چشمانش برق میزد
نفهمیدم از ذوق چنین شده است یا بغض
دسته گلی از جنس بابونه در دستانش داشت
عطر شیرینش حتی از این فاصله نیز به مشامم میخورد
گل ها ظاهری پژمرده داشتند درست ماننده صاحبش
وقتی بلورهای شیشهای روی گونههایش را دیدم متوجه گریستن او شدم
لبخند روی لب هانش فریاد میزد چقدر شکسته است
اما باز هم لبخند میز
نزدیک تر رفتم...
چروک های روی صورتش گذر زمان را نشان میدادند
زمان زیادی بود اما بالاخره وقتش رسیده بود
برگشتی؟
_برگشتم
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.