{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دشمن امن من

part: 4

تهیونگ زیر لب گفت:
«شما دوتا بیشتر شبیه زن و شوهر دعوایی هستین تا دشمن.»
همزمان برگشتیم سمتش.
«خفه شو!»
تهیونگ دو قدم عقب رفت.
نامجون خنده‌ش گرفت.
حتی منم نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم.
اما لبخندمون بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد.
چون صدای یه نفر از پشت سرمون اومد.
«بالاخره همدیگه رو پیدا کردین.»
همه برگشتیم.
یه مرد قدبلند با کت خاکستری، بدون هیچ سلاحی، وسط خیابون ایستاده بود.
صورتش آروم بود.
انگار وسط جنگ قدم می‌زد.
چند متر اون‌طرف‌تر، افراد نقاب‌دار بدون اینکه بهش شلیک کنن، کنار رفتن.
نوآ آروم زیر لب گفت:
«رئیسشونه...»
مرد لبخند زد.
«معرفی می‌کنم... سازمانی که سال‌ها دنبالش بودین.»
چند قدم جلو اومد.
«ما... "رد اکلیپس" هستیم.»
اسمش برای اولین بار بلند گفته شد.
من و نوآ بی‌اختیار به هم نگاه کردیم.
اون مرد ادامه داد:
«سال‌ها با هم جنگیدین... دقیقاً همون چیزی که ما می‌خواستیم.»
نفسم سنگین شد.
«منظورت چیه؟»
لبخندش عمیق‌تر شد.
«دشمن واقعی همدیگه نبودین... فقط مهره‌های صفحه‌ی شطرنج ما بودین.»
و قبل از اینکه کسی بتونه واکنش نشون بده...
افرادش پرده‌ای از دود قرمز ایجاد کردن و در چند ثانیه، همگی ناپدید شدن.
فقط یک نشان فلزی روی زمین جا موند...
همون خورشید قرمز با هلال سیاه.
من اون نشان رو برداشتم.
نوآ هم بهش خیره شده بود.
برای اولین بار، بدون هیچ طعنه‌ای، فقط یک جمله بینمون رد و بدل شد.
من گفتم:
«فکر کنم جنگمون تازه شروع شده...»
نوآ، با نگاهی که هنوز پر از بی‌اعتمادی بود، آرام جواب داد:
«نه... جنگ واقعی از امروز شروع شده.»
نوآ
از وقتی اسم «رد اکلیپس» رو شنیده بودم، ذهنم آروم نمی‌گرفت.
سه شب بود که نخوابیده بودم.
روی میز کارم، عکس جسدهای سربازهام کنار عکس افراد کشته‌شده‌ی بلک کرون پخش بود.
همه یه نقطه‌ی مشترک داشتن...
همون نشان خورشید قرمز.
در زدن.
«بفرمایید.»
سرگرد کیان وارد شد.
رنگش پریده بود.
«فرمانده... جلسه‌ی فوق‌العاده تشکیل شده.»
اخم کردم.
«دلیل؟»
پرونده‌ای روی میزم گذاشت.
«وزارت دفاع.»
پرونده رو باز کردم.
اولین صفحه فقط یه جمله داشت.
"برای نابودی سازمان رد اکلیپس، همکاری موقت با بلک کرون تأیید می‌شود."
چند ثانیه فقط به جمله خیره موندم.
بعد پرونده رو محکم روی میز کوبیدم.
«شوخیه؟!»
کیان آروم گفت: «نه فرمانده... دستور مستقیمه.»
خندیدم.
نه از روی خوشحالی...
از عصبانیت.
«می‌خواین کنار یه مافیایی کار کنم؟»
«ما هم راضی نیستیم... ولی اطلاعاتی که بلک کرون داره، ارتش نداره.»
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
«و اطلاعاتی که ما داریم، اونا ندارن...»
کیان فقط سر تکون داد.
POV | جونگکوک
تهیونگ همون لحظه‌ای که نامه رو خوند، زد زیر خنده.
«رئیس... فکر کنم خدا واقعاً عاشق اذیت کردن شماست.»
نامجون آروم گفت: «این خنده‌دار نیست.»
نامه رو از دستش گرفتم.
دقیقاً همون چیزی بود که حدس می‌زدم.
همکاری با ارتش.
همکاری با...
نوآ.
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.
«قبولش می‌کنیم.»
تهیونگ از خنده افتاد.
«واقعاً؟»
«آره.»
«اون دختر همون جلسه اول می‌کشتت.»
لبخند زدم.
«اون اگه می‌تونست، همون روز اول کشته بودم.»
نامجون گفت: «پس چرا قبول کردی؟»
چند ثانیه سکوت کردم.
«چون رد اکلیپس سه قدم از ما جلوتره.»
«و؟»
«من از باختن خوشم نمیاد.»
POV | نوآ
محل جلسه...
یه پادگان متروکه خارج از شهر.
نه متعلق به ارتش.
نه متعلق به مافیا.
کاملاً بی‌طرف.
چهار سرباز کنارم ایستاده بودن.
دستم روی اسلحه بود.
در فلزی آروم باز شد.
اول تهیونگ وارد شد.
بعد نامجون.
و آخر از همه...
جونگکوک.
همون کت‌وشلوار مشکی.
همون نگاه سرد.
همون لبخند عصبی‌کننده.
همین که چشمش به من افتاد، آروم گفت:
«سلام فرمانده.»
جواب ندادم.
صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.
اونم روبه‌روم نشست.
بینمون فقط یه میز فلزی بود.
یکی از افسرهای اطلاعاتی شروع کرد.
«از این لحظه تا پایان مأموریت، هر دو گروه تحت یک عملیات مشترک فعالیت می‌کنن.»
جونگکوک دستش رو بالا آورد.
«یه سؤال.»
افسر گفت: «بفرمایید.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از من برداره، گفت:
«اگه فرمانده وسط مأموریت اعصابش خورد شد و خواست بهم شلیک کنه، قانون چی میگه؟»
همه ساکت شدن.
من با خونسردی جواب دادم:
«قانون میگه اول تیر می‌زنم، بعد گزارشش رو می‌نویسم.»
تهیونگ خنده‌ش گرفت.
نامجون زیر لب گفت: «شروع شد...»
جونگکوک لبخند زد.
«حداقل قبلش خبرم کن، کت تمیز پوشیدم.»
با اخم نگاهش کردم.
«نگران نباش... خون روی مشکی معلوم نیست.»
چند نفر از افسرها سرفه‌شون گرفت تا خنده‌شون رو پنهان کنن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت بشه؟ 😅💕
#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۲)

دشمن امن من

فیک دشمن امن من

دشمن امن من

✨ رمان: عضو پنجم بلک‌پینکپارت ۵: اعتراف و انتخاب (پایان)بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط