✨ **سرنوشت** ✨
✨ **سرنوشت** ✨
**پارت ۱۰**
**ویو ات**
بعد از اون همه دویدن و بازی، بالاخره لباسهای خشکم رو پوشیدم. هنوز هم لرز خفیفی توی بدنم بود، اما اون حس عصبانیت جای خودش رو به یه آرامش عجیب داده بود. رفتم توی آشپزخانه تا یه چیزی بخورم که بدنم گرم بشه.
جونگکوک هم بدون اینکه بهم بگه، دنبال من اومد. این بار دیگه اون جونگکوکِ شیطون و پرسر و صدا نبود. خیلی آروم پشت سرم ایستاد و وقتی رسیدم به میز، یه لیوان هاتچاکلت داغ رو گذاشت جلوی من.
جونگکوک: «بگیر... برای اینکه گرم بشی. ببخشید.»
من نگاهی به لیوان کردم و بعد نگاهی به اون. چشماش یه جوری بود که انگار داشت بابت اون همه شوخی، واقعاً عذرخواهی میکرد. لیوان رو گرفتم و یه جرعه ازش خوردم. گرمای نوشیدنی توی وجودم پیچید.
ات: «خیلی خب... بخشیدمت. ولی واقعاً دیگه نباید اون کار رو میکردی.»
**ویو جونگکوک**
میدیدم که (ات) داره سعی میکنه خودش رو آروم کنه. وقتی اون لیوان رو توی دستاش گرفته بود و بخارِ نوشیدنی صورتش رو پوشونده بود، خیلی لطیف به نظر میرسید. نمیخواستم فضای بینمون دوباره سنگین بشه، پس سعی کردم بحث رو عوض کنم.
جونگکوک: «راستی... جیمین هنوز اون عکس رو نداره که؟ اگه اون عکس پخش بشه، دیگه واقعاً هم راه برگشتی نیست.»
من با خنده گفتم:«جیمین بمیره هم باید عکس رو پاک کنه !»
**ویو ات**
جونگکوک کنارم روی صندلی نشست. فاصله بین ما کم بود، اونقدر کم که گرمای تنش رو حس میکردم. یه لحظه سکوت شد. سکوتی که دیگه از سکوتهای سنگین و ترسناکِ قبل نیست؛ یه جور سکوتِ آشنا.
جونگکوک با صدای خیلی آروم، طوری که انگار فقط میخواست من بشنوم، گفت: «میدونی... با اینکه همیشه با هم شوخی میکنیم و سر به سر هم میذاریم، ولی دیشب... وقتی کنار هم بودیم، حس کردم شاید این همون چیزی باشه که واقعاً لازم داشتم. یه جور امنیت.»
من نگاهم رو از لیوان گرفتم و به چشمهای اون دوختم. ضربان قلبم یه لحظه تند شد.
ات: «امنیت؟ جونگکوک، تو همون کسی هستی که با یه پارچ آب یخ، تمام اون امنیت رو به خطر انداختی!»
جونگکوک خندید، اما این بار خندهاش کوتاه و پر از معنا بود. دستش رو آروم روی دست من گذاشت.
جونگکوک: «اون فقط یه شوخی بود. اما این... این دیگه شوخی نیست.»
من چیزی نگفتم، فقط اجازه دادم دستش روی دستم بمونه. انگار سرنوشت داشت مسیرهای جدیدی رو جلوی پامون میگذاشت؛ مسیرهایی که شاید پر از دردسر بود، اما حداقل دیگه تنها نبودیم.
**ادامه دارد...**
**پارت ۱۰**
**ویو ات**
بعد از اون همه دویدن و بازی، بالاخره لباسهای خشکم رو پوشیدم. هنوز هم لرز خفیفی توی بدنم بود، اما اون حس عصبانیت جای خودش رو به یه آرامش عجیب داده بود. رفتم توی آشپزخانه تا یه چیزی بخورم که بدنم گرم بشه.
جونگکوک هم بدون اینکه بهم بگه، دنبال من اومد. این بار دیگه اون جونگکوکِ شیطون و پرسر و صدا نبود. خیلی آروم پشت سرم ایستاد و وقتی رسیدم به میز، یه لیوان هاتچاکلت داغ رو گذاشت جلوی من.
جونگکوک: «بگیر... برای اینکه گرم بشی. ببخشید.»
من نگاهی به لیوان کردم و بعد نگاهی به اون. چشماش یه جوری بود که انگار داشت بابت اون همه شوخی، واقعاً عذرخواهی میکرد. لیوان رو گرفتم و یه جرعه ازش خوردم. گرمای نوشیدنی توی وجودم پیچید.
ات: «خیلی خب... بخشیدمت. ولی واقعاً دیگه نباید اون کار رو میکردی.»
**ویو جونگکوک**
میدیدم که (ات) داره سعی میکنه خودش رو آروم کنه. وقتی اون لیوان رو توی دستاش گرفته بود و بخارِ نوشیدنی صورتش رو پوشونده بود، خیلی لطیف به نظر میرسید. نمیخواستم فضای بینمون دوباره سنگین بشه، پس سعی کردم بحث رو عوض کنم.
جونگکوک: «راستی... جیمین هنوز اون عکس رو نداره که؟ اگه اون عکس پخش بشه، دیگه واقعاً هم راه برگشتی نیست.»
من با خنده گفتم:«جیمین بمیره هم باید عکس رو پاک کنه !»
**ویو ات**
جونگکوک کنارم روی صندلی نشست. فاصله بین ما کم بود، اونقدر کم که گرمای تنش رو حس میکردم. یه لحظه سکوت شد. سکوتی که دیگه از سکوتهای سنگین و ترسناکِ قبل نیست؛ یه جور سکوتِ آشنا.
جونگکوک با صدای خیلی آروم، طوری که انگار فقط میخواست من بشنوم، گفت: «میدونی... با اینکه همیشه با هم شوخی میکنیم و سر به سر هم میذاریم، ولی دیشب... وقتی کنار هم بودیم، حس کردم شاید این همون چیزی باشه که واقعاً لازم داشتم. یه جور امنیت.»
من نگاهم رو از لیوان گرفتم و به چشمهای اون دوختم. ضربان قلبم یه لحظه تند شد.
ات: «امنیت؟ جونگکوک، تو همون کسی هستی که با یه پارچ آب یخ، تمام اون امنیت رو به خطر انداختی!»
جونگکوک خندید، اما این بار خندهاش کوتاه و پر از معنا بود. دستش رو آروم روی دست من گذاشت.
جونگکوک: «اون فقط یه شوخی بود. اما این... این دیگه شوخی نیست.»
من چیزی نگفتم، فقط اجازه دادم دستش روی دستم بمونه. انگار سرنوشت داشت مسیرهای جدیدی رو جلوی پامون میگذاشت؛ مسیرهایی که شاید پر از دردسر بود، اما حداقل دیگه تنها نبودیم.
**ادامه دارد...**
- ۸۹۷
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط