{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۲۵

«دیوونه‌ام؟ شاید. ولی تو چی؟ تو که می‌دونی من دیوونه‌ام، چرا هنوز داری به چشمام نگاه می‌کنی؟»

سرم رو چرخوندم سمتِ دیگه. اشکام رویِ بالش ریخت. «من نمی‌خوام نگاهت کنم. من فقط… می‌خوام تموم بشه.»

جونگ‌کوک خندید، یه خندهٔ آروم که انگار تویِ سینهٔ خودش می‌پیچید.

«تموم میشه. وقتی که بالاخره قبول کنی که جایی برایِ فرار نیست. وقتی که قبول کنی، حتی تویِ همین لحظه‌ای که داری از دستم زجر می‌کشی، باز هم داری به من فکر می‌کنی.»

اون کنارِ تخت نشست. دستش رو ول نکرد. تا صبح، همون‌طور که من تویِ تب می‌سوختم، اون کنارم موند. نه برایِ اینکه مراقبم باشه، بلکه برایِ اینکه مطمئن بشه اولین چیزی که وقتی چشمام رو باز می‌کنم، می‌بینم، اونه.

اون شب، کابوسِ واقعی این نبود که داشتم می‌مردم. کابوسِ واقعی این بود که داشتم تویِ اون “مراقبتِ سمی” غرق می‌شدم. داشتم حس می‌کردم که چطور اون دیوارهایِ سیاه، هر لحظه دارن نزدیک‌تر میشن و من… من حتی دیگه قدرتِ فریاد زدن هم نداشتم.

[ادامه در پارت ۲۶]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۶: سایه‌ی شومِ آرامشسنگینیِ پلک‌هایش مثلِ سرب بود. اول...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و پنجم: مراقبتِ سمی، طلوعِ کابو...

ادامه پارت ۲۴

*«یک خواسته بیشتر نداری!»* تمام آرامش انسان در همین انقلاب د...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 یازدهم: حصارِ خانوادگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط