{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p40

p40
صبح روز بعد... عمارت الکس

الینا تازه از اتاقش بیرون اومده بود که صدای الکس توی سالن پیچید.

-امشب یه جلسه مهم داریم.

الینا بدون اینکه نگاهش کنه، از کنارش رد شد.

+به من ربطی نداره.

الکس آروم گفت:

-ربط داره... چون جونگکوک هم اونجاست.

الینا همون لحظه ایستاد.چند ثانیه سکوت کرد.

+ازم چی می‌خوای؟

-فقط کنارم بایستی

+و اگه قبول نکنم؟

الکس با خونسردی لبخند زد.

-لازم نیست دوباره تهدیدت کنم.

الینا نگاهش رو پایین انداخت.جوابی نداد.

چند ساعت بعدعمارت جونگکوک.تهیونگ با عجله وارد دفتر شد.

× خبر رسید امشب الکس با چندتا از خانواده‌های مافیا جلسه داره.

جونگکوک پرونده رو بست.

_محلش؟

×هتل رویال.

جونگکوک از جاش بلند شد.

_ماشین رو آماده کن.

تهیونگ چند لحظه مکث کرد.

×اگه... الینا هم اونجا باشه چی؟

جونگکوک برای چند ثانیه بی‌حرکت موند.بعد با همون لحن سرد همیشگی گفت:

_من برای الینا نمی‌رم...

کتش رو پوشید.

_من برای الکس می‌رم.

اما تهیونگ خوب می‌دونست...جونگکوک داشت به خودش دروغ می‌گفت.چون از لحظه‌ای که اسم الینا رو شنیده بود...برای اولین بار بعد از هفته‌ها، نگاهش دوباره رنگ زندگی گرفته بود.

هتل رویال جلسه در سکوت کامل جریان داشت.

رؤسای خانواده‌های مافیایی دور میز نشسته بودند.جونگکوک با همان نگاه سرد روبه‌روی الکس نشسته بود.

الینا چند قدم پشت سر الکس ایستاده بود و حتی جرئت نمی‌کرد به جونگکوک نگاه کند. الکس لبخند زد.

-خوشحالم که همه دعوت من رو قبول کردین.

ناگهان...درِ سالن با صدای بلندی باز شد همه سر برگرداندند.

هلنا وارد شد. در دستش یک فلش بود تهیونگ با تعجب بلند شد.

×هلنا... اینجا چیکار می‌کنی؟

هلنا بدون اینکه جواب بده، مستقیم به سمت تلویزیون بزرگ سالن رفت فلش را وصل کرد. الکس اخم کرد.

-داری چیکار می‌کنی؟»

هلنا دکمه پخش را زد. روی صفحه، یکی‌یکی فیلم‌ها و اسناد ظاهر شدند.

قراردادهای محرمانه...

تصاویر انبارهای مخفی...

و مدارکی که نشان می‌داد الکس در شبکه‌ای از جرایم سازمان‌یافته، از جمله قاچاق مواد مخدر و اعمال خشونت شدید، نقش داشته است.

سالن در سکوت فرو رفت. یکی از مهمان‌ها با ناباوری گفت:

!
&این مدارک واقعیه...

رنگ صورت الکس پرید.

-خاموشش کن!

هلنا حتی به او نگاه هم نکرد.

÷نه. تو همونی نبودی که قسم میخوردی زندگیت پاکه و هیچ کاره هستی؟ ها؟

الکس یک قدم جلو آمد.

-گفتم خاموشش کن!

هلنا با صدایی محکم گفت:

÷این مدارک اگه به دست پلیس برسه، همه چیزت تمومه

برای اولین بار...لبخند از روی صورت الکس محو شد.

جونگکوک نگاهش را از صفحه برداشت و به الکس خیره شد.

_پس تمام این مدت... همه این بازی‌های تو بود؟ حتی بازی الینا؟

الکس چیزی نگفت.فقط مشتش را گره کرد.

تهیونگ آرام کنار هلنا ایستاد.

×این مدارک رو از کجا آوردی؟»

هلنا بدون اینکه نگاهش کند، فقط یک جمله گفت:

÷وقتی آدم زیادی مطمئن باشه که هیچ‌کس حریفش نیست... اشتباه‌های بزرگی می‌کنه.

سکوت سنگینی سالن را فرا گرفت و همه فهمیدند بازی از این لحظه، کاملاً عوض شده است.
🔮
حمایت کنید🎀
دیدگاه ها (۱)

p41سکوت سالن فقط چند ثانیه دوام آورد.ناگهان الکس با خشم فریا...

p42صدای شلیک...همه را از جا پراند.گلوله به لوستر بزرگ وسط سا...

سلام سلام بچه ها درمورد فیکمن یه مدت درگیر یه چیز هایی بودم ...

p39صبح روز بعدعمارت جونگکوک:تهیونگ بدون در زدن وارد دفتر شد....

p38ویو جونگکوک:جونگکوک توی دفترش نشسته بود. پرونده‌ای روی می...

p30(جونگکوک _ الینا+)جونگکوک غر زد: _من بچه نیستم.+ساکت باش....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط