{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم فکر میکردم در روزهای اول محرم یک جنگ در گرفته

بچه که بودم فکر میکردم در روزهای اول محرم یک جنگ در گرفته و هر روز یک نفر به شهادت رسیده و فردا نفر بعدی
فکر میکردم علی اصغر را روز هفتم کشته اند، علی اکبر را روز هشتم، حضرت عباس را روز نهم و روز دهم هم امام حسین علیه السلام
در همان عوالم کودکی فکر میکردم چه مصیبت بزرگی است اینکه هر روز یک عزیز از دست بدهی و فردا هم منتظر داغ جدیدی باشی
اما کم کم فهمیدم همه را یک صبح تا غروب کشته اند.
مصیبت بزرگتر شد.
تصور کن تا میایی برای یکی اشک بریزی دیگری عازم میدان است.
امان نفس کشیدن نمی دهد این داغ ها.
حالا فکر کن اگر قرار بود عاشورا را فقط عاشورا گریه کنی، دق میکردی.
اینجاست که امام مونسی دلسوز است و نمیگذارد تو با داغش جان بدهی.
برای غمش هم بساط پهن میکند و بزم اشک به راه می اندازد تا تو وسعت این مصیبت را یکجا نچشی و آرام آرام آماده ی عاشورا شوی.
آرام آرام اشک بریزی تا عصر روز دهم خسته باشی و نفهمی چه گذشت.
ما دو ماه عزاداری میکنیم که عصر عاشورا نمیریم.

#عاشورا🏴🏴
#شهادت🖤😭

#حسین_حقیقی
دیدگاه ها (۰)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۰عصر، دوباره به کنار رودخونه رفتن.همون...

🌱پاییز که میاد،انگار دنیا یه جور دیگه‌ای عاشق می‌شه...هوا که...

مافیای من

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

پارت ۳۳چند ماه از اون روزِ پر از هیجان گذشته بود. حالا دنیا ...

P16آچا داشت فلوتش رو میزد و آهنگ جدیدی که معلمشون بهش داده ب...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟝: حرف‌های ناگفتهروز بعد، ا/ت از ساختمان دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط