{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم از عصرها بدم میومد

بچه که بودم از عصرها بدم میومد .
ناهارو که می‌خوردیم همه عادت داشتن می‌خوابیدن
و من تنهاترین کودکِ جهان می‌شدم .
بدونِ هم‌بازی ، بدونِ تفریح ، بدونِ دل خوشی ، بدونِ هم‌صحبت .
می‌دونی ،
الان عصره ، خیلی عصره ...

#Nostálgico_Time
دیدگاه ها (۲)

چوب هری پاتر رو می خوام و جادوگر سیندرلا .ماشین آفرود می خوا...

به هیچ‌کس نگو چه برنامه‌ای تو ذهنته ، تا اینکه انجامش بدی !ب...

عمیقا دلم میخواد برگردم به اون روزایی که میرفتم خونه مادربزرگم و عصر پدربزرگم با یه پلاستیک پراز این خوشمزه‌ها میومد تو خونه ...❤️

دستانت بستری از پَر که هنگام غلبه‌ی خستگی بر آن پلک می‌بندم ...

کپشنن تعریف می کنم چجوری از جنگ خبر دار شدیم

ددی جئون فرداصبحات: از خواب باسر درد بدی بیدار شدم که یاد دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط