.
P54(آخر)
۱۰ سال گذشت.
خونه کنار دریاشون.
بدون این همه شلوغی.
فقط جیزل و هیونجین دور از همه چی.
باد تابستونی سبک و شاد میوزید.
صدای جلز و ولز گوشت روی باربیکیو با صدای پسرا قاطی شده.
بچه ها توی ساحل میدویدن بازی میکردن.
بنگچان کنار همسرش نشسته روی خودشون پتو کشیدن شکم گرد او از زیر پتو معلوم بود.
فلیکس با دخترش صحبت میکرد.
چان و چانگبین باهم میخندیدن.
نفس عمیقی کشید.
بوی دریا.
بوی دود.
بوی گوشت کباب شده.
بوی عشق و زندگی.
هیونجین سرش پایین آورد بهم نگاه میکردن.
اون لبخند همونی که مخصوص دختر بود زد.
هیونجین:عاشقتم بانوی من
لیواناشون بهم خورد باهم نوشیدن.
صدای موج مثل همون موقع های آشنایی شون بود.
فقط آدم ها بزرگ تر شدن.
دست جیزل توی دست هیونجین قفل شده.
لارا:چقدر همه چی زود گذشت
بنگچان سرش تکون داد.
بنگچان:زودتر از چیزی که تصویرشو میکردیم
همه لبخند روی لباشون بود.
فلیکس:تازه هنوز قراره پیرتر بشیم
چهیونگ به پای فلیکس میزنه بعد لبخند زد.
هوا سردتر شده بود هیونجین پتو روی دختر و خودش کشید.
بشقاب ها نیمه پر، نیمه خالی.
نور زرد، گرمشون افتاد روی صورت ها.
روبه روشون دریا.
بالای سرشون ستاره ها.
موج ها اومدن و رفتن.
ولی قضیه عشق.
همونجا توی خونهی کوچیک کنار دریا ریشه داده بود.
(خب.. این فیک تموم شد خیلی ممنونم که خوندید حمایت کردید هیجان زده شدین ناراحت شدین خوشحال شدین با هر جمله این فیک زندگی کردین فیک دیگه تو راهه که دارم روش کار میکنم لطفا از اونم حمایت کنین خیلی دوستون دارم فعلا)
۱۰ سال گذشت.
خونه کنار دریاشون.
بدون این همه شلوغی.
فقط جیزل و هیونجین دور از همه چی.
باد تابستونی سبک و شاد میوزید.
صدای جلز و ولز گوشت روی باربیکیو با صدای پسرا قاطی شده.
بچه ها توی ساحل میدویدن بازی میکردن.
بنگچان کنار همسرش نشسته روی خودشون پتو کشیدن شکم گرد او از زیر پتو معلوم بود.
فلیکس با دخترش صحبت میکرد.
چان و چانگبین باهم میخندیدن.
نفس عمیقی کشید.
بوی دریا.
بوی دود.
بوی گوشت کباب شده.
بوی عشق و زندگی.
هیونجین سرش پایین آورد بهم نگاه میکردن.
اون لبخند همونی که مخصوص دختر بود زد.
هیونجین:عاشقتم بانوی من
لیواناشون بهم خورد باهم نوشیدن.
صدای موج مثل همون موقع های آشنایی شون بود.
فقط آدم ها بزرگ تر شدن.
دست جیزل توی دست هیونجین قفل شده.
لارا:چقدر همه چی زود گذشت
بنگچان سرش تکون داد.
بنگچان:زودتر از چیزی که تصویرشو میکردیم
همه لبخند روی لباشون بود.
فلیکس:تازه هنوز قراره پیرتر بشیم
چهیونگ به پای فلیکس میزنه بعد لبخند زد.
هوا سردتر شده بود هیونجین پتو روی دختر و خودش کشید.
بشقاب ها نیمه پر، نیمه خالی.
نور زرد، گرمشون افتاد روی صورت ها.
روبه روشون دریا.
بالای سرشون ستاره ها.
موج ها اومدن و رفتن.
ولی قضیه عشق.
همونجا توی خونهی کوچیک کنار دریا ریشه داده بود.
(خب.. این فیک تموم شد خیلی ممنونم که خوندید حمایت کردید هیجان زده شدین ناراحت شدین خوشحال شدین با هر جمله این فیک زندگی کردین فیک دیگه تو راهه که دارم روش کار میکنم لطفا از اونم حمایت کنین خیلی دوستون دارم فعلا)
- ۱.۱k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط