P64

P64
تو ماشین سکوت بدی بینمون بود و میتونستم عصبانیت شو حس کنم... خب آره کارم اشتباه بود، اینکه با یک بچه از کره تا لس‌انجلس اومدم دنبالش واقعا دیوانگی محض بود ولی واقعا دلم شور میزد آخه دوماه بدون هیچ خبری رفت و دیگه پیداش نشد خوشبختانه به اتفاق مادرش به اینجا اومدیم و اون هم دل تو دلش نبوده بیچاره آنقدر شب و روز نگران بود که چشم رو هم نمیزاشت ... وقتی دیدم دیگه واقعا خبری از یونگی نیست فورا به باند که در نبود یونگی از من پیروی میکردن دستور دادم که بگردن و پیداش کنن و خوش‌بختانه جواب هم داد ...بعدش هم که دیگه دیدید ... اما حالا سوالم این بود که یونگی چرا آنقدر یهو و بی خبر رفت؟ ....با حس ایستادن ماشین برگشتم و نگاهش کردم که نگاهم کرد چشمایی که همیشه فقط برای من گرم بودن اینبار حتی برای منم سرد بود....از ماشین پیاده شد منم پشت سرش. منتظر بود تا در ویلایی که گرفته بودم را باز کنم .....سمتش رفتم و آروم گفتم: یونگی....تند برگشت و نگاهم کرد و از بین دندونای قفل شده گفت: صداتو نشنوم ا.ت برو خدا تو شکر کن که سالمی وگرنه یه بلایی سر خودم میاوردم ... هیچ می‌دونی کارت چقدر خطرناک بود؟اگه اتفاقی برات می‌افتاد چی....تحمل نکردم و منم صدامو بالا بردن و گفتم:تو چی؟ دوماه رفتی پشتتم نگاه نکردی نمیگی ی زن و بچه رو خونه دوماه تنها گذاشتم ؟خب آخه بی غیرت حداقل خبر می‌دادی، هر شب به فکر اینکه دیگه فردا صبح پیشمونی می‌خوابیدم و صبحش.....عصبی نگاهم کرد که حرفم تو دهنم ماسید ...بازومو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد کمی فشارم داد که ناله ریزی کردم و نگاهش کرد و از بین فک قفل شد گفت: بعدا به خدمتت میرسم حالا هم باز کن این درو.... ولم کرد و منم در را باز کردم که مادرش بلافاصله از رو مبل بلند شد و به سمتمان آمد و با تمام وجودش پسرکش را بغل کرد ....هیون کوچولو درحالیکه تاتی تاتی راه می‌رفت و می‌خندید ذوق زده سمت پدرش می‌رفت ...تو این دوماه شبا خیلی بهونه باباش رو می‌گرفت و حسابی اذیتم کرده بود ....خب حق داشت دلش تنگ شده بود ...هرچند که خودمم خیلی دلتنگش بودم ولی فعلا ازش دلگیرم ...یونگی از مادرش جدا شد و با دیدن هیون چشاش رنگ عشق گرفتن آروم رو زانو نشست و منتظر موند بچه بهش برسه بلافاصله بلندش کرد و با یک حس خاصی پسرش و بغل کرد ............. هیون و مادرجون ( مادر یونگی) خواب بودن و یونگی هم حموم بود ...ساعت دو شب بود درحالی که برای فردا ناهار سالاد درست میکردم اشکام آمون نمی‌دادن و جاری بودن، آروم خیار هارو خرد میکردم و اشکام میریختن که با حس حلقه شدن دستای مردونه یونگی دورم چاقو از دستم توی ظرف افتاد و بیشتر گریه کردم ولی آروم و بی

کامنتا ادامشو گذاشتم و اینکه واقعا ببخشید اگه ی مدتی نبودم ...دوستون دارم:)
دیدگاه ها (۱۷)

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

پارت ۶

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.29 (روایت از زبان ا.ت...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 14 چند لحظه دیگه نگاهم ک...

لبخند قاتلپارت⁴³ویو جونگ‌کوکنیمه‌شب گذشته بود.سلین هنوز خواب...

پارت 26 رمان عشق مدرسه ای جونگین: اگه جرعت داری یکیو تو جمع...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ماشین جلوی دروازه‌ی بزرگ مشکی ...

رمان: تا وقتی که عاشقت بشم

پآرت ¹¹خواستم هلش بدم که...باز دستمو گرفت و محکم تر چسبوند ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط