{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part32

وقتی معلم زبانت بود و...

چند سال از آن روزِ سرنوشت‌ساز در کلاسِ درس گذشته بود. جسیکا حالا ۲۵ ساله بود و شغلی درخشان به عنوان یک دندانپزشک در یکی از بهترین کلینیک‌های شهر داشت. تهیونگ، که حالا ۳۵ ساله بود، همچنان در زندگی او نقشی پررنگ داشت، اما این بار نه به عنوان معلم، بلکه به عنوان تکیه‌گاهی مطمئن و عشقِ زندگی‌اش.

یکی از زیباترین خاطراتشان، سفری بود به آلمان، زادگاهِ پدر و مادرِ جسیکا. شهرِ کوچک و دوست‌داشتنی که ریشه‌های جسیکا به آن گره خورده بود. آن روزها، تهیونگ با اشتیاقِ تمام، جسیکا را در کوچه‌های سنگفرش شده همراهی می‌کرد. قدم زدن در کنارِ رودخانه، بازدید از موزه‌های قدیمی، و چشیدنِ غذاهای سنتی آلمانی، همگی بخشی از این سفرِ عاشقانه بود. جسیکا با دیدنِ عکس‌های قدیمیِ خانوادگی‌اش در خانه‌ی پدری، داستان‌های دوران کودکی‌اش را برای تهیونگ تعریف می‌کرد و تهیونگ با تمامِ وجود به حرف‌هایش گوش می‌داد. او در آن سفر، جسیکایِ کوچک و رویاپرداز را بیشتر شناخت و عشقش به او عمیق‌تر شد.

“یادته اون روز بارونی توی مونیخ؟” جسیکا با لبخندی که روی لب داشت، پرسید. “وقتی زیر اون چترِ قرمز پناه گرفتیم و تو هی می‌گفتی صدایِ بارون شبیه بغضِ منه؟”

تهیونگ خندید و دستش را دورِ کمرِ جسیکا حلقه کرد. “آره، یادمه. ولی اون بغضِ قشنگ، راهِ خودشو باز کرد و اومد پیشِ قلبِ من.”

آن سال‌ها پر بود از لحظاتِ ناب؛ از پیاده‌روی‌هایِ شبانه زیرِ نورِ ماه گرفته تا بحث‌هایِ عمیقِ فلسفی در کافه‌هایِ دنج. جسیکا در کنارِ تهیونگ، نه تنها به عنوان یک زنِ مستقل و موفق، بلکه به عنوانِ یک عاشقِ واقعی، بال و پر گرفته بود. او دیگر آن دخترِ ۱۸ ساله نبود که از نگاهِ سردِ تهیونگ می‌ترسید؛ او حالا زنی بود که عشق و اقتدارِ مردش را با تمامِ وجود در آغوش می‌کشید.

روزِ عقد - شکوهِ عشق و پیوند

و حالا، روزِ بزرگ فرا رسیده بود. روزی که قرار بود عشقِ پنهانِ سال‌ها، در میانِ خانواده و دوستان، به رسمیّت شناخته شود. تالارِ عقد، با شکوهی مثال‌زدنی آراسته شده بود. گل‌هایِ سفید و کریستال‌هایِ درخشان، فضایی رؤیایی ساخته بودند.

جسیکا، با لباسی سفید و خیره‌کننده که ظرافت و وقار را همزمان به نمایش می‌گذاشت، در کنارِ تهیونگ ایستاده بود. تهیونگ، با کت و شلوارِ سیاهِ براق و نگاهی که سرشار از عشق و تحسین بود، دستِ جسیکا را در دست گرفته بود.

پدرِ جسیکا، “هانس”، مردی با ریشِ جوگندمی و چشمانی مهربان، کنارِ همسرش، “گرترود” ایستاده بود. گرترود، با آن لبخندِ همیشگی‌اش، اشکِ شوق را از گوشه‌ی چشمانش پاک می‌کرد. در سوی دیگر، پدر و مادرِ تهیونگ، “کیم مین جون” و “پارک سئو یون”، با لبخندهایی گرم و پرمهر، شاهدِ این پیوندِ مقدس بودند.

عاقد، مردی مسن با صدایی آرام و پرصلابت، شروع به خواندنِ خطبه کرد. کلماتِ او، که از عشق، وفاداری و تعهد سخن می‌گفت، در فضا طنین‌انداز می‌شد.

وقتی نوبت به پرسیدنِ “بله” رسید، جسیکا با صدایی رسا و لرزان از هیجان، پاسخ داد: “بله، با تمامِ وجودم!”

تهیونگ، با نگاهی که انگار تمامِ دنیا را در چشمانِ جسیکا می‌دید، پاسخ داد: “بله، برای همیشه!”

درست در همان لحظه که عاقد، پیوندِ آن دو را رسماً اعلام کرد، صدایِ تشویق و هلهله در تالار پیچید. تهیونگ، با اشتیاقی وصف‌ناپذیر، جسیکا را در آغوش گرفت و بوسه‌ای عمیق و عاشقانه بر لبانش نشاند. بوسه‌ای که مهرِ پایان بر سال‌ها انتظار و آغازِ فصلِ جدیدی از عشق بود.

هانس، پدرِ جسیکا، با لبخندی رضایتمندانه به دختر و دامادش نگریست. او سال‌ها پیش، تنها با دیدنِ نگاهِ پر از عشقِ تهیونگ به دخترش، فهمیده بود که این دو سرنوشتِ هم هستند. حالا، در این روزِ باشکوه، قلبش از خوشحالی لبریز بود.

کیم مین جون، پدرِ تهیونگ، با افتخار به پسرش نگاه می‌کرد. او می‌دانست که تهیونگ، عشقِ واقعی‌اش را پیدا کرده است.

جسیکا، در آغوشِ تهیونگ، احساسِ امنیت و عشقی بی‌نهایت می‌کرد. او می‌دانست که این آغازِ یک سفرِ طولانی و پر از عشق است، سفری که در آن، هیچ چیز جز کنارِ هم بودنشان اهمیت نداشت.


یه پارت دیگه مونده به پایانش😭

#فیک_تهیونگ #فیکشن#اسمات#فیک
دیدگاه ها (۳۳)

last part

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏

part31

part30

love in the dark

Love in the dark

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط