شب
p⁷⁵
اول اسلاید ها رو ببینید بعد بخونید
۶ ماه گذشت اون دو هر لحظه ای که کنار هم بودن رو در خوبی و خوشی میگذروندن
چه در راهی که مقصدش معلوم نبود ات توی بغل جیمین بود
چه توی مهمونی هایی که یواشکی دستای همو میگرفتن
البته شایعه هایی پخش شده بود در مورد اون دو که
با هم هستن ولی
جیمین و ات به هیچ کودوم از اونا جواب نمیدادن که تایید بشه از نظر مردم هم که باهم هستن
دیگه آخرای پاییز بود
برگ های درختا کاملا ریخته بود
و ات نمیتونست از اولین برف زمستونی فرار کنه چون درختا هم دیگه برلش چتر نمیشدن
جیمین از سر کار برگشته بود و وقتی ماشین رو پارک میکرد یه طرف حیاط ات رو دید که توی اون سرما بشسته زیر درخت
ج. چرا اینجا نشستی
ات. گفتن اولین برف سال امروز میباره میخوام استقبالش کنم
ج. نمیباره بیا بریم داخل
ات. من دستم دارم به هوا شناسی نگا میکنم گوشیش رو بالا برد و نشونش داد
جیمین دست ات رو گرفت و بلندش کرد
اینجوری که میخوای برف رو استقبال کنی منو یه بار نکردی
ات. چی میگی
ج. برف رو میگم
ات به آسمون نگا میکرد
ج. آخه دختر مگه بچه ای
ات. خوشم میاد از برف
ج. منم میدونم خوشت میاد ولی سرما میخوری
ت. تو رو بغل کنم سردم نمیشه
ات جیمین رو بغل کرد
جیمین هم اونو بغل کرد
ج. گرمه ؟
ات. اره خوبه
ج. خوبه پس
ات. اینجوری تو سرما میخوری
ج. من مشکلی ندارم
ات. من دارم
ج. من چیکار کنم از دستت خوب میگم بریم تو نه
بمونیم بیرون نه
ات. من نمیگم بریم تو نه
ات. تو برو تو
ج. نه
ات 😂
جیمین از پاهای ات گرفت و اونو روی شونش انداخت ات دستاش رو هعی پشت جیمین میزد تا زمینش بزاره
ج. کم تکون بخور من نمیارمت زمین
ات. سردم نیس بزارم زمین عههه
ج. دارم میبینم نوک بینیت رو
ات. خوب که چی
جیمین ات رو برد داخل خونه و در رو قفل کرد
ات رو یه راس برد سمت آشپز خونه
و اونو روی جزیره گذاشت
ج. تکون نمیخوری فهمیدی
جیمین سمت قهوه ساز رفت و روشنش کرد
شیر رو از یخچال در آورد و دوتا لیوان شیشه ای هم کنارش
وقتی قهوه آماده شد شیر رو ریخت روی لیوان ها و قهوه رو هم روی اونا چند تا شکلات هم کنارش گذاشت و کنار ات گذاشت
اول اسلاید ها رو ببینید بعد بخونید
۶ ماه گذشت اون دو هر لحظه ای که کنار هم بودن رو در خوبی و خوشی میگذروندن
چه در راهی که مقصدش معلوم نبود ات توی بغل جیمین بود
چه توی مهمونی هایی که یواشکی دستای همو میگرفتن
البته شایعه هایی پخش شده بود در مورد اون دو که
با هم هستن ولی
جیمین و ات به هیچ کودوم از اونا جواب نمیدادن که تایید بشه از نظر مردم هم که باهم هستن
دیگه آخرای پاییز بود
برگ های درختا کاملا ریخته بود
و ات نمیتونست از اولین برف زمستونی فرار کنه چون درختا هم دیگه برلش چتر نمیشدن
جیمین از سر کار برگشته بود و وقتی ماشین رو پارک میکرد یه طرف حیاط ات رو دید که توی اون سرما بشسته زیر درخت
ج. چرا اینجا نشستی
ات. گفتن اولین برف سال امروز میباره میخوام استقبالش کنم
ج. نمیباره بیا بریم داخل
ات. من دستم دارم به هوا شناسی نگا میکنم گوشیش رو بالا برد و نشونش داد
جیمین دست ات رو گرفت و بلندش کرد
اینجوری که میخوای برف رو استقبال کنی منو یه بار نکردی
ات. چی میگی
ج. برف رو میگم
ات به آسمون نگا میکرد
ج. آخه دختر مگه بچه ای
ات. خوشم میاد از برف
ج. منم میدونم خوشت میاد ولی سرما میخوری
ت. تو رو بغل کنم سردم نمیشه
ات جیمین رو بغل کرد
جیمین هم اونو بغل کرد
ج. گرمه ؟
ات. اره خوبه
ج. خوبه پس
ات. اینجوری تو سرما میخوری
ج. من مشکلی ندارم
ات. من دارم
ج. من چیکار کنم از دستت خوب میگم بریم تو نه
بمونیم بیرون نه
ات. من نمیگم بریم تو نه
ات. تو برو تو
ج. نه
ات 😂
جیمین از پاهای ات گرفت و اونو روی شونش انداخت ات دستاش رو هعی پشت جیمین میزد تا زمینش بزاره
ج. کم تکون بخور من نمیارمت زمین
ات. سردم نیس بزارم زمین عههه
ج. دارم میبینم نوک بینیت رو
ات. خوب که چی
جیمین ات رو برد داخل خونه و در رو قفل کرد
ات رو یه راس برد سمت آشپز خونه
و اونو روی جزیره گذاشت
ج. تکون نمیخوری فهمیدی
جیمین سمت قهوه ساز رفت و روشنش کرد
شیر رو از یخچال در آورد و دوتا لیوان شیشه ای هم کنارش
وقتی قهوه آماده شد شیر رو ریخت روی لیوان ها و قهوه رو هم روی اونا چند تا شکلات هم کنارش گذاشت و کنار ات گذاشت
- ۳.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط