عشق یا نفرت آخر
عشقـ یا نفرت ؟ (آخر)
دکتر: همین الان متوجه شدیم یه لخته خونی وارد مغزشون شده باید همین الان عمل شن
جین: چیییی
کوک سریع سمتم دویید
کوک: تهیونگ چیزیش شده ؟
جین: میخوان عملش کنن (با گریه)
ویو راوی
نامجون با دیدن جین که داشت گریه میکرد سمتش رفت و بغلش کرد
نامجون: چیزی نیست عزیزدلم یه عمل سادست بعدش خوب خوب میشه
جین: ولی دکتر گفت تو سرش لخته هست
نامجون: نگران نباش عملش میکنن خوب میشه
جین با حرف های نامجون کمی آروم شد ولی کوک تو قلبش جنگ بود
نمیخواست تهیونگشو از دست بده اونم وقتی که مثل دیونه ها عاشقش شده بود
همه با نگرانی به در اتاق خیره بودن که بلاخره دکتر اومد بیرون
کوک: تهیونگیم چی شد ؟؟؟
دکتر: ما موفق شدیم لخته رو از سرش خارج کنیم و الان حالشون خوبه بهوش اومدن
سمت در رفتم که جین جلمو گرفت و گفت: شما صحبتتون طولانیه بعد من برو
کوک: باشه
جین رفت تو
نیم ساعت بعد اومد بیرون
سریع رفتم تو
تهیونگ با دیدنم جا خورد
تهیونگ: جونکوک تو اینجا چیکار میکنی؟
بغلش کردم و آروم گفتم: اومدم عشقمو بیبینم
تهیونگ: چی؟
کوک: من عاشقت شدم تهیونگ مثل دیونه ها بهت علاقه دارم قبلا خیلی اذیتت کردم و قدرتو ندونستم ولی حالا فهمیدم چه جواهری هستی
جلوش زانو زدم
کوک: با من ازدواج میکنی ؟
تهیونگ: بهم گفتی با کسی ازدواج کنم که بهم علاقه داره پس باهات ازدواج میکنم
تند بغلش کردم که اخ ریزی گفت تازه یادم افتاد که تو بیمارستانیم و بدنش هنوز زخمیه
کوک: بزار خوب بشی یه عروسی میگیریم که تو تاریخ ثبت بشه
تهیونگ: ایندفعه باهم لباسا و حلقه هامون رو میخریم
کوک: دوباره تو اون کت و شلوار سفید یه فرشته رو میبینم
تهیونگ: دستتو میگیرم و با صدای بلند سوگند میخورم همیشه پیشت باشم چه تو سختی و چه تو شادی
کوک: از همین الان واسه عروسیمون ذوق دارم
تهیونگ: منم
کوک: عزیز دلم من میرم کارای ترخیصتو انجام بدم
تهیونگ: باشه
یهو دستمو گرفت
تهیونگ: کوکی
کوک: جان دلم؟
تهیونگ: دوست دارم
قند تو دلم آب شد
کوک: منم دوست دارم فندق کوچلو
بلاخره تهیونگ ترخیص شد
و رفت خونه جین دوست داشتم ببرمش خونه خودمون ولی جین قانون گذاشته بود که تا شب عروسی حق نداریم همو ببینیم یا پیش هم باشیم
بعد از اینکه تحقیق کردم فهمیدم پدرش جلوی ماشین زدتش
پس رفتم تو شرکتش و یه گلوله تو مغزش خالی کردم
حدوداً 3 هفته بعد منو تهیونگ عروسی کردیم همون عروسی که ارزوشو داشتیم
یک سال بعد
تهیونگ: کوک ،عزیزم، خونه نیستی؟؟
سمت آشپزخونه رفتم که یهو لامپا روشن شد و تو اغوش گرمی فرو رفتم
کوک: سالگرد ازدواجمون مبارک
به آشپزخونه نگاه کردم یه میز وسطش بود که روش کیک و ابمیوه شیر موز و توت فرنگی و دو تا کادو بود
و کف زمین پر بود از رز
تهیونگ: عشقمم واقعا سوپرایزم کردی خیلی دوست دارمم
کوک: بیا خوشگلم اینم کادوی من
یه عطر مردانه شیک توی پاکت بود
کوک: تو واسه شوهرت چی گرفتی فندقی؟
تهیونگ: چطوره خودت کادوتو انتخاب کنی؟
کوک: فکر بدیم نیست
پـ. ا. یـــ ا. نــــ🧡(ادمینـ
دکتر: همین الان متوجه شدیم یه لخته خونی وارد مغزشون شده باید همین الان عمل شن
جین: چیییی
کوک سریع سمتم دویید
کوک: تهیونگ چیزیش شده ؟
جین: میخوان عملش کنن (با گریه)
ویو راوی
نامجون با دیدن جین که داشت گریه میکرد سمتش رفت و بغلش کرد
نامجون: چیزی نیست عزیزدلم یه عمل سادست بعدش خوب خوب میشه
جین: ولی دکتر گفت تو سرش لخته هست
نامجون: نگران نباش عملش میکنن خوب میشه
جین با حرف های نامجون کمی آروم شد ولی کوک تو قلبش جنگ بود
نمیخواست تهیونگشو از دست بده اونم وقتی که مثل دیونه ها عاشقش شده بود
همه با نگرانی به در اتاق خیره بودن که بلاخره دکتر اومد بیرون
کوک: تهیونگیم چی شد ؟؟؟
دکتر: ما موفق شدیم لخته رو از سرش خارج کنیم و الان حالشون خوبه بهوش اومدن
سمت در رفتم که جین جلمو گرفت و گفت: شما صحبتتون طولانیه بعد من برو
کوک: باشه
جین رفت تو
نیم ساعت بعد اومد بیرون
سریع رفتم تو
تهیونگ با دیدنم جا خورد
تهیونگ: جونکوک تو اینجا چیکار میکنی؟
بغلش کردم و آروم گفتم: اومدم عشقمو بیبینم
تهیونگ: چی؟
کوک: من عاشقت شدم تهیونگ مثل دیونه ها بهت علاقه دارم قبلا خیلی اذیتت کردم و قدرتو ندونستم ولی حالا فهمیدم چه جواهری هستی
جلوش زانو زدم
کوک: با من ازدواج میکنی ؟
تهیونگ: بهم گفتی با کسی ازدواج کنم که بهم علاقه داره پس باهات ازدواج میکنم
تند بغلش کردم که اخ ریزی گفت تازه یادم افتاد که تو بیمارستانیم و بدنش هنوز زخمیه
کوک: بزار خوب بشی یه عروسی میگیریم که تو تاریخ ثبت بشه
تهیونگ: ایندفعه باهم لباسا و حلقه هامون رو میخریم
کوک: دوباره تو اون کت و شلوار سفید یه فرشته رو میبینم
تهیونگ: دستتو میگیرم و با صدای بلند سوگند میخورم همیشه پیشت باشم چه تو سختی و چه تو شادی
کوک: از همین الان واسه عروسیمون ذوق دارم
تهیونگ: منم
کوک: عزیز دلم من میرم کارای ترخیصتو انجام بدم
تهیونگ: باشه
یهو دستمو گرفت
تهیونگ: کوکی
کوک: جان دلم؟
تهیونگ: دوست دارم
قند تو دلم آب شد
کوک: منم دوست دارم فندق کوچلو
بلاخره تهیونگ ترخیص شد
و رفت خونه جین دوست داشتم ببرمش خونه خودمون ولی جین قانون گذاشته بود که تا شب عروسی حق نداریم همو ببینیم یا پیش هم باشیم
بعد از اینکه تحقیق کردم فهمیدم پدرش جلوی ماشین زدتش
پس رفتم تو شرکتش و یه گلوله تو مغزش خالی کردم
حدوداً 3 هفته بعد منو تهیونگ عروسی کردیم همون عروسی که ارزوشو داشتیم
یک سال بعد
تهیونگ: کوک ،عزیزم، خونه نیستی؟؟
سمت آشپزخونه رفتم که یهو لامپا روشن شد و تو اغوش گرمی فرو رفتم
کوک: سالگرد ازدواجمون مبارک
به آشپزخونه نگاه کردم یه میز وسطش بود که روش کیک و ابمیوه شیر موز و توت فرنگی و دو تا کادو بود
و کف زمین پر بود از رز
تهیونگ: عشقمم واقعا سوپرایزم کردی خیلی دوست دارمم
کوک: بیا خوشگلم اینم کادوی من
یه عطر مردانه شیک توی پاکت بود
کوک: تو واسه شوهرت چی گرفتی فندقی؟
تهیونگ: چطوره خودت کادوتو انتخاب کنی؟
کوک: فکر بدیم نیست
پـ. ا. یـــ ا. نــــ🧡(ادمینـ
- ۱۴.۳k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط