{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ديگر دست خودم نيست

ديگر دست خودم نيست
شب ها،
بعد از يك ساعتى
چشم هايم بارانى ميشوند
دست هايم ميلرزند
و نگاهم خيره ميشود به
لبخندت در عكس ها
و ساعت ها منتظر مينشينم
براى يك خبر از تو
دیدگاه ها (۰)

📖میراث 📝معرفی کتاب کارابان، یک تاجر توتون و تنباکوست که در ق...

📖وانمود کن او را نمیبینی 📝معرفی کتاب زنی جوان، در زمانی نابه...

مجنون را می‌گفتند که: «از لیلی خوب‌ترانند، بر تو بیاوریم؟»او...

بهتر است به گونه ای زندگی کنم که انگارهمین امروز نخستین و آخ...

#P𝗔R𝗧 : ۵۳〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

دوراهی عشق و نفرت p¹¹ا/ت:فكرم حسابى مشغول اون پسره بود خودمم...

P64تو ماشین سکوت بدی بینمون بود و میتونستم عصبانیت شو حس کنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط