دفتر خاطرات آرا
{درخواستی}
part¹
باران آرام روی شیشه میبارید. دخترک روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و دفتر خاطرات قدیمیاش را در آغوش گرفته بود.
نگاهش روی اولین صفحه ثابت ماند.
«من، کیم آرا، دختری که هیچوقت نفهمید پدرش واقعاً چهکاره است...»
لبخند تلخی روی لبش نشست.
پدرش، کیم تهیونگ، برای همه یک تاجر موفق بود؛ مردی آرام، شیک و سرد.
اما برای آرا فقط یک پدر سختگیر و دوستداشتنی بود.
پدری که اجازه نمیداد حتی یک روز بدون دردسر بگذرد.
در ذهنش تصاویر کودکی زنده شدند.
خانهای بزرگ.
تهیونگ که با اخم دنبال دختر کوچکش میدوید.
ـ آرا! از روی نردهها بیا پایین!
ـ نههههه!
دخترک هفت ساله روی نردهها راه میرفت و میخندید.
دقیقاً مثل خود تهیونگ.
لجباز.
شیطان.
فضول.
و غیرقابل کنترل.
در آن روزها مادرش هنوز زنده بود.
زنی مهربان که همیشه بین پدر و دختر صلح برقرار میکرد.
اما وقتی آرا ده ساله شد، مادرش برای همیشه از دنیا رفت.
و از آن روز به بعد فقط او و تهیونگ ماندند.
دو آدم سرسخت که هیچوقت احساساتشان را درست بیان نمیکردند.
آرا آهی کشید.
صفحه بعدی را ورق زد.
و خاطرات دوران دبیرستان آغاز شد...
ادامه در پارت دوم...
part¹
باران آرام روی شیشه میبارید. دخترک روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و دفتر خاطرات قدیمیاش را در آغوش گرفته بود.
نگاهش روی اولین صفحه ثابت ماند.
«من، کیم آرا، دختری که هیچوقت نفهمید پدرش واقعاً چهکاره است...»
لبخند تلخی روی لبش نشست.
پدرش، کیم تهیونگ، برای همه یک تاجر موفق بود؛ مردی آرام، شیک و سرد.
اما برای آرا فقط یک پدر سختگیر و دوستداشتنی بود.
پدری که اجازه نمیداد حتی یک روز بدون دردسر بگذرد.
در ذهنش تصاویر کودکی زنده شدند.
خانهای بزرگ.
تهیونگ که با اخم دنبال دختر کوچکش میدوید.
ـ آرا! از روی نردهها بیا پایین!
ـ نههههه!
دخترک هفت ساله روی نردهها راه میرفت و میخندید.
دقیقاً مثل خود تهیونگ.
لجباز.
شیطان.
فضول.
و غیرقابل کنترل.
در آن روزها مادرش هنوز زنده بود.
زنی مهربان که همیشه بین پدر و دختر صلح برقرار میکرد.
اما وقتی آرا ده ساله شد، مادرش برای همیشه از دنیا رفت.
و از آن روز به بعد فقط او و تهیونگ ماندند.
دو آدم سرسخت که هیچوقت احساساتشان را درست بیان نمیکردند.
آرا آهی کشید.
صفحه بعدی را ورق زد.
و خاطرات دوران دبیرستان آغاز شد...
ادامه در پارت دوم...
- ۴۱۴
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط