part31
وقتی معلم زبانت بود و...
تهیونگ که هنوز در فضای سنگین و پُرکششِ میانشان غرق بود، دستش را لابلای موهای جسیکا برد و با نوازشی آرام، تارهای آشفتهی موهای او را پشت گوشش زد. جسیکا که سرش را روی سینه تهیونگ گذاشته بود، صدای منظم و آرامبخش قلب او را میشنید؛ قلبی که حالا فقط برای او میتپید.
جسیکا با صدایی که هنوز از اثر بوسه کمی خشدار بود، زمزمه کرد: «فکر میکردم… اون روزا توی مدرسه، فقط داشتی با احساساتم بازی میکنی. خیلی برام سخت بود که بفهمم اون نگاههای سردت، فقط یه نقاب بوده.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید و چانهاش را روی موهای جسیکا قرار داد. «اون نقاب نبود، جسیکا. اون تنها راهی بود که داشتم تا جلوی خودم رو بگیرم. هر بار که توی کلاس بهت نگاه میکردم، میترسیدم که یه حرکت اشتباه کنم و همه چیز رو خراب کنم. تو هنوز 18سالته.»
او کمی جسیکا را از خودش فاصله داد تا بتواند دوباره در چشمانِ خیس و درخشانش نگاه کند.
«اما حالا…» تهیونگ با انگشتِ اشارهاش به آرامی خطِ فکِ جسیکا را دنبال کرد، «حالا تو اینجایی. موفق، باهوش، و با اون نگاهی که دیگه ترس توش نیست. و من دیگه هیچ دلیلی برای پنهان کردنِ چیزی ندارم.»
جسیکا لبخندِ کمرنگی زد و با شیطنتِ عجیبی که به نگاهش برگشته بود، گفت: «پس حالا که دیگه منو به چشم دانش اموز و منم به عنوان معلم نمیبینمت، میخوام بگم که اون روز واقعاً چی توی فکرت میگذشت وقتی دیدی دارم آبنبات میخورم و عصبی شدی؟»
تهیونگ خندهی کوتاهی کرد، خندهای که ناشی از مرورِ آن روز پر تنش بود. او سرش را نزدیکتر آورد و در حالی که نگاهش روی لبهای جسیکا قفل شده بود، با لحنی که دیگر هیچ ابهامی در آن نبود، گفت:
«امروز نمیتونم بهت هم بگم و انجامش بدم …خستم»
تهیونگ دستش را پشت گردن جسیکا گذاشت و او را به سمت خودش کشید. پیش از آنکه دوباره او را ببوسد، در حالی که لبهایشان تنها میلیمترها فاصله داشت، نجوا کرد: «دیگه هیچکس حق نداره بهت نگاه کنه، جز من. چون تو… فقط برای منی.»
این بار بوسهی تهیونگ عجولانهتر و مالکانه بود. جسیکا که حس میکرد در برابر این شدتِ عشق و اقتدار کاملاً تسلیم شده، بازوانش را دور گردن او حلقه کرد.
چطوره؟👀
#فیکشن_تهیونگ #اسمات#فیکشن#فیک
تهیونگ که هنوز در فضای سنگین و پُرکششِ میانشان غرق بود، دستش را لابلای موهای جسیکا برد و با نوازشی آرام، تارهای آشفتهی موهای او را پشت گوشش زد. جسیکا که سرش را روی سینه تهیونگ گذاشته بود، صدای منظم و آرامبخش قلب او را میشنید؛ قلبی که حالا فقط برای او میتپید.
جسیکا با صدایی که هنوز از اثر بوسه کمی خشدار بود، زمزمه کرد: «فکر میکردم… اون روزا توی مدرسه، فقط داشتی با احساساتم بازی میکنی. خیلی برام سخت بود که بفهمم اون نگاههای سردت، فقط یه نقاب بوده.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید و چانهاش را روی موهای جسیکا قرار داد. «اون نقاب نبود، جسیکا. اون تنها راهی بود که داشتم تا جلوی خودم رو بگیرم. هر بار که توی کلاس بهت نگاه میکردم، میترسیدم که یه حرکت اشتباه کنم و همه چیز رو خراب کنم. تو هنوز 18سالته.»
او کمی جسیکا را از خودش فاصله داد تا بتواند دوباره در چشمانِ خیس و درخشانش نگاه کند.
«اما حالا…» تهیونگ با انگشتِ اشارهاش به آرامی خطِ فکِ جسیکا را دنبال کرد، «حالا تو اینجایی. موفق، باهوش، و با اون نگاهی که دیگه ترس توش نیست. و من دیگه هیچ دلیلی برای پنهان کردنِ چیزی ندارم.»
جسیکا لبخندِ کمرنگی زد و با شیطنتِ عجیبی که به نگاهش برگشته بود، گفت: «پس حالا که دیگه منو به چشم دانش اموز و منم به عنوان معلم نمیبینمت، میخوام بگم که اون روز واقعاً چی توی فکرت میگذشت وقتی دیدی دارم آبنبات میخورم و عصبی شدی؟»
تهیونگ خندهی کوتاهی کرد، خندهای که ناشی از مرورِ آن روز پر تنش بود. او سرش را نزدیکتر آورد و در حالی که نگاهش روی لبهای جسیکا قفل شده بود، با لحنی که دیگر هیچ ابهامی در آن نبود، گفت:
«امروز نمیتونم بهت هم بگم و انجامش بدم …خستم»
تهیونگ دستش را پشت گردن جسیکا گذاشت و او را به سمت خودش کشید. پیش از آنکه دوباره او را ببوسد، در حالی که لبهایشان تنها میلیمترها فاصله داشت، نجوا کرد: «دیگه هیچکس حق نداره بهت نگاه کنه، جز من. چون تو… فقط برای منی.»
این بار بوسهی تهیونگ عجولانهتر و مالکانه بود. جسیکا که حس میکرد در برابر این شدتِ عشق و اقتدار کاملاً تسلیم شده، بازوانش را دور گردن او حلقه کرد.
چطوره؟👀
#فیکشن_تهیونگ #اسمات#فیکشن#فیک
- ۴.۹k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط