{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت -⁶

پارت -⁶

سکوت سنگینی روی سالن افتاد.

کارین چند ثانیه فقط به دو‌یون خیره ماند.

بعد نگاهش آرام به سمت جونگ‌کوک برگشت.

— چی گفتی؟

دو‌یون جواب نداد.

کارین یک قدم جلو رفت.

— گفتی اون شب... جونگ‌کوک منو از اون خونه بیرون نیاورده؟

جونگ‌کوک همچنان ساکت ایستاده بود.

همین سکوت، جواب بدتری از هر کلمه‌ای بود.

کارین با صدای پایین گفت:

— تو می‌دونستی؟

جونگ‌کوک بالاخره نگاهش کرد.

— آره.

— از کی؟

— از همون شبی که پیدات کردم.

چشم‌های کارین گرد شد.

— پس چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

دو‌یون بین آن دو ایستاد.

— چون قرار نبود کارین چیزی از اون شب بفهمه.

کارین با عصبانیت برگشت سمت او.

— چرا؟

دو‌یون پرونده را از روی میز برداشت و چند صفحه‌ی دیگر را ورق زد.

— چون اون شب فقط یه حادثه اتفاق نیفتاد.

یک عکس دیگر روی میز گذاشت.

این بار تصویر یک ماشین سوخته بود.

کارین با دیدنش نفسش را حبس کرد.

— این...

دو‌یون گفت:

— همون ماشینه.

کارین به عکس خیره ماند.

تصویر مبهمی در ذهنش شکل گرفت.

چراغ‌های ماشین.

صدای ترمز.

یک نفر که فریاد می‌زد:

«فرار کن!»

کارین دستش را روی سرش گذاشت.

— صبر کن...

جونگ‌کوک فوراً متوجه تغییر حالتش شد.

— کارین.

اما کارین انگار صدایش را نمی‌شنید.

تصویر دیگری در ذهنش آمد.

راهرویی تاریک.

درِ نیمه‌باز.

و مردی که روبه‌رویش ایستاده بود.

چهره‌اش واضح نبود.

فقط یک چیز را به خاطر آورد.

یک انگشتر سیاه.

کارین ناگهان چشم‌هایش را باز کرد.

— انگشتر...

دو‌یون جلو آمد.

— چی؟

— اون مرد...

صدای کارین می‌لرزید.

— یه انگشتر داشت.

جونگ‌کوک به دو‌یون نگاه کرد.

— چه شکلی؟

کارین چشم‌هایش را بست و سعی کرد تصویر را به یاد بیاورد.

— مشکی بود...

مکث کرد.

— روش یه علامت بود.

دو‌یون رنگش پرید.

— چه علامتی؟

کارین آرام گفت:

— یه خار...

سکوت.

جونگ‌کوک فوراً متوجه شد.

— BLACK THORN.

دو‌یون سرش را تکان داد.

— نه.

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

— چی؟

دو‌یون پرونده را بست.

— علامت BLACK THORN یه خار ساده نیست.

چند ثانیه سکوت کرد.

— اون علامت مخصوص نفر دومه.

صدای قدم‌هایی از طبقه‌ی بالا آمد.

همه برگشتند.

یکی از افراد جونگ‌کوک اسلحه‌اش را بالا آورد.

— رئیس...

صدای قدم‌ها متوقف شد.

بعد صدای آرامی از تاریکی راهرو شنیده شد:

— هنوز هم دیر می‌فهمی، جئون.

جونگ‌کوک بدون لحظه‌ای تردید اسلحه‌اش را بالا آورد.

— بیا بیرون.

مرد خندید.

— عجله نکن.

چراغ اضطراری یک‌بار خاموش و روشن شد.

اما وقتی نور برگشت...

مردی در انتهای راهرو ایستاده بود.

صورتش نیمه‌پنهان بود.

کارین با دیدنش چند قدم عقب رفت.

قلبش تند می‌زد.

چیزی در آن چهره برایش آشنا بود.

خیلی آشنا.

مرد آرام گفت:

— بالاخره منو یادت اومد؟

کارین زیر لب گفت:

— تو...

مرد لبخند زد.

— بله.

یک قدم جلو آمد.

— سه سال پیش هم همین‌قدر ترسیده بودی.

جونگ‌کوک جلوی کارین ایستاد.

— یک قدم دیگه برداری، تمومه.

مرد خندید.

— هنوز فکر می‌کنی این داستان درباره‌ی توئه؟

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

مرد نگاهش را به کارین دوخت.

— کارین، ازش بپرس چرا سه سال پیش پیدات کرد.

کارین به جونگ‌کوک نگاه کرد.

— چرا؟

مرد قبل از جونگ‌کوک جواب داد:

— چون اون تنها کسی نبود که اون شب اونجا بود.

مکث.

— خودش هم اونجا بود.

کارین خشکش زد.

جونگ‌کوک آرام گفت:

— دروغ میگه.

مرد لبخند زد.

— پس ازش بپرس...

صدایش پایین آمد.

— چرا روی پرونده‌ی اصلی نوشته شده بود:

«سوژه باید زنده بماند.»

کارین به جونگ‌کوک خیره شد.

— سوژه...؟

جونگ‌کوک سکوت کرد.

برای اولین بار، چیزی شبیه تردید در نگاه کارین دیده می‌شد.

مرد قدمی عقب رفت.

— سه سال پیش، تو فقط شاهد نبودی، کارین.

لبخندش محو شد.

— تو بخشی از اون ماجرا بودی.

و قبل از اینکه کسی بتواند جلویش را بگیرد، چراغ‌ها دوباره خاموش شدند.

صدای شلیک در سالن پیچید.

وقتی چراغ اضطراری روشن شد...

مرد ناپدید شده بود.

اما روی میز، کنار پرونده، یک پاکت سفید باقی مانده بود.

روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

«حقیقت را از کسی بپرس که نجاتت داد.»

کارین آرام پاکت را برداشت.

و برای اولین بار...

به جونگ‌کوک شک کرد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

پارت -⁵درِ اصلی عمارت هنوز باز بود.باران با شدت داخل ورودی م...

پارت -⁴تاریکی مثل پرده‌ای سنگین روی عمارت افتاده بود.صدای با...

پارت -²کارین چند ثانیه چیزی نگفت.صدای باران در سالن پیچیده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط