هاناهاکی
پارت ۱
چویا به همراه یک دسته گل وارد اتاق شد. دازای مثل همیشه روی تخت نشسته و از پنجره بیرون را نگاه میکرد. چویا با صدایی آرام اورا صدا میزند.
+ دازای سان؟
دازای با شنیدن صدای چویا برمیگردد و با او چشم در چشم میشود.
- چویا سان! بازم آمدین؟
+معلومه، ایندفعه براتون گل هم آوردم.
چویا گل را روی یک میز که نزدیک تخت بود گذاشت و بعد در کنار دازای روی تخت نشست. به چشم های دازای نگاه کرد، سرد و بی روح بودند. هیچ عشقی در نگاه هایش دیده نمیشد، هیچ احساسی. اما بر خلاف او در نگاه چویا عشق، پشیمانی و غم موج میزد.
نگاهش را از دازای برداشت و به درخت هایی که باد تکانشان میداد، خیره شد.
+ دازای سان، میخواید براتون یک داستان تعریف کنم؟
- داستان؟
+ آره یک داستان زیبا و در عین حال غمگین.
- خب.....باشه، تعریف کنید.
+ روزی روزگاری دختری با قدرت زیاد یک گروه به نام گوسفند های سیاه رو تاسیس کرد تا با استفاده از آن بتونه گذشته ای که فراموش کرده بود رو بفهمه. اما دست بر قضا با یک پسر از سازمان دشمن آشنا شد و به مجبور در یک هدف مشترک با هم کار شدن. پسر عضو یک مافیای قدرت مند و از بهترین مامور های مافیا بود، بعد از تموم شدن ماموریت اعضای گوسفند های سیاه خواستند تا رئیسشون یعنی آن دختر بکشند اما آن پسر میاد و دختر رو نجات میده. با وجود مخالفت هایی که اون دو نفر با هم داشتند، دختر عضو همان مافیایی شد که پسر عضو بود. با هم توانستند خیلی از ماموریت ها رو به پایان برسونن اما یک اتفاق افتاد، بهترین دوست پسر در هنگام مرگش از او خواست تا دنبال راه درست برود و همین کار را هم کرد. آن شب پسر مافیا را ترک کرد و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد.
دختر بعد از رفتن پسر احساس میکرد بهش خیانت شده و کم کم از پسر متنفر شد. بعد از چند سال پسر دوباره پیداش شد، اینبار او به سازمان دشمن عضو شده بود. در طی سال هایی که پسر نبود دختر توانست اورا فراموش کند اما آن حس خیانت را نه. وقتی پسر را دید آن حس دوباره پیدایش شد، آن حس خیانت نبود، عشق بود. عشقی که روز اول آشنایی با پسر پیدا کرده بود. آن عشقی که دختر در قلبش خاک کرده بودو اورا یک خیانت کار میشناخت. دوباره عشقی که به پسر داشت برگشت. اما نمی دانست آیا پسر علاقه ای به او دارد یا نه؟ نمی دانست یکی از دلایلی که پسر از مافیا رفت، او است یانه؟ پس نگفت. عشقش را به پسر نگفت. در حالی که اگر میگفت میتوانست اورا نجات دهد. چون پسر....... پسر به خاطر عشق به دختر هاناهاکی گرفته بود.
قطره ای اشک از چشم های چویا سرازیر شد، اما سریع آن را پاک کرد. نمیخواست دازای اورا در حال گریه کردن ببیند. قافل از اینکه دازای دیده بود. کنجکاوی دازای باعث شد تا حرف بزند.
- بعدش چی شد؟
چویا به همراه یک دسته گل وارد اتاق شد. دازای مثل همیشه روی تخت نشسته و از پنجره بیرون را نگاه میکرد. چویا با صدایی آرام اورا صدا میزند.
+ دازای سان؟
دازای با شنیدن صدای چویا برمیگردد و با او چشم در چشم میشود.
- چویا سان! بازم آمدین؟
+معلومه، ایندفعه براتون گل هم آوردم.
چویا گل را روی یک میز که نزدیک تخت بود گذاشت و بعد در کنار دازای روی تخت نشست. به چشم های دازای نگاه کرد، سرد و بی روح بودند. هیچ عشقی در نگاه هایش دیده نمیشد، هیچ احساسی. اما بر خلاف او در نگاه چویا عشق، پشیمانی و غم موج میزد.
نگاهش را از دازای برداشت و به درخت هایی که باد تکانشان میداد، خیره شد.
+ دازای سان، میخواید براتون یک داستان تعریف کنم؟
- داستان؟
+ آره یک داستان زیبا و در عین حال غمگین.
- خب.....باشه، تعریف کنید.
+ روزی روزگاری دختری با قدرت زیاد یک گروه به نام گوسفند های سیاه رو تاسیس کرد تا با استفاده از آن بتونه گذشته ای که فراموش کرده بود رو بفهمه. اما دست بر قضا با یک پسر از سازمان دشمن آشنا شد و به مجبور در یک هدف مشترک با هم کار شدن. پسر عضو یک مافیای قدرت مند و از بهترین مامور های مافیا بود، بعد از تموم شدن ماموریت اعضای گوسفند های سیاه خواستند تا رئیسشون یعنی آن دختر بکشند اما آن پسر میاد و دختر رو نجات میده. با وجود مخالفت هایی که اون دو نفر با هم داشتند، دختر عضو همان مافیایی شد که پسر عضو بود. با هم توانستند خیلی از ماموریت ها رو به پایان برسونن اما یک اتفاق افتاد، بهترین دوست پسر در هنگام مرگش از او خواست تا دنبال راه درست برود و همین کار را هم کرد. آن شب پسر مافیا را ترک کرد و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد.
دختر بعد از رفتن پسر احساس میکرد بهش خیانت شده و کم کم از پسر متنفر شد. بعد از چند سال پسر دوباره پیداش شد، اینبار او به سازمان دشمن عضو شده بود. در طی سال هایی که پسر نبود دختر توانست اورا فراموش کند اما آن حس خیانت را نه. وقتی پسر را دید آن حس دوباره پیدایش شد، آن حس خیانت نبود، عشق بود. عشقی که روز اول آشنایی با پسر پیدا کرده بود. آن عشقی که دختر در قلبش خاک کرده بودو اورا یک خیانت کار میشناخت. دوباره عشقی که به پسر داشت برگشت. اما نمی دانست آیا پسر علاقه ای به او دارد یا نه؟ نمی دانست یکی از دلایلی که پسر از مافیا رفت، او است یانه؟ پس نگفت. عشقش را به پسر نگفت. در حالی که اگر میگفت میتوانست اورا نجات دهد. چون پسر....... پسر به خاطر عشق به دختر هاناهاکی گرفته بود.
قطره ای اشک از چشم های چویا سرازیر شد، اما سریع آن را پاک کرد. نمیخواست دازای اورا در حال گریه کردن ببیند. قافل از اینکه دازای دیده بود. کنجکاوی دازای باعث شد تا حرف بزند.
- بعدش چی شد؟
- ۱۷۶
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط