هروقت که میخواهم از تو بنویسم
هروقت که میخواهم از "تو" بنویسم،
همین که یادت در سرم رها میشود،
همه انرژی ام برای نگه داشتن احساسم،پشتِ درِ منطقِ بی منطقم میرود.
برای نوشتن،"تو"سخت ترین موضوع جهانی،مغزم کشش پیدا کردن کلمات ادبی را ندارد.
راستش هرشب هرشب که نه
ولی یه شبای این مدلی که خستم و زورِ من مظلومه به خود کله خرم میرسه،تو اوج درگیریا،اسم "تو" میاد.
برا جفتشون عزیز کرده بودی،ارومشون میکردی.
ولی خب نابلد بودن دیگه،نتونستن نگهات دارن.
داشتنت تو دنیای واقعی فقط یه رویای دور بود،و اون بخش از من که تا قبلِ تو خودش بود و خودش،
ترسید از وابستگی به خیال؛
از اون حس شیرینی که با ناز صدات میرفت زیر پوستش،
از ضربان قلبی که با دیدن چشات تند میشد، بیزار بود.
تصورِ بوسیدنت تا عرش میبردش اما یاداوری فاصله تنش و سرد میکرد و با مخ میوفتاد رو فرش.
اینجوری شد که زد تو گوش دلم و بهت گفت بری.
تو از من کله خر تر،برگشتی.
بعد،شرایط جوری شد که مجبور شدم دور باشم
هی برم،بیام.
حق داشتی دلسرد شدی.
اون منی که خداروبنده نیست هیچوقت نزاشت صدای اون منی که میپرستیدت بیاد تو گلو،که بگه ببخشید.
حتی الانم داره فحشم میده که چرا اینارو میگم.
کره خر فکر میکنه اگه به زبون نیارم،وجودم ندارن.
ولی خب حق داره یه ذره
وقتی منطق بی پدرش و راضی کرد که بالاخره یه روزی فاصله کم میشه و برگشت که صدشو برات بزاره،پیوند بریدی.
برای همه دوست داشتنی نبود،با پس زده شدن هم غریبه نبود اما اینکه از طرف تو باشه خب فرق میکرد
به رو نمیاره،ولی بد شکست.
وقتی دید یکی دیگه رو انتخاب کردی برا هم دل بودن،بدتر.
چون خودش با اینکه دوری میکرد و خود خواسته فاصله گرفت ازت،ولی هیچ وقت نزاشت خش بیوفته رو تصویر عسلی چشات تو سرش،همیشه فقط "تو"بودی.
و همش این تو سرشه،که این بود وفاداری و عهدِ تو ندیده؟
همینه که زیر بار دلتنگ شدن نمیره و وقتی سینم تنگ میشه به یادت،تاکید میکنه که دلم فقط برای اون شور و شوقی که داشتم تنگ شده،نه شخص تو.
منِ الانم موافقت میکنم باهاش،هرچند اون منی که بعد تو ساکت شد برای جفتمون انگشت وسطشو بالا نگه داشته.
الانم نوشتم که این حرفا،بالاخره نوشته شن و مغزم اروم شه؛
همین.
برنو✍️🏻
همین که یادت در سرم رها میشود،
همه انرژی ام برای نگه داشتن احساسم،پشتِ درِ منطقِ بی منطقم میرود.
برای نوشتن،"تو"سخت ترین موضوع جهانی،مغزم کشش پیدا کردن کلمات ادبی را ندارد.
راستش هرشب هرشب که نه
ولی یه شبای این مدلی که خستم و زورِ من مظلومه به خود کله خرم میرسه،تو اوج درگیریا،اسم "تو" میاد.
برا جفتشون عزیز کرده بودی،ارومشون میکردی.
ولی خب نابلد بودن دیگه،نتونستن نگهات دارن.
داشتنت تو دنیای واقعی فقط یه رویای دور بود،و اون بخش از من که تا قبلِ تو خودش بود و خودش،
ترسید از وابستگی به خیال؛
از اون حس شیرینی که با ناز صدات میرفت زیر پوستش،
از ضربان قلبی که با دیدن چشات تند میشد، بیزار بود.
تصورِ بوسیدنت تا عرش میبردش اما یاداوری فاصله تنش و سرد میکرد و با مخ میوفتاد رو فرش.
اینجوری شد که زد تو گوش دلم و بهت گفت بری.
تو از من کله خر تر،برگشتی.
بعد،شرایط جوری شد که مجبور شدم دور باشم
هی برم،بیام.
حق داشتی دلسرد شدی.
اون منی که خداروبنده نیست هیچوقت نزاشت صدای اون منی که میپرستیدت بیاد تو گلو،که بگه ببخشید.
حتی الانم داره فحشم میده که چرا اینارو میگم.
کره خر فکر میکنه اگه به زبون نیارم،وجودم ندارن.
ولی خب حق داره یه ذره
وقتی منطق بی پدرش و راضی کرد که بالاخره یه روزی فاصله کم میشه و برگشت که صدشو برات بزاره،پیوند بریدی.
برای همه دوست داشتنی نبود،با پس زده شدن هم غریبه نبود اما اینکه از طرف تو باشه خب فرق میکرد
به رو نمیاره،ولی بد شکست.
وقتی دید یکی دیگه رو انتخاب کردی برا هم دل بودن،بدتر.
چون خودش با اینکه دوری میکرد و خود خواسته فاصله گرفت ازت،ولی هیچ وقت نزاشت خش بیوفته رو تصویر عسلی چشات تو سرش،همیشه فقط "تو"بودی.
و همش این تو سرشه،که این بود وفاداری و عهدِ تو ندیده؟
همینه که زیر بار دلتنگ شدن نمیره و وقتی سینم تنگ میشه به یادت،تاکید میکنه که دلم فقط برای اون شور و شوقی که داشتم تنگ شده،نه شخص تو.
منِ الانم موافقت میکنم باهاش،هرچند اون منی که بعد تو ساکت شد برای جفتمون انگشت وسطشو بالا نگه داشته.
الانم نوشتم که این حرفا،بالاخره نوشته شن و مغزم اروم شه؛
همین.
برنو✍️🏻
- ۷۲۱
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط