{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part The sweetest oblivion

[Part¹³] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_الینا
الینا:"تو خوب نیستی. تونی، واقعاً به نظر خوب نمیای." پوستش عرق کرده و رنگش پریده.
تونی:"من خوبم، الینا."
نفس عمیقی می‌کشم. این دقیقا مثل پاپا‌ست که تونی رو بدون کمک رها کنم. تلفن رو سر جاش می‌ذارم چون برادرم با همون لحن گفته حتی اگر ویتو بیاد، هیچ کاری باهاش نداره. خیلی لجبازه.
دست هام رو روی سینه‌ام می‌زنم و به پیشخوان تکیه میدم با موهام که هنوز آبش به زمین می‌ریزه.
الینا:"چرا از نیکو‌لاس خوشت نمیاد؟"
باتمسخر میگه و دوباره می‌نوشه. تونی:"دلایل زیادی داره."
الینا:"خب، شماره یکش چیه؟"
تونی:"با دوست دخترم خوابیده."
چشمام گشاد میشه.
الینا:"جنی؟." [ جنی از بلک پینک نیست یه شخصیت جداست کلاً:)]
یک بار دیگه می‌نوشه.
الینا:" اون بهت گفت؟" می پرسم.
سرش رو تکون میده. "برام یه عکس فرستاد."
اوه!.
الینا:"مطمئنی که اون بوده؟"
تونی:" پروانه، پایین کمرش."
الینا:" اوه... خب، این کارش بی‌ادبانه بود."
راستش، سخت بود که برای تونی احساس ناراحتی کنم. اونم با اون خدمتکار گابریلا به جنی خیانت کرده، و شک ندارم که کسای دیگه هم بودن. اما من نیکو‌لاس رو به عنوان مردی نمی‌دیدم که بخواد با دوست دختر دیگران بخوابه، و حس می‌کردم...
الینا:" با اون چی کار کردی؟"
لبخند نه چندان خوبی روی لب های تونی شکل میگیره. و همونجا بود. همیشه دو طرف برای هر داستان وجود داره.
یک بار دیگه می نوشه و با اخم می‌بینم که خون از سمت جزیره پایین می‌ریزه. و به یک حوض کوچیک جمع میشه‌. نو‌شیدن فقط باعث میشه بیشتر خون بریزه. از روی پیشخوان فاصله میگیرم و بطری رو مستقیم از لب هاش می‌کشم. ویسکی روی چانه و سینه‌اش می‌ریزه. چشم هاش تنگ میشه، اما کلمات بعدیش با لکنت میاد. "خ.خدا، الینا." به نظر مست میاد، یا خیلی نزدیک به بیهوش شدن.
من پیراهنش رو از دستش باز می‌کنم و عقب میرم.
الینا:"اوه خدای من! توباید بری بیمارستان، تونی!"
یک سوراخ شبیه گلوله درست از وسط دستش رد شده، انگار لوله رو مستقیم گذاشته بودن روش. دهنم رو می‌پوشونم، حس تهوع توی گلوم بالا میاد. وقتی عقب میرم تا بنیتو رو پیدا کنم، تونی بیهوش میشه. از صندلیش به سمت کنارم می‌افته، رد خون رو روی پیشخوان می‌ذاره و باصدای بلندی روی زمین آشپز خونه می‌افته.
خدای من، خدای من، خدای من.
الینا:"بنیتو!" صدا می‌زنم.
آدریانا:"چرا فریاد می‌زنی؟" آدریانا می‌پرسه وقتی با لگینگ های کهکشانی و سوتین ورزشی به آشپز خونه میاد.
الینا:"نامزد تو به تونی شلیک کرده!"
آدریانا:"مرده؟" ابروهاش رو بالا می‌بره و مشغول انتخاب بهترین سیب از کاسه روی پیشخوانه.
الینا:"مامان کجاست؟!" می‌پرسم.
شونه هاش رو بالا می‌اندازه و برچسب سیب سبز رد می‌کَنه.
نفس عمیقی می‌کشم. خوب. اگه می‌خوان این بازی رو ادامه بدن... نمی تونن جلوی من رو بگیرن.. در رو باز می‌کنم وبه راهرو فریاد می‌زنم، "من با ۹۱۱ تماس میگیرم!."
همزمان، بنیتو، دامینیک و پاپام وارد آشپز خونه می‌شن.
پاپا چشماش رو به من تنگ می‌کنه، اما بعد متوجه تنها پسرش میشه که روی زمین در خون خوابیده. با بنیتو آرام صحبت می‌کنه___همیشه آرام صحبت می‌کنه مگر اینکه عصبانی باشه__وبعد پسر عموهام تونی رو بلند می‌کنن، یکی از زیر بغل هاش و یکی از مچ پاهاش‌، و اون رو از آشپز خونه بیرون می‌برن.
الینا:" نه ویتو" به پاپام می‌گم. "بیمارستان."
پاپا:" اره، اره الینا دارن می‌برنش" با بی‌توجهی میگه، درحالی که نگاهش به خون روی زمین میره. به اون نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که داره راست میگه یانه. پاپام هیچ‌وقت هیچ‌کدوم از ما رو بدون دعوا به بیمارستان نمی‌بره.
به من نگاه می‌کنه و نگاهی مشکوک به من می‌‌ندازه. "این به اندازه بیمارستان خوبه" با تندی میگه‌.
اوه. نمی‌دونم برادرم رو کجا می‌برن‌. احتمالاً دکتری که پاپام روش حساب کرده‌.
آدریانا:" هی، کسی مداد رنگی‌ام رو دیده؟" آدریانا وسط حرفم میپره.
[فقط آدریانا تو اون شرایط🤌😂😂]
《ادامه دارد》
(شرمنده که این پارت کم نوشتم.. واقعا از کول کمر افتادم ، اول از ذوق صبح کنسرت اعضا الانم دو پارت🫠😂)
دیدگاه ها (۶)

می‌خوام برای فیک شیرین ترین فراموشی عکس با وایب رمان بزارم، ...

۲۰۰ مون مبارکککککککککککککک❤️🛐🛐♋️ممنون از همه کسایی که پام مو...

[Part¹²] __☆_The sweetest oblivion_☆__نیکو ‌پاپا:"تو خراب ک...

[Part¹¹] __☆_The sweetest oblivion_☆__نیکو (فلش بک به کلیسا...

[Part²⁸] __☆_The sweetest oblivion_☆__الینابا این حال، از ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط