{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ديگر دست خودم نيست

ديگر دست خودم نيست
شب ها،
بعد از يك ساعتى
چشم هايم بارانى ميشوند
دست هايم ميلرزند
و نگاهم خيره ميشود به
لبخندت در عكس ها
و ساعت ها منتظر مينشينم
براى يك خبر از تو
دیدگاه ها (۰)

📖میراث 📝معرفی کتاب کارابان، یک تاجر توتون و تنباکوست که در ق...

📖وانمود کن او را نمیبینی 📝معرفی کتاب زنی جوان، در زمانی نابه...

مجنون را می‌گفتند که: «از لیلی خوب‌ترانند، بر تو بیاوریم؟»او...

بهتر است به گونه ای زندگی کنم که انگارهمین امروز نخستین و آخ...

پارت ۳۷در وسط جنگ، تهیونگ من را ربود.چشم‌هایم را باز کردم و ...

دلم یک فقره دیوانه می‌خواهدکه بیاید و با هم برویم سراغ تمامد...

نماد مرگ پارت شیشم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط