{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 25
از زبان جونگکوک:
چشمام روی اون جمله قفل شده بود...

[ طلا داخل فواره پنهان شده است. ]

نفسم بند اومده بود..
جیمین که روی کاناپه دراز کشیده بود با اخم گفت...

جیمین:«چرا مثله روح دیده ها شدی...؟»

بدون حرف پرونده رو پرت کردم سمتش.
جیمین پرونده رو گرفت و شروع کرد.. خوندن...
چند ثانیه بعد چشم های اونم گرد شد..

جیمین:«صبر کن... یعنی چی که شمش ها دیگه شمش نیستن...؟!»
تهیونگ سریع پرونده رو از دستش کشید.
تهیونگ:«بده ببینم...»

همین که خوند، دهنش باز موند..

تهیونگ:«واد فـ..ـاک... یعنی اون همه طلا رو آب کردن؟!»

جین آروم از آشپزخونه اومد بیرون..

جین:«چی شده؟ چرا جیغ جیغ میکنین اول صبحی..؟»

پرونده رو گرفت... و بعد چند ثانیه سکوت کرد..

جین:«لعنتی...»

نامجون که تا اون لحظه ساکت پشت پنجره وایساده بود، آروم برگشت سمتمون..

نامجون:«نشونم بدید.»

پرونده رو بهش دادم..
چند دقیقه کامل سکوت کرد... بعد خیلی آروم خندید..
اون خنده ش از داد زدنم ترسناک تر بود..

نامجون:«پس برای همینه که هیچکس هیچوقت نتونست گنجو پیدا کنه...»
جونگکوک:«یعنی تمام این سالا...» نامجون:«شمش ها جلوی چشم همه بودن.»

سکوت سنگینی افتاد...
تهیونگ آروم گفت..

تهیونگ:«اون فواره...»

تهیونگ مکث کرد و جیمین ادامه داد..

جیمین:« اره از طلا ساخته شده...»
نامجون:«نه تماما.»

همه نگاش کردیم..
نامجون پرونده رو بست و ادامه داد..

نامجون:«اگر کل فواره طلا بود الان تا حالا هزار بار فهمیده بودن احتمالا طلا رو با فلز های دیگه ترکیب کردن تا رنگ و ظاهرش عادی بمونه.»

کم قفل شد.

جونگکوک:«پس من درست گفتم اون فواره خودش گنجه...»
نامجون:«دقیقا.»

تهیونگ با شوک نشست روی مبل...

تهیونگ:«من هرروز از کنارش رد میشدم...»
جیمین:«من حتی یه بار روش بستنی ریختم...»

همه چند ثانیه فقط نگاش کردیم..

نامجون:«امشب میریم مدرسه.»
جونگکوک:«برای بررسی؟»
نامجون:«باید مطمئن شیم.»

[ ساعت 11 شب ]

از زبان جونگکوک:

هوا تاریک بود...
مثل همیشه لباس مشکی پوشیده بودیم و ماسک زده بودیم..
جیمین چون باید استراحت میکرد نیاوردیمش..

چون الان میدونستیم دقیقا دنبال چی میگردیم..
ماشین رو دورتر پارک کردیم و آروم وارد مدرسه شدیم...
تهیونگ زیرلب گفت..

تهیونگ:«اگر این فواره واقعا از طلا باشه... اونوقت ما داریم روی میلیارد ها پول راه میریم....؟»

نامجون آروم گفت..

نامجون:«خفه شو و تمرکز کن.»

همه ساکت شدیم..
آروم از حیاط رد شدیم تا رسیدیم جلوی فواره..
صدای آب توی سکوت شب پیچیده بود...
نور چراغ ها روی آب میفتاد و فواره رو براق تر نشون میداد..

نمیدونستم چرا... ولی الان که حقیقتو میدونستم، حس میکردم واقعا فرق داره...
انگار اون درخشیدن طبیعی نبود..
تهیونگ آروم خم شد و به بدنه فواره دست زد..

تهیونگه:«از بیرون که عادیه...»

نامجون یه وسیله کوچیک فلزی از جیبش دراورد..

جونگکوک:«اون چیه؟»
نامجون:«اسکنر فلز.»
تهیونگ:«از کجات درش اوردی؟!»
نامجون:«زیاد سوال نپرس.»

دستگاه رو آروم روی بدنه فواره کشید...
چند ثانیه هیچ صدایی نداد..

بعد یهو—
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 27از زبان جونگکوک:چش...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 28ژین سون:«غیر ممکنه...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 24قلبم ریخت.. بدو بد...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 23همه شوکه نگاش کردی...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 19چشمام گشاد شد.تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط