{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_389

دسته گل رو همراه شیرینیا دست رزی دادم و وارد خونه شدم.
با همه دست دادم و احوال پرسی کردم..
خونه نسبتا شلوغ بود.
و بیشتر خودمون بچها بودیم
یعنی به جز مادر جون و پدرجون بزرگ سال دیگه ای نبود.
از دخترا.
رزی جنی جیسو اومده بودن.
و از پسرا تهیونگ فیلیکس و جیمین اومده بودن.
اما خبری از جونگکوک و نامجون نبود
به سمت مادر جون رفتم.
دستمو گذاشتم روی شونش تا متوجه حضورم بشه
همونطور که داشت قندی میزاشت توی دهنش سمتم برگشت

_جانم عزیزم
+مادر جون، جونگکوک کجاست!؟
_گفت میره بیرون یه کارایی داره انجام میده و زودی برمیگرده
تا چند دقیقه دیگه قطعا میاد.
+اها که اینطور

سری تکون داد و مشغول خوردن چای شد؛
حسابی خورده بود تو ذوقم
دلم میخاست اولین نفری که میبینم جونگکوک باشه.. یعنی کارش اینقدر مهم بوده؟

...

حدود بیست دقیقه دیگه گذشت
ولی بازم خبری از جونگکوک نشد که نشد
با اینکه بچها حسابی شوخی میکردنو جمع، جمع خنده بود.
ولی بازم حوصلم سر رفته بود.
دوباره سمت مادر جون به راه افتادم

+مادرجون من یکم احساس خفگی دارم
و حوصلمم سر رفته
میرم دم در منتظر جونگکوک میشینم

_میخوای بگم از دخترا همراهت بیان عزیزم؟؟ میخوای تنهایی بری؟
+نه لازم نیست خودم میرم
_باشه عزیزم
ولی اگه از من میشنوی نرو چون الانه که جونگکوک برسه
میترسم سرما بخوری اونوقت چی جواب پسرمو بدم؟

لبخندی زدم

+نگران نباشین مادر زودی برمیگردم
_باشه برو دخترم

از خونه زدم بیرون و کتونی هام رو پوشیدم؛
واقعا هم هوا سرد بود.
ولی این سرما رو به جو خفه کننده خونه ترجیح میدادم.
داشتم نزدیکای خونه واسه خودم دور میزدم و منتظر جونگکوک بودم.
اما هرچی که بیشتر میگذشت، بیشتر احساس سرما میکردم.
البته این تنها احساسم در اون لحظه نبود.
همش سنگینی نگاه کسی رو روی خودم احساس میکردم.
انگار یکی داشت تموم حرکاتم رو زیر نظر میگرفت.
وقتی دیگه نتونستم این مسئله رو تحمل کنم سمت خونه به راه افتادم.
وقتی دقیقا حدود پنج، شش متر با در خونه فاصله داشتم
صدای مردی توجهم رو به خودش جلب کرد.
سرمو برگردوندم و بهش خیره شدم
یه مرد نسبتا جوون خوش هیـ..کل
ولی عجیب برام آشنا بود!
هرچقدر فکر میکردم نمیتونستم حدس بزنم کیه!
چند قدم نزدکیش شدم

+بله؟ منو صدا زدین؟؟
_همینطوره خانوم کیم شمارو صدا زدم

قبل اینکه بتونم جوابی بهش بدم جـ..سم خیلی سنگینی با سرم برخورد کرد و متوجه نشدم که کی پخش زمین شدم!

با شدت به زمین برخورد کردم و سوزش عجیبی رو توی سرم احساس کردم؛
از شدت در..د جیغم در اومده بود
اما قبل اینکه بتونم صدایی از خودم در بیارم همون مرد یه دستمال روی دهنم گذاشت و بعد،
سیاهی .. (به فا....کی به به)

با ذوق خرس عروسکی بزرگ صورتی رنگی که برای لیلی گرفته بودمو توی دستم جابجا کردم.
و بعد هم اروم اونو گذاشتم صندلی عقب ماشین.
نامجون همینطور که داشت روی صندلی جلو مینشست
گفت:

_ببین چه ذوقی داریا
الحق که یه عاشق بدبختی
+عاشق بدبخت تویی
من الان یه عاشق خیلی خوشبختم
_خوبه خوبه
نکـ..شیمون خوشبخت
بیا بشین بریم پیش لیلی جونت مجنون

تک خنده ای کردم و نشستم پشت فرمون.
حدود نیم ساعت توی راه بودیم و بعد بالاخره رسیدیم به خونه.
چون عجله داشتم ماشین رو وارد پارکینگ نکردم و همونجا توی کوچه پارک کردم.
سریع از ماشین پیاده شدم
با احتیاط خرس عروسکی رو از ماشین بیرون اوردمو در هارو بستم؛
گوشی و کلید ماشین رو دست نامجون دادم و به سمت خونه به راه افتادم
در حیاط باز بود و این امکان بیشتری برای سوپرایز کردن لیلی بهم میداد.
سرعتم رو بیشتر کردم و وارد خونه شدم.
همه گوشه ای درحال کاری بودن
کفشام رو بیرون اوردم و وارد خونه شدم..
به محض ورودم با چشم دنبال لیلی گشتم
ولی خبری ازش نبود.
اول سمت دخترا رفتم
جیسو با دیدنم دستی زد و گفت

_عهه عهه نگااا کنین ببینید کی اینجاست
چه خوشتیپ کردهه

نگاه همه سمتم چرخید
ولی تموم فکر ذکر من لیلی بود

+ جونگکوکتون معلومه که تا این حد جذابه!
لیلی کجاست چرا نمیبینمش؟؟

جنی یه نگاه به دور بر انداخت

_تا بیست دقیقه پیش همین دور بر بود
الان نمیدونم؟

300 لایک
100 بازنشر
دیدگاه ها (۱۳)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_390دخترا هم به تایید ح...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_391دستم رو از روی شونش...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_388حدود یک ساعتی از رف...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_387همه باهم زدیم زیر خ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_329+بله کلی برنامه دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط