{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧
𝐏𝐚𝐫𝐭:6
خانم جئون:خب پس ، هرچی زودتر برای مراسم اقدام کنیم تا دیر نشه.
با شدت سرمو آوردم بالا که مطمئنم صدای گردنم به گوش همه رسید.
+:ا..این همه عجله و..واسه ی چی؟
با این حرفم بابام با یه چشم غره که از حرفم پشیمون شدم بهم خیره شد..
&:خانم کیم مشکلی هست؟
آقای جئون با غضب بهم خیره شد..
به ناچار سرمو انداختم پایین و با صدایی که سعی میکردم به گوش بقیه برسونم لب زدم:
+:متاسفم ..منظور بدی نداشتم
&:خوبه
بعد از گذشت دقایقی که مادر هامون داشتن در مورد پاساژ و لباس و غذا و بقیه ی کار های مراسم صحبت میکردن و پدر هامون هم در مورد مسائل شرکت صحبت میکردن.
ناخداگاه چشمم به جونگکوک افتاد که با یه نگاه که انگار میخواست منو بکشه داشت نگاهم میکرد.
تمام ستون و فقراتم به لرزه افتاد ، با این وصلت انگار خرگوش رو میدی به یه مشت ببر درنده و من حکم خرگوش رو داشتم..
کاشکی میشد زیرش زد.
تو همین فکر ها بودم که دیدم همه بهم خیره شدن، یه لحظه خون تو رگ هام خشک شد . نکنه اینارو با صدای بلند گفتم؟
+:چ..چیزی شده؟
–:تو فکر بودی ... می‌خوام باهات صحبت کنم ، بریم تو تراس؟
چییی؟ من اصلا علاقه ای به صحبت با شما ندارم آقای داف و در عین حال ترسناک.
به ناچار بلند شدم و به سمت تراس رفتم،آخه چه حرفی داری با من بزنی مرد مؤمن‌..
_:من می‌دونم تو اصلا علاقه ای به ازدواج با من نداری.. چهرت اینو جار می‌زنه
به به نقطه ضعف هم دادم دستش ، ببینم الان چجوری میخواد سوءاستفاده کنه.
+:شما مشکلی نداری؟
از اینکه بگه نه واقعا میترسیدم ، دستام یه زده بود و عرق کرده بود.
با حرفش نفس حبس شدم آزاد شد.
_:علاقه ای به ازدواج باتو ندارم
اممم خب الان باید خوشحال باشم دیگه مگه نه؟ درسته هیچ وقت کسی منو نمیخواد ولی الان میتونم یکم خوشحال باشم.
_:بیا یه قرار بزاریم!
با صدای قاطع اش مو به تنم میخ- ببخشید سیخ شد.
+:چه قراری؟
پس میخواد سوء‌استفاده کنه!
_:ما ازدواج سوری میکنیم ... این ازدواج فقط برای شرکته و هیچ حسی بین ما رد و بدل نمیشه. میتونیم فقط جلوی دوربین نقش دوتا زوج بی نقصی رو بازی کنیم که انگار واسه ی هم خونمون رو میدیم ولی بدر دنیای واقعی خودمون فقط یه هم خونه و شریک ساده ایم.. و منم باید بگم به یکی دیگه علاقه دارم، و اگه یکی از ما عاشق اون یکی بشه . با کمی مکث و به پوزخند ادامه داد:
_:سهام شرکت برای اون یکی میشه
با حرف هاش خیالم تقریبا راحت شد ولی از بابام میترسیدم، هه سوء‌استفاده گر یعنی آنقدر منو سست عنصر دیده؟ زهی خیال باطل . بعد سوالم رو مطرح کردم
+:ازدواج سوری؟ اگه بویی ببرن خیل-
_:خودم درستش میکنم و قرار نیست اتفاقی بیوفته البته اگه تو چیزی نگی..
حرف آخرش با کنایه بود.
_:مشکلی هست؟
+:چرا اینکارو می‌کنی؟ مگه همیشه آقای جئون بله قربان گوی خانواده اش نیست؟
با یه پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_:هستم ولی نه سر این موضوع نه فقط زندگیه تو نابود میشه منم زندگیم نابود میشه، من برای تو اینکارو انجام نمی‌دم برای خودمه.
+:باشه..
_خوبه ..فردا بیا شرکتم تا قرار داد رو بهت بدم
+:باشه
بعد از صحبت کردن به سمت پذیرایی رفتیم و بعد از صرف شام برای رفتن اقدام کردن.
بعد از اینکه رفتن، داشتم به سمت اتاقم میرفتم که با حرف بابام ایستادم.
/:کار اشتباهی که ازت سر نزد جلوی جئون
منو اینطوری شناخته؟ منو هر*زه فرض کرده؟
چون حوصله ی بحث نداشتم فقط گفتم
+:نه پدر جان
/:خوبه... واسه یه آخر هفته خودت رو آماده کن باید برای خرید عروسی برید
میدونستم قراره همچین چیزی بگه ، با گفتن چشم به سمت اتاقم پا تند کردم .
اینکه پدرم منو یه آدم نادرست فرض می‌کنه باعث میشه قلبم به درد بیاد و اینکه چه فکری با خودم کردم که شاید جئون یه درصد برای من اینکارو انجام بده!؟
هیچ کس تورو نمی‌خواد ا.ت هیچکس...
بعد از تعویض لباس به سمت تخت رفتم و با کوله باری از تنهایی و افکاری که همیشه به سمتم حجوم میارن به خواب رفتم..
فردا روز مهمیه ، هه همینطور آخر هفته..
ادامه دارد....
________________________
سلام گیلاسی ها🍒
معذرت بابت تأخیر در آپ پارت.
امیدوارم از این پارت لذت برده باشید. حمایت فراموش نشه🩷
دیدگاه ها (۲)

☆‌عشق اجباری من✧P5ویو سوهامی‌خواستم جواب تهیونگ رو بدم که یه...

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭: ¹ویو اتهوا بارونی بود.صدای قطره‌های...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P5کلید رو تو در ا...

••دَرگیرِ عِشقِ تُو••برای آخرین بار خودش رو توی اینه نگاه کر...

بانو اصلاً پشماممممممممم. دوستان کسی میتونه بهم کمک کنه. تو ...

آپدیت جدید از کوکی برای برند Chanel✨این یه جور سفره که توی م...

Really Jennie 🤯🛐

ازدواج اجباری part : 10 همه تو حال نشسته بودیم که صدای زنگ د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط