part 1
وقتی معلم زبانت بود و...
روز اول دبیرستان، جسیکا فقط یک هدف داشت: زنده موندن.
نه آشنا شدن. نه حرف زدن. نه حتی لبخندِ ساختگی.
اون یه دختر بینالمللی بود؛ آلمانیتبار، برای تحصیل آمده کره جنوبی.
تو این مدرسه، همه فکر میکردن «بینالمللی بودن» یعنی باید زود به همه نزدیک شه.
جسیکا هم دقیقاً برعکس بود. لجباز بود. جذب میکرد. اما هیچوقت خودش رو نمیداد به کسی.
همون اول صبح، توی راهرو که رد میشد، چند تا پسر کرهای پشت سرش پچپچ میکردن:
«اون از آلمان اومده… وای…»
«فکر کنم خوشش به ما نمیاد… ولی بازم…»
یکی دو نفر هم با نگاهِ زل، قصد داشتن همون روز اول «کراش» بزنن
اما جسیکا کاری بهشون نداشت.
نه چون کمدلوجرئت بود—چون زیادی دلخور بود.
هر چیزی تو مدرسه براش مثل قانونهای بیخردانه بود: از شیوهی صف کشیدن تا زنگهای ریزِ اعصابخوردکن.
و بدتر از همه… زنگ اول.
زنگ اول زبان داشت.
جسیکا با خودش فکر کرد:
«امروز هم میگذره. فقط باید از این ساعت لعنتی رد شم.»
وقتی وارد کلاس شد، چند نفر کرهای که همیشه کنار پنجره مینشستن، جا باز کردن—نه از احترام. از کنجکاوی.
جسیکا بیصدا از بینشون رد شد و رفت ردیف جلو نشست.
جایی که «دیده بشه» ولی مجبور نباشه با کسی حرف بزنه.
چند دقیقه بعد، در کلاس با همون صدای خشک همیشه باز شد.
تهیونگ وارد شد.
نه مثل بقیه معلمها که با انرژی مصنوعی میآن بالا.
تهیونگ با آرامشِ خونسرد اومد، یونیفرمش مرتب بود، نگاهش دقیق… و صورتش اون مدل جذابی رو داشت که وقتی وارد میشدی، ناخودآگاه میفهمیدی چرا بعضیها همینجا هم عاشقش میشن.
ولی برای جسیکا، جذابیتش مهم نبود.
اولین جملهای که گفت، همون لحظه حس جسیکا رو سفتتر کرد.
بدون مقدمه، روی تخته نوشت:
«امروز ازتون انتظار دارم واقعی گوش بدید.»
بعد نگاهش رو بین شاگردها چرخوند و یواشتر ادامه داد:
«نه مثل اینکه فقط اومدید ببینید کی چی میگه.»
یه سکوت سنگین نشست.
جسیکا سرش رو کمی پایین آورد، انگار که نادیده گرفته شده باشه—ولی تهیونگ انگار دقیقاً همون لحظه فهمید لجبازیِ خاص اون چیه.
وقتی نوبت پرسیدن اولین نفر رسید، تهیونگ یک نگاه مستقیم انداخت به سمت جسیکا.
نه مهربون. نه سوالپرس.
فقط مطمئن، جدی، و انگار از همون اول تصمیم گرفته بود:
این دختر… کارش دردسر درست کردنِ.
جسیکا هم بدون اینکه بخواد، لبش رو جمع کرد.
از روی بدجنسی گفت:
«مشخصه.»
تهیونگ یک لحظه مکث کرد، بعد فقط گفت:
«پس آماده باش. چون امروز خیلی سریع معلوم میشه که “مشخصه” از کجا میاد.»
اون جمله، برای جسیکا مثل سیلی کوچیک بود.
برای اینکه تهیونگ مثل بقیه نبود.
اون نه نگاهش دنبال تایید میگشت، نه دنبال جلب توجه.
تهیونگ دقیقاً همون معلمی بود که کرهایها همه ازش خوششون میاومد…
اما برای جسیکا، از همون لحظه اول، یعنی روز اول، تبدیل شد به مشکلِ جدیدش.
و جسیکا با خودش گفت:
«باشه… من از تو متنفرم. از همون اول. تموم شد.»
اما هنوز زنگ اول شروع نشده بود که یک چیز دیگه فهمید:
نفرت راحت نیست… وقتی طرف مقابلش انقدر جدی و جنتلمن باشه که حواست رو پرت کنه، حتی وقتی نمیخوای.
لایک و کامنت و به حداقل برسونید:)
#فیک#فیکشن#اسمات#مافیایی#بی_تی_اس
روز اول دبیرستان، جسیکا فقط یک هدف داشت: زنده موندن.
نه آشنا شدن. نه حرف زدن. نه حتی لبخندِ ساختگی.
اون یه دختر بینالمللی بود؛ آلمانیتبار، برای تحصیل آمده کره جنوبی.
تو این مدرسه، همه فکر میکردن «بینالمللی بودن» یعنی باید زود به همه نزدیک شه.
جسیکا هم دقیقاً برعکس بود. لجباز بود. جذب میکرد. اما هیچوقت خودش رو نمیداد به کسی.
همون اول صبح، توی راهرو که رد میشد، چند تا پسر کرهای پشت سرش پچپچ میکردن:
«اون از آلمان اومده… وای…»
«فکر کنم خوشش به ما نمیاد… ولی بازم…»
یکی دو نفر هم با نگاهِ زل، قصد داشتن همون روز اول «کراش» بزنن
اما جسیکا کاری بهشون نداشت.
نه چون کمدلوجرئت بود—چون زیادی دلخور بود.
هر چیزی تو مدرسه براش مثل قانونهای بیخردانه بود: از شیوهی صف کشیدن تا زنگهای ریزِ اعصابخوردکن.
و بدتر از همه… زنگ اول.
زنگ اول زبان داشت.
جسیکا با خودش فکر کرد:
«امروز هم میگذره. فقط باید از این ساعت لعنتی رد شم.»
وقتی وارد کلاس شد، چند نفر کرهای که همیشه کنار پنجره مینشستن، جا باز کردن—نه از احترام. از کنجکاوی.
جسیکا بیصدا از بینشون رد شد و رفت ردیف جلو نشست.
جایی که «دیده بشه» ولی مجبور نباشه با کسی حرف بزنه.
چند دقیقه بعد، در کلاس با همون صدای خشک همیشه باز شد.
تهیونگ وارد شد.
نه مثل بقیه معلمها که با انرژی مصنوعی میآن بالا.
تهیونگ با آرامشِ خونسرد اومد، یونیفرمش مرتب بود، نگاهش دقیق… و صورتش اون مدل جذابی رو داشت که وقتی وارد میشدی، ناخودآگاه میفهمیدی چرا بعضیها همینجا هم عاشقش میشن.
ولی برای جسیکا، جذابیتش مهم نبود.
اولین جملهای که گفت، همون لحظه حس جسیکا رو سفتتر کرد.
بدون مقدمه، روی تخته نوشت:
«امروز ازتون انتظار دارم واقعی گوش بدید.»
بعد نگاهش رو بین شاگردها چرخوند و یواشتر ادامه داد:
«نه مثل اینکه فقط اومدید ببینید کی چی میگه.»
یه سکوت سنگین نشست.
جسیکا سرش رو کمی پایین آورد، انگار که نادیده گرفته شده باشه—ولی تهیونگ انگار دقیقاً همون لحظه فهمید لجبازیِ خاص اون چیه.
وقتی نوبت پرسیدن اولین نفر رسید، تهیونگ یک نگاه مستقیم انداخت به سمت جسیکا.
نه مهربون. نه سوالپرس.
فقط مطمئن، جدی، و انگار از همون اول تصمیم گرفته بود:
این دختر… کارش دردسر درست کردنِ.
جسیکا هم بدون اینکه بخواد، لبش رو جمع کرد.
از روی بدجنسی گفت:
«مشخصه.»
تهیونگ یک لحظه مکث کرد، بعد فقط گفت:
«پس آماده باش. چون امروز خیلی سریع معلوم میشه که “مشخصه” از کجا میاد.»
اون جمله، برای جسیکا مثل سیلی کوچیک بود.
برای اینکه تهیونگ مثل بقیه نبود.
اون نه نگاهش دنبال تایید میگشت، نه دنبال جلب توجه.
تهیونگ دقیقاً همون معلمی بود که کرهایها همه ازش خوششون میاومد…
اما برای جسیکا، از همون لحظه اول، یعنی روز اول، تبدیل شد به مشکلِ جدیدش.
و جسیکا با خودش گفت:
«باشه… من از تو متنفرم. از همون اول. تموم شد.»
اما هنوز زنگ اول شروع نشده بود که یک چیز دیگه فهمید:
نفرت راحت نیست… وقتی طرف مقابلش انقدر جدی و جنتلمن باشه که حواست رو پرت کنه، حتی وقتی نمیخوای.
لایک و کامنت و به حداقل برسونید:)
#فیک#فیکشن#اسمات#مافیایی#بی_تی_اس
- ۹۶۱
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط