
+چرا؟
جونگکوک با همان لحن سرد همیشگی گفت:
_تا وقتی من اینجام... هیچ گلولهای به تو نمیرسه.
برای یک لحظه...چشمهای الینا پر از اشک شد.
اما الکس...با دیدن این صحنه، کنترلش را کاملاً از دست داد.
-گفتم ازش فاصله بگیر، جونگکوک!
این بار...انگشتش آرام روی ماشه نشست.
حمایتتتت🎀🔮
سکوت سالن فقط چند ثانیه دوام آورد.ناگهان الکس با خشم فریاد زد:
-کافیه!
همه از جا پریدند.رگهای گردنش بیرون زده بود.
در کمتر از چند ثانیه، افراد الکس اسلحههایشان را به سمت هلنا گرفتند.
هلنا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت اما همان لحظه...تهیونگ خودش را جلوی او انداخت.
×هیچکس حق نداره بهش دست بزنه.
تقریباً همزمان، افراد جونگکوک نیز اسلحههایشان را بیرون کشیدند. لوله اسلحهها مستقیم روی الکس و افرادش قرار گرفت. سالن به میدان جنگ تبدیل شده بود.
هیچکس حتی نفس هم نمیکشید. الکس پوزخند زد.
-فکر میکنی برندهای، جونگکوک؟
جونگکوک هیچ جوابی نداد. فقط نگاهش از روی الکس رد شد...و روی الینا ثابت ماند.
الینا کنار دیوار ایستاده بود. رنگش پریده بود. دستهایش میلرزید.
جونگکوک با قدمهایی آرام اما محکم به سمتش رفت. الکس متوجه شد.
-ازش فاصله بگیر!
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد. چند قدم دیگر برداشت تا مقابل الینا ایستاد.
_خوبی؟
الینا سرش را پایین انداخت.
+ا..اره
جونگکوک برای چند لحظه فقط به چهره رنگپریدهاش نگاه کرد. بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، کمی جلوتر ایستاد... طوری که کاملاً بین الینا و اسلحههای نشانهرفته قرار گرفت.
الینا با ناباوری به پشت جونگکوک خیره شد.
+چرا؟
جونگکوک با همان لحن سرد همیشگی گفت:
_تا وقتی من اینجام... هیچ گلولهای به تو نمیرسه.
برای یک لحظه...چشمهای الینا پر از اشک شد.
اما الکس...با دیدن این صحنه، کنترلش را کاملاً از دست داد.
-گفتم ازش فاصله بگیر، جونگکوک!
این بار...انگشتش آرام روی ماشه نشست.
حمایتتتت🎀🔮
- ۹۴
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط