{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~عشق و جدایی~

~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"7"

ویو نویسنده

چند مین گذشته بود ات به پنجره خیره بود...و ارم هم محو دختر روبه روش بود...
ات همون طور که به بیرون خیره بود گفت...
+نمی خوای بری...؟
×نه...امشب مراقبتم...
ات اروم نگاهش رو به ارم داد...
+من حالم خوبه نامجون ببین...فقط حالم بد شده بود...
×می خوای یه کاری کنیم...؟
+چی کار.‌.؟
×الان میام...
ارم اروم قدم هاشو به سمت اتاق خودش برد تا رسید به یه قفسه پر از کتاب و مجله...و البته البوم ها قدیمی...
اروم چیزی از توی قفسه بیرون اورد...یکم تردید داشت ولی...شاید ات به اون ها نیاز داشت...
ارم فقط قرار بود ذهن ات رو قوی نگه داره...
هیچ وقت قرار نبود کاری کنه که ات از گذشتش اشاکارشه...مخصوصا شخصیت اصلی که ارم داشت...
اگر اشکار میشد...شاید ارم باید بعضی از کار هایی رو انجام می داد که هیچ علاقه ای به انجام دادنش نداشت ولی مجبور می شد...
.
.
.
.
.
.
+این چیه...؟
×یه البوم قدیمیه...اینرو اوردم که شاید چیزی یادت بیاد...
+اهان....

ویو ات


اروم البوم رو روی پاهام گذاشتم...
البوم بزرگی بود...و از روی چرمش معلوم بود که قدیمی بود....
اولین صفحه رو که باز کردم...اسمی بزرگ با رنگ طلایی نوشته شده بود...
[ کیم نامجون]
+این البوم توعه..؟
×ارعه یه جورایی...ولی بیشتر برای ما هستش...
+ما..؟
×اینا البم خیلی گرونه و فقط ازش شیش تا توی کره هستش...
+واقعا چه جالب...دست کیا هستش...؟
×یدونش منم...نفر دوم تویی...و نفرات دیگه...دوستامون بودن...
+منم داشتم...؟
×ارعه...
+و دوستامون...کیان..؟
×فعلا...بیا عکسارو نگاه کنیم...بیا(البم رو ورق زد)
نامجون چرا جواب رو نداد...یعنی چیز هستش که من نباید بدونم..؟
یا شاید هم هنوز وقتش نرسیده که بهم بگه...
ولی...
باصدای نامجون از افکارم بیرون اومدم...
×حواثت کجاست؟(با خنده)
+ببخشید..(با خنده)
چند مین گذشت نامجون عکس بچگی ها و تمام خاطرات گذشتمون رو با هم گفت...
تا رسید به یه عکس دسته جمعی...
+اینا کیان...؟
×دوستامون...
+نمیخوای معرفیشون کنی..؟
×م..من....باشه...
اروم انگشستش رو روی افراد روی عکس گذاشت و لباشو از هم فاصله داد...
×این دختره..که بغل تو هستش...اسمش یوریه اون موقع خیلی با هم صمیمی بودین...این یکی هم اسمش شوگاست...این برادر یوریه...این یکی دختره هم اسمش میراست...با هم رابطه خوبی داشتین...ولی اون قدر صمیمی نبودین..اون از چند سال بزرگتر بود نسبت به یوری...این یکی هم اسمش تهیونگه...و این یکی هم اسمش جیمینه...برادر ناتنی شوگا و یوری...اون از وقتی بچه بودن با هم دوست بودن...و اینم منم...اون موقع فکر کنم نوزده سالم بود...
+عه واقعا..؟من چقدر کوچولو بودم..(با خنده)
-ارعه کوچولو بودی...
+راستی اون یکی پسره کیه..؟ چرا رنگ صورتش رفته از روی عکس...؟
×او...اون دوستمون نبود..به خاطر همین نیازی نبود صورتش معلوم شه...به خاطر همین صورتش رو پاک کردم...
راستش یه چیزی که توی همه ی عکسا به چشمم اومده بود دقیقا اون پسر بود...توی البم خیلی عکس از اون بود...ولی توی تمام عکسا صورتش پاک شده بود...
یعنی اون کی بودی...؟
چرا نامجون می خواد یه چیز رو ازم مخفی کنه...؟
+نامجون...؟
×بله..؟
+چه اتفاقی برای دوستامون افتاده...؟
نامجون کمی مکث کرد بعد لب هاشو کمی از هم فاصله داد...
×اون ها راهشون رو از ما جدا کردن...
+چ..چرا..؟
×ات...درکت می کنم کنجکاوی...ولی برای امشب کافیه..باشه..؟
+اوهوم..باشه...
نامجون اروم دستش رو به سمت چراغ کنار تخت برد و خاموش کرد..
×بخواب پرنسس...فردا روز بزرگی هستش باید خودتو اماده کنی...(با خنده)
+چرا..؟
×مگه یادت نمی یاد؟ می خوایم بریم مسافرت باید لیست جاهایی که دوست داری رو در بیاری...
+اهان باشه..(با خنده)
×پس دیگه بخواب...شبت بخیر...
+شبت بخیر نامجون...
نامجون اروم قدم هاشو به سمت در برد و از اتاق خارج شد...
چند مین فقط در فکر اون پسر بودم...
که اروم ...اروم چشمام گرم شد...
و سیاهی...
.
.
.
.
.
خبببب پارت جدیدد😀
حمایت؟💃🏻
زخمت کشیدم پسسس یه لایک بکننن ممنون🤝🏻
👁👃🏻👁
دیدگاه ها (۵)

~عشق وجدایی~~فصل دوم~Part:"8"ویو کوکشب شده بود...ماه کامل بو...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~Part:"6"ویو ارمقدمم رو به سمت در بردم ...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~Part:"5"ویو اتیه گربه سفید بود توی جعب...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part:"3"ویو کوکثانیه ها گذشت...تبدیل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط