~"اوه بالپرکم.. امشب تو را به ژَرفنای خیالم میبَرم... خواستم بگویَم امروز، به یادم رسید روز به 'آفتاب' میرسِد.. از او هراس داری مَگرنه...؟ برای آسودگی مَن نه بالپرک.. برای خاطرِ تو... تو را به آغوشِ شب میسِپارم تا فرای این خاکسترِ وجودت آسمانِ چشمانَت را سیاه نَکند.."~