هاناهاکی
پارت ۲
چویا که حالا اشک هایش را پاک کرده بود به غروب خورشید خیره شد.
+ دختر وقتی فهمید پسر عاشقش بود که دیگر دیر شده بود. پس کاری که او کرد این بود که اورا به یک بیمارستان ببرد و از دکتر بخواهد تا گل هارا از بدن پسر بیرون بیاورد، در حالی که پسر نمیخواست. نمیخواست عشقش به دختر را فراموش کند. میخواست با عشقی که به دختر داشت بمیرد. کم کم دختر به التماس دکتر افتاد تا بالاخره دکتر قبول کرد. موقعی که میخواستند اورا برای جراحی ببرند، آخرین حرف هایی که دختر به پسر گفت این بود: دوست دارم.
چویا با گفتن جمله آخر اشک هایش صورتش را خیس کردند و دوباره چویا با دستمال صورتش را پاک کرد.
- چه اتفاقی براشون افتاد؟
چویا به دازای نگاه کرد:
+ نمیدونم. شاید پسر الان حالش خوب باشه و دختر رو فراموش کرده باشه. شاید هم دختر از اینکه پسر به خاطرش نمی آورد غمگین بود. اما با تمام این ماجرا پسر حالش خوب بود و مهم همین بود. مهم نبود چه بلایی سر دختر میآمد، مهم حال عشقش بود.
چویا از روی تخت بلند شدو گفت:
+ بهتره برم دازای سان! خداحافظ.
به سمت در حرکت کرد، میخواست هرچه زودتر آنجا را ترک کند تا مجبور نباشد به چشم های سرد دازای نگاه کند.
- چویا سان؟
با شنیدن صدایش میایستد و آرام بر میگردد، به چشم های دازای نگاه می کند.
+ بله دازای سان؟
-اسم آن دختر و پسر چی بود؟
چویا کمی سرش را پایین میاندازد و به کاشی های زمین که مرتب چیده شده بوند خیره شد. نمیدانست آیا نام آنها را بگوید؟ اگر دازای میفهمید چه کار میکرد؟ بالاخره تصمیمش را گرفت. با لبخند سرش را بالا آورد تا در چشم های قهوهای اش نگاه کند.
+ این یه رازه......دازای سان.
و بعد از اتاق خارج شد.
پایان
ببخشید انقدر طولانی شد. سناریو بعدی (۱۰ لایک)
چویا که حالا اشک هایش را پاک کرده بود به غروب خورشید خیره شد.
+ دختر وقتی فهمید پسر عاشقش بود که دیگر دیر شده بود. پس کاری که او کرد این بود که اورا به یک بیمارستان ببرد و از دکتر بخواهد تا گل هارا از بدن پسر بیرون بیاورد، در حالی که پسر نمیخواست. نمیخواست عشقش به دختر را فراموش کند. میخواست با عشقی که به دختر داشت بمیرد. کم کم دختر به التماس دکتر افتاد تا بالاخره دکتر قبول کرد. موقعی که میخواستند اورا برای جراحی ببرند، آخرین حرف هایی که دختر به پسر گفت این بود: دوست دارم.
چویا با گفتن جمله آخر اشک هایش صورتش را خیس کردند و دوباره چویا با دستمال صورتش را پاک کرد.
- چه اتفاقی براشون افتاد؟
چویا به دازای نگاه کرد:
+ نمیدونم. شاید پسر الان حالش خوب باشه و دختر رو فراموش کرده باشه. شاید هم دختر از اینکه پسر به خاطرش نمی آورد غمگین بود. اما با تمام این ماجرا پسر حالش خوب بود و مهم همین بود. مهم نبود چه بلایی سر دختر میآمد، مهم حال عشقش بود.
چویا از روی تخت بلند شدو گفت:
+ بهتره برم دازای سان! خداحافظ.
به سمت در حرکت کرد، میخواست هرچه زودتر آنجا را ترک کند تا مجبور نباشد به چشم های سرد دازای نگاه کند.
- چویا سان؟
با شنیدن صدایش میایستد و آرام بر میگردد، به چشم های دازای نگاه می کند.
+ بله دازای سان؟
-اسم آن دختر و پسر چی بود؟
چویا کمی سرش را پایین میاندازد و به کاشی های زمین که مرتب چیده شده بوند خیره شد. نمیدانست آیا نام آنها را بگوید؟ اگر دازای میفهمید چه کار میکرد؟ بالاخره تصمیمش را گرفت. با لبخند سرش را بالا آورد تا در چشم های قهوهای اش نگاه کند.
+ این یه رازه......دازای سان.
و بعد از اتاق خارج شد.
پایان
ببخشید انقدر طولانی شد. سناریو بعدی (۱۰ لایک)
- ۲۲۶
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط