{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قدم پشت قدم بر میداشت و لعنت پشت لعنت نثار خودش و قلب

~"قدم پشت قدم بر می‌داشت و لعنت پشت لعنت نثار خودش و قلب بی‌قرارَش می‌کرد.. برای چه راهیِ خانه‌ای شده بود که بر جسمِ دخترک سایه انداخته بود..؟
کاش می‌دانست، می‌دانست و از بیخ ریشه کنَش می‌کرد، تا دگر از رود سرخِ قلبش جان نگیرد..

جلوی آن خانه‌ی کذایی قدم‌هایش را ثابت کرد، با دیدن آن خانه، نیاز شدیدی گلویش را سوزاند و لب‌هایش به گِزگِز افتاد..
دست به جیب کتش برد و دستش را دور پاکت سیگارش حلقه کرد و آرام آن را بیرون کشید..
به پاکت تکانی داد و ناسزایی به خود فرستاد، پاکت خالی بود..
ناچار، پاکتِ خالی را به جیب کتش بازگرداند و در خانه را زد..
لحظه‌ای صبر کرد پس از نگرفتن جوابی دوباره دستش را جلو برد، قبل از آن‌که بتواند به در بکوبد، در باز شد و جسمِ دخترک در چارچوب در قاب شد..
با دیدنش، نگاهش میخکوب او شد..

موهای کوتاهش را تیره کرده بود، چهره‌‌ی بی روحش از همیشه رنگ پریده‌تر بود، چشم‌هایش و لعنت بر چشم‌هایش..
کجا بودند آن دو سیاهیِ براق...؟ کجا بودند آن ستاره‌های چشمک‌زن..؟
چشم‌هایش کدر بودند، به قدری که انعکاس تصویر خودش را هم در آن ها نمی‌دید..

نگاه بی‌شرمش تمام دخترک را برانداز کرد و خودش را جلو کشید، به در فشاری وارد کرد تا دخترک او را به داخل راه دهد..
سوزان با بی‌میلی کنار رفت و از پشت لحظه‌ای به قامت مرد خیره شد، خیلی وقت بود درِ قلبش را بر روی تمامِ مرد مُهر و موم کرده بود..

با ورودش به خانه، نگاهی کلی به آن کرد، مرتب بود، چشم‌ چرخاند و با دیدن سیگار نیمه سوخته‌ای که هنوز روشن بود و گوشه‌ی اتاق روی میزی پوشیده شده از پارچه‌ای تیره روی زیرسیگاری جا خوش کرده بود، بی‌اراده کنج لب‌هایش به بالا کشیده شد..
شاید تنها جوزفِ به جا مانده در سوزان، سیگار بین لب‌هایش بود..
زیر چشمی نگاهی به دخترک کرد و نگاهش را بالا کشید، هیچکدام از قاب عکس‌هایشان دگر بر روی دیوارِ خانه‌ی دخترک جا خوش نکرده بودند..

سیگار را از جای برداشت و کامی عمیق از آن گرفت، با رضایت از تلخیِ منتقل شده به وجودش لب زد:

-نمی‌خوای بدونی چرا پای من دوباره به خونت باز شده..؟

با لحن پر تمسخرش، دخترک پوزخندی زد و دست هایش را بر روی سینه‌اش قفل کرد و به دیوار تکیه زد..

+حدسی جز انتقام ندارم..

جوزف در حالی که آرام قدم‌هایش را به سوی کاناپه‌ی پر شده از رد سوختگیِ سیگار می‌کشید، مردد روی آن نشست... نمی‌توانست بگوید که این رده‌های سوختگی از روی بی‌احتیاطیِ دخترک بود یا از آن رو که می‌خواست اثر به جا مانده از مرد را به فراموشی بسپارد..
از افکارش نفسی سر داد و نگاهش را به دخترک دوخت:

-انتقام..؟ ما خیلی وقته حسابمون صاف شده، سوزان..

گفت و نگاهی به سیگارِ به ته رسیده‌ی بین انگشت‌هایش انداخت:

-خیلی وقت_..

+چی می‌خوای جوزف..؟ چرا فقط راهتو نمی‌کشی و بری..؟!
باید باور کنم بعد از ماه‌ها برگشتی و برای انتقام نیست..؟!
نبودنت برای جفتمون بهتر بود چرا راهت به خونه‌ی من ختم شده..؟!

بدون آن‌که به مرد مجالی برای اتمام حرفش بدهد، لب زد.. می‌دانست اگر او این جاست فقط برای آن بود که زخم‌هایشان را دوباره تازه کند..
گوشه‌ی لب مرد به بالا کشیده شد و در یک حرکت از روی کاناپه بلند شد و آرام قدمی به سوی دخترک برداشت و توی چشم‌هاش دقیق شد، نبودنش را می‌خواست؟!

-باید باور کنم این همون سوزانیه که برای نرفتنم، دم از مرگِ بدون من می‌زد..؟!
همون سوزانی که التماسِ گرفتنِ دوباره‌ی دستام رو می‌کرد..؟!
همون سوزانی که می‌خواست با بوسیدنم طمعِ تلخِ نفرت رو نچشه..؟!
زود رنگ عوض میکنی، زود پنجه‌های آفتابت جون گرفتن..

خنده‌ی عصبی کرد و نگاهش را به دست‌هایش داد، دست‌هایی که پر از لک‌ و زخم‌های به جا مانده از جای سوختگیِ سیگار بود..
دروغ بود اگر بر زبان می‌آورد که با دیدن دست‌هایش صد لعنت به خودش و حرف‌هایش نفرستاد...
اما هنوز هم تمام رد زخم به جا مانده از کلماتش را، حق دخترک می‌دانست..
خواست لب بزند که باری دیگر دخترک مانع شد:

+باید چیکار می‌کردم...؟ خودمو توی غم دوریت دفن می‌کردم تا لاشه‌ی گندیده‌م رو از گوشه‌ی این خونه جمع کنن..؟!
باید انقدر توی حسرتِ عشقت خودمو غرق می‌کردم تا نفس‌هام ته بکشه..؟!
نه جوزف.. وقتی می‌دیدم توی بغل یکی دیگه دم از عشق می‌زنی، انقدر از خودم متنفر نشدم که بزارم توی افکار پوچم گیر بیافتم..
زخمِ دستام که با هر سیگاری که به یادت روشن کردم پینه شد گوشه‌ای ازش، حرومت!

دختر با تمام درد تلنبار شده روی قلبش بیان کرده بود و حال جوزفی بود که خیره به او زبان بسته بود..

+وقتی سایه گذشته روی حال خیمه زده جوزف.. -باید زودتر می‌فهمیدم که سرخ دست‌های آلوده به خونم نبود... سرخ درست همون ردِ به جای مونده از لب‌هات روی خاکسترهای وجودم بود!-"~

"آفتاب.."
دیدگاه ها (۵)

~"دخترک با حس ذوق ذوق گلویش سیگاری را به اجبار به آتش کشید و...

~"بحث بود و بحث، امان از کلماتی که به اجبار به زبان می‌آمدند...

"-چی می‌خوای سوزان..؟ مگه بهت نگفتم، نمی‌خوام حتی سایه‌ات رو...

~"اوه بال‌پرکم.. امشب تو را به ژَرفنای خیالم میبَرم... خواست...

~"خیره به دختری که بی‌پروا تمامِ رشته‌‌های افکارش را به پارگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط