مرگبار زیبا
part¹⁰
حدود دو هفته گذشته بود..
دو هفتهی کامل که متیو ریدل تقریباً تبدیل شده بود به سایهات
هرجا میرفتی حضورشو حس میکردی.
کنار میز اسلایدرین،
جلوی کلاسها،
کتابخونه،
حتی راهروهای خلوت.
ولی هر بار که میخواست نزدیکت بشه، فرار میکردی..
نه چون ازش بدت میومد—
که این خودش بیشتر عصبانیتت میکرد
بلکه چون بعد از اون شب…
دیگه نمیتونستی عادی نگاش کنی.
و بدتر از همه این بود که متیو کاملاً اینو فهمیده بود
برای همین شروع کرده بود به اذیت کردنت.
نگاههای طولانی،
پچپچهای کنار گوشت،
لبخندهای معنیدار،
و هر بار که از کنارش رد میشدی، زمزمهی آروم:
_فرار کردن ازم بامزهست، پرنسس.
لعنتی..
برای همین خودتو غرق درس کردی
مخصوصاً معجونسازی.
برخلاف اکثر دانشآموزا، تو واقعاً توی کلاس اسنیپ خوب بودی..
اونقدر خوب که کمکم دخترهای سال پایینتر بعد کلاس دنبالت میومدن برای توضیح درس
و تو—
برخلاف حالت همیشگی—
قبول میکردی.
حالا تقریباً هر عصر گوشهای از کتابخونه نشسته بودی و برای چند دختر اسلایدرینی درباره ترکیبات معجونها توضیح میدادی
-پس اگه ریشهی آسفودل رو زیاد بریزی، رنگ معجون میره سمت خاکستری، اینجاست که اسنیپ ازت متنفر میشه..
دخترها خندیدن.
ولی درست همون لحظه حس کردی یه نفر داره زل میزنه بهت،آه نه.
سرتو بالا آوردی..
متیو ته سالن تکیه داده بود به قفسه کتابها،
آستینهاش بالا زده شده بود،
کراواتش شل
و اون نگاه لعنتیش مستقیم روی تو قفل بود.
یکی از دخترها آروم پچ زد:
_داره میترسونتم
+من بیشتر
متیو بدون اینکه نگاهشو برداره آروم گفت:
_تموم شد کلاس؟
اخم کردی:نه.
-عجیبه، چون سه ساعته داری درباره یه معجون ساده حرف میزنی
+حداقل یکی اینجا واقعاً درس میخونه
لبخند کجی زد..
-پس به منم درس بده
دخترها سریع بین خودشون نگاه رد و بدل کردن
تو فوری گفتی:
+نه.
-چرا؟
+چون تو تمرکز نداری
متیو آروم از قفسه جدا شد و قدمزنان اومد سمت میز
-این توهینه.
+این حقیقته.
کنار صندلیت ایستاد،
خیلی نزدیک.
_پرنسس… منِ بیچاره دو هفتهست دارم مؤدبانه رفتار میکنم
پوزخند زدی:تو؟ مؤدب؟
خم شد کنار گوشت:
_داری مجبورم میکنی روشهای غیرمؤدبانه رو به یاد بیارم
قلبت یه ضربه جا انداخت،
لعنت بهش
دخترها که مشخص بود نصف حرفها رو فهمیدن و نصفشو نه، سریع وسایلشونو جمع کردن..
_ما… اِم… میریم.
و در کمتر از ده ثانیه تنهاتون گذاشتن
همین که رفتن، متیو نشست روی صندلی روبهروت،
پاهاشو باز کرد و بیپروا خیره شد بهت
+این نگاهو دوست ندارم.
_ولی من دارم.
کتابتو محکم بستی:متیو، ولم کن
-فقط یه جلسه تدریس خصوصی
+نه
-خواهش میکنم
چشمات گرد شد،+تو الان خواهش کردی؟!
لبخندش بیشتر شد
-ببین تا چه حد نابودم کردی.
با حرص بهش خیره شدی
ولی اون فقط آروم نگاهت میکرد
بدون مسخرهبازی،
بدون خنده و همین خطرناکترش میکرد
_فقط یه ساعت، هانا
اسمت توی صداش همیشه تاثیر بدی روت داشت
نفس کلافهای کشیدی..
+باشه
چشمهاش برق زد..
+ولی فقط درس.
لبخندش آهسته و کشدار شد
_آره پرنسس… حتماً
یک ساعت بعد—
بزرگترین اشتباه زندگیتو فهمیدی
+متیو تمرکز کن.
_دارم میکنم
+تو پنج دقیقهست داری به صورتم زل میزنی
-خب تقصیر من نیست صورتت جلوی منه
اخم کردی و کتابو جلوش کوبیدی:
+فرمول معجون خوابآور رو بخون
متیو بدون اینکه حتی نگاه کنه گفت:
_چهار قطره عصاره لوندر، پودر موناستون و—
ساکت شد..
+و؟
لبخند خیلی آرومی زد
_و یه پرنسس عصبانی که میخواد منو بکشه.
چشماتو بستی،
خدایا صبر بده.
+میتونی فقط ده دقیقه نرمال باشی؟
خم شد روی میز.
اونقدر نزدیک که بوی عطرش دوباره پیچید دور سرت..
_میتونی فقط ده دقیقه انقدر خوشگل نباشی؟
بگید از کی بیشتر بنویسم؟.
حدود دو هفته گذشته بود..
دو هفتهی کامل که متیو ریدل تقریباً تبدیل شده بود به سایهات
هرجا میرفتی حضورشو حس میکردی.
کنار میز اسلایدرین،
جلوی کلاسها،
کتابخونه،
حتی راهروهای خلوت.
ولی هر بار که میخواست نزدیکت بشه، فرار میکردی..
نه چون ازش بدت میومد—
که این خودش بیشتر عصبانیتت میکرد
بلکه چون بعد از اون شب…
دیگه نمیتونستی عادی نگاش کنی.
و بدتر از همه این بود که متیو کاملاً اینو فهمیده بود
برای همین شروع کرده بود به اذیت کردنت.
نگاههای طولانی،
پچپچهای کنار گوشت،
لبخندهای معنیدار،
و هر بار که از کنارش رد میشدی، زمزمهی آروم:
_فرار کردن ازم بامزهست، پرنسس.
لعنتی..
برای همین خودتو غرق درس کردی
مخصوصاً معجونسازی.
برخلاف اکثر دانشآموزا، تو واقعاً توی کلاس اسنیپ خوب بودی..
اونقدر خوب که کمکم دخترهای سال پایینتر بعد کلاس دنبالت میومدن برای توضیح درس
و تو—
برخلاف حالت همیشگی—
قبول میکردی.
حالا تقریباً هر عصر گوشهای از کتابخونه نشسته بودی و برای چند دختر اسلایدرینی درباره ترکیبات معجونها توضیح میدادی
-پس اگه ریشهی آسفودل رو زیاد بریزی، رنگ معجون میره سمت خاکستری، اینجاست که اسنیپ ازت متنفر میشه..
دخترها خندیدن.
ولی درست همون لحظه حس کردی یه نفر داره زل میزنه بهت،آه نه.
سرتو بالا آوردی..
متیو ته سالن تکیه داده بود به قفسه کتابها،
آستینهاش بالا زده شده بود،
کراواتش شل
و اون نگاه لعنتیش مستقیم روی تو قفل بود.
یکی از دخترها آروم پچ زد:
_داره میترسونتم
+من بیشتر
متیو بدون اینکه نگاهشو برداره آروم گفت:
_تموم شد کلاس؟
اخم کردی:نه.
-عجیبه، چون سه ساعته داری درباره یه معجون ساده حرف میزنی
+حداقل یکی اینجا واقعاً درس میخونه
لبخند کجی زد..
-پس به منم درس بده
دخترها سریع بین خودشون نگاه رد و بدل کردن
تو فوری گفتی:
+نه.
-چرا؟
+چون تو تمرکز نداری
متیو آروم از قفسه جدا شد و قدمزنان اومد سمت میز
-این توهینه.
+این حقیقته.
کنار صندلیت ایستاد،
خیلی نزدیک.
_پرنسس… منِ بیچاره دو هفتهست دارم مؤدبانه رفتار میکنم
پوزخند زدی:تو؟ مؤدب؟
خم شد کنار گوشت:
_داری مجبورم میکنی روشهای غیرمؤدبانه رو به یاد بیارم
قلبت یه ضربه جا انداخت،
لعنت بهش
دخترها که مشخص بود نصف حرفها رو فهمیدن و نصفشو نه، سریع وسایلشونو جمع کردن..
_ما… اِم… میریم.
و در کمتر از ده ثانیه تنهاتون گذاشتن
همین که رفتن، متیو نشست روی صندلی روبهروت،
پاهاشو باز کرد و بیپروا خیره شد بهت
+این نگاهو دوست ندارم.
_ولی من دارم.
کتابتو محکم بستی:متیو، ولم کن
-فقط یه جلسه تدریس خصوصی
+نه
-خواهش میکنم
چشمات گرد شد،+تو الان خواهش کردی؟!
لبخندش بیشتر شد
-ببین تا چه حد نابودم کردی.
با حرص بهش خیره شدی
ولی اون فقط آروم نگاهت میکرد
بدون مسخرهبازی،
بدون خنده و همین خطرناکترش میکرد
_فقط یه ساعت، هانا
اسمت توی صداش همیشه تاثیر بدی روت داشت
نفس کلافهای کشیدی..
+باشه
چشمهاش برق زد..
+ولی فقط درس.
لبخندش آهسته و کشدار شد
_آره پرنسس… حتماً
یک ساعت بعد—
بزرگترین اشتباه زندگیتو فهمیدی
+متیو تمرکز کن.
_دارم میکنم
+تو پنج دقیقهست داری به صورتم زل میزنی
-خب تقصیر من نیست صورتت جلوی منه
اخم کردی و کتابو جلوش کوبیدی:
+فرمول معجون خوابآور رو بخون
متیو بدون اینکه حتی نگاه کنه گفت:
_چهار قطره عصاره لوندر، پودر موناستون و—
ساکت شد..
+و؟
لبخند خیلی آرومی زد
_و یه پرنسس عصبانی که میخواد منو بکشه.
چشماتو بستی،
خدایا صبر بده.
+میتونی فقط ده دقیقه نرمال باشی؟
خم شد روی میز.
اونقدر نزدیک که بوی عطرش دوباره پیچید دور سرت..
_میتونی فقط ده دقیقه انقدر خوشگل نباشی؟
بگید از کی بیشتر بنویسم؟.
- ۴۶۶
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط