رمان انتقام خونین پارت۳،عذر میخوام اگه دیر پارت میدم چون
رمان انتقام خونین پارت۳،عذر میخوام اگه دیر پارت میدم چون همیشه کلاسم★
دازای به سختی چویا رو بلند کرد و دستی بر سر چویا کشید*
و محکم چویا رو انداخت رو زمین و از دور تماشاش می کرد*
نیم ساعت بعد چویا به هوش اومد ولی تمام بدنش زخمی بود شاید بخاطر ضربه ی
محکمی بود که دازای زده بود*
چویا:اههه اینجا کجاست؟ولگرد ح...رو...م؟
دازای سعی کرد به چویا نخنده ولی ناگهان چویا صدای خندهاشو شنید*
چویا پاهاش خیلی درد می کرد ولی برای انتقام از دازای ناچار شد راه بره و تو دلش
به دازای بد و بیراه میگفت*
چویا:اگه دستم بهت برسه بدجور شکنجت میکنم جوری که خودتم نفهمی از کجا خوردی
دازای آهسته جای خودشو عوض کرد،طوری که چویا نفهمید*
چویا نزدیک و نزدیک تر می شد*
دازای سریع فرار کرد*
دازای:فکک نکنم با این وضعیتت تا فردا صبحم بهم برسه کوتوله
چویا کلاهشو محکم تر رو سرش گذاشت*
چویا:بالاخره که دستم بهت میرسه ک...ص
دازای نیش خندی زد و به راهش ادامه داد*
چویا که هر چه میگذشت دردش بیشتر می شد روی زمین افتاد*
دازای که فهمید چویا دنبالش نمیاد رفت بالا سر چویا*
دازای:هوراااااااااااااااا،چویا مرده
دازای نیش خندی سرشار از رضایت زد
چویا یهو بلند شد*
چویا:خفه ش.و همونطور که گفتم شکنجه ات میکنم
دازای که میدونست چویا دیگه حال و حوصله شو نداره بیخیالش شد*
دازای:خب؟،یعنی هنوز به خاطر اون گزارش کوچولو که به رئیست دادم کوتوله؟!
چویا محکم موهای دازایو کشید*
دازای:اههههههه تمومش کننن
پایان پارت۳،منتظر پارت بعدی باشید*
دازای به سختی چویا رو بلند کرد و دستی بر سر چویا کشید*
و محکم چویا رو انداخت رو زمین و از دور تماشاش می کرد*
نیم ساعت بعد چویا به هوش اومد ولی تمام بدنش زخمی بود شاید بخاطر ضربه ی
محکمی بود که دازای زده بود*
چویا:اههه اینجا کجاست؟ولگرد ح...رو...م؟
دازای سعی کرد به چویا نخنده ولی ناگهان چویا صدای خندهاشو شنید*
چویا پاهاش خیلی درد می کرد ولی برای انتقام از دازای ناچار شد راه بره و تو دلش
به دازای بد و بیراه میگفت*
چویا:اگه دستم بهت برسه بدجور شکنجت میکنم جوری که خودتم نفهمی از کجا خوردی
دازای آهسته جای خودشو عوض کرد،طوری که چویا نفهمید*
چویا نزدیک و نزدیک تر می شد*
دازای سریع فرار کرد*
دازای:فکک نکنم با این وضعیتت تا فردا صبحم بهم برسه کوتوله
چویا کلاهشو محکم تر رو سرش گذاشت*
چویا:بالاخره که دستم بهت میرسه ک...ص
دازای نیش خندی زد و به راهش ادامه داد*
چویا که هر چه میگذشت دردش بیشتر می شد روی زمین افتاد*
دازای که فهمید چویا دنبالش نمیاد رفت بالا سر چویا*
دازای:هوراااااااااااااااا،چویا مرده
دازای نیش خندی سرشار از رضایت زد
چویا یهو بلند شد*
چویا:خفه ش.و همونطور که گفتم شکنجه ات میکنم
دازای که میدونست چویا دیگه حال و حوصله شو نداره بیخیالش شد*
دازای:خب؟،یعنی هنوز به خاطر اون گزارش کوچولو که به رئیست دادم کوتوله؟!
چویا محکم موهای دازایو کشید*
دازای:اههههههه تمومش کننن
پایان پارت۳،منتظر پارت بعدی باشید*
- ۱۰۳
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط