{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

A KISS MADE OF BLOOD

PART:THE END
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
هفت ماه از آن شب‌های پرتنش، درگیری‌های خانوادگی، تصمیم‌های سخت، و اعتراف‌هایی که از نفس می‌انداخت، گذشته است. هفت ماهی که برای هر دوی آنها، بیشتر شبیه یک زندگی کامل بود تا چند ماه. هوای عصرگاهیِ پنت‌هاوس، آرام و طلایی روی شیشه‌های بلند نشسته. جونگکوک روی کاناپهٔ طوسی نشسته، موهایش کمی بلندتر از قبل، چشم‌هایش آرام‌تر لپ‌تاپ روی پاهایش باز است، مشغول بررسی پرونده‌ای کاری‌ست اما تمرکزش نصفه است.

صدای آرام پاهای میکا روی کفپوش چوبی آهسته نزدیک می‌شود. بدون اینکه چیزی بگوید، سرش را کج می‌کند و با چشمان گرد و شیطنتی نگاه می‌کند که جونگکوک متوجهش می‌شود یا نه. جونگکوک لبخند خفیفی گوشهٔ لبش می‌نشیند. لپ‌تاپ را آرام می‌بندد. با صدایی نرم و کمی خنده‌دار می‌گوید: «فکر کردی نمی‌بینمت؟»

میکا با صورت بامزه‌اش نقش بازی می‌کند: «نه… من خیلی یواش اومدم. تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی.»

جونگکوک سرش تکان می‌خورد، لبخندش عمیق‌تر می‌شود. «اوه، فهمیدم. از پنج قدم قبل.»

جونگکوک دستش را دراز می‌کند. میکا وانمود می‌کند که نمی‌خواهد دستش را بدهد، اما هنوز یک قدم هم عقب نرفته. جونگکوک با لحنی شوخی‌آمیز: «اگه نمیای… خودم میارمت.»

و قبل از اینکه میکا دوباره ناز کند، جونگکوک به آرامی مچش را می‌گیرد و با یک کشیدن کوتاه و نرم او را می‌کشد روی پای خودش. میکا کمی جیغ کوچیک و بامزه می‌زند: «جونگکوک!»

جونگکوک با خنده: «چیه؟ خودت نخواستی بیای.»

میکا روی پاهایش جا می‌گیرد، دست‌هایش را روی شانه‌های جونگکوک می‌گذارد، جونگکوک به او نگاه می‌کند آن نگاه آرام، گرم، متعلق. همانی که هفت ماه پیش فقط لحظه‌هایی کوتاه بود اما حالا خانهٔ اصلی نگاهش شده.

دستش را پشت کمر میکا می‌گذارد تا نزدیک‌ترش کند. میکا خنده‌اش می‌گیرد و پیشانی‌اش را آرام به پیشانی جونگکوک می‌چسباند. جونگکوک زیر لب: «این‌جوری بهتره.»

میکا: «چرا؟»

جونگکوک با صدایی که نصفش شوخی‌ست و نصفش حقیقت: «چون هرچی نزدیک‌تر باشی، کار من راحت‌تره.»

میکا می‌خندد، سرش را در سینه جونگکوک پنهان میکند دستش را آرام روی گردن او می‌لغزاند جونگکوک سرش را کمی به عقب می‌برد، انگار باورش نمی‌شود این همان دختری‌ست که هفت ماه پیش دنیا را به هم ریخت و بعد دوباره برایش ساخت.

لحظه‌ای سکوت. سکوتی که نه خالی‌ست نه سنگین سکوتی که فقط بین دو نفر وجود دارد که از طوفان گذشته‌اند و حالا آرامش را پیدا کرده‌اند. جونگکوک زیر لب، خیلی آرام: «میکا.»

«هوم؟»

«مرسی که موندی.»

میکا با یک تکان کوچک سرش را بلند می‌کند، چشم‌های براقش مستقیم در نگاه جونگکوک می‌نشیند. «من هیچ‌جا نمی‌رفتم.»

جونگکوک لبخند می‌زند آن لبخندی که همیشه انگار از ته دل بیرون نمی‌آمد اما برای او کاملاً می‌درخشید. او میکا را بیشتر بغل می‌کند، طوری که انگار تمام جهانش را در همین یک حرکت جمع کرده باشد.


آن‌ها طوفان را رد کرده بودند.
خانواده‌ها، گذشته‌ها، ترس‌ها،
اشتباه‌ها، و انتخاب‌ها.

هر دو زخمی بودند
اما زخمی‌هایی که حالا
نه درد می‌کردند،
نه مانع بودند.
بلکه یادآوری می‌کردند
که برای کنار هم ماندن
چقدر جنگیده‌اند.

هفت ماه گذشته بود
اما نگاهشان مثل روز اول
پر از همان نور
همان کشش
و همان حقیقت ساده بود

پنت‌هاوس آرام بود.
غروب روی پنجره‌ها نشسته بود.
و میان آن سکوت طلایی،
روی کاناپهٔ خاکستری،
میکا روی پاهای جونگکوک نشسته بود
و او هم بازوانش را
مثل یک حلقهٔ امن
دور تنش بسته بود.

و این‌بار
هیچ‌کس نبود که بخواهد
آن‌ها را از هم جدا کند.

آن‌ها
بالاخره
خانه‌شان را پیدا کرده بودند.
دیدگاه ها (۳۵)

MIDNIGHT BET

A KISS MADE OF BLOOD

بانو حمایت بشه؟°°°°°°°°°°@jeon_karina

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط