پارت ۷: وقتی تاریکی نزدیک میشود
پارت ۷: وقتی تاریکی نزدیک میشود
هوا در اتاق سنگینتر از قبل شده بود.
انگار دیوارها هم فهمیده بودند چیزی در شرف وقوع است و نفس نمیکشیدند.
مرد نقرهای هنوز در چارچوب راهپله ایستاده بود، و پشت سرش سایههایی که یکییکی شکل میگرفتند.
جیمین فوراً جلوی تو قرار گرفت.
بدنش کاملاً سفت شده بود.
«نزدیک نشو.»
این بار صدایش فقط تهدید نبود… هشدار بود.
مرد نقرهای آهسته پایین آمد.
«من که نمیخوام بهش آسیب بزنم.»
نگاهش روی تو افتاد.
«فعلاً.»
همین یک کلمه کافی بود تا یخ به تنت بنشیند.
جیمین قدمی جلو رفت.
«گفتم… نزدیک نشو.»
اما مرد لبخند زد.
«تو هنوز هم فکر میکنی میتونی ازش محافظت کنی؟ بعد از همه چی؟»
سکوت.
و بعد ناگهان همهچیز با سرعت اتفاق افتاد.
یکی از سایهها از پشت مرد جدا شد و با سرعت غیرقابلدیدن به سمت جیمین حمله کرد.
صدای برخورد.
دیوار ترک برداشت.
شمع خاموش شد.
و تاریکی همهجا را گرفت.
تو فقط فریاد جیمین را شنیدی:
«برو!»
اما دیگر دیر شده بود.
دست سردی دور مچت حلقه شد.
قلبت از جا کنده شد.
خواستـی جیغ بزنی، اما دستی دیگر جلوی دهانت را گرفت.
نفسهایت برید.
در همان تاریکی، صدای مرد نقرهای را شنیدی:
«ما فقط اون رو میخوایم… تو رو نمیکشیم.»
اما ترس تو را قانع نمیکرد.
تو را از پلهها پایین کشیدند.
بدون اینکه زمین را درست ببینی.
بدون اینکه بفهمی جیمین کجاست.
فقط صدای درگیری بالا سرانت میپیچید.
صدای شکستن چوب.
دیوار.
و یک بار…
اسم تو.
«نرو!»
صدای جیمین بود.
اما دور.
خیلی دور.
و بعد…
سکوت.
---
وقتی چشمانت دوباره باز شد، دیگر در عمارت نبودی.
هوای سرد جنگل دور تا دورت را گرفته بود.
دستهایت بسته شده بود.
روی زمین مرطوب نشسته بودی.
و روبهرویت…
همان مرد نقرهای.
او آرام به سمتت خم شد.
«بیدار شدی.»
قلبت به شدت میزد.
«جیمین کجاست؟»
لبخند زد.
اما این بار سردتر.
«اون سرگرمه.»
نگاهت را به اطراف انداختی.
در دوردست، نورهایی بین درختها دیده میشد.
و صدای درگیری هنوز خیلی ضعیف میآمد.
زنده بود.
اما تنها.
مرد نقرهای آهی کشید.
«تو یه چیز مهمی رو باید بفهمی.»
سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
«تو فقط یه انسان نیستی که تصادفی وارد این داستان شده.»
قلبت فرو ریخت.
«چی…؟»
او مستقیم به چشمانت نگاه کرد.
«تو نقطه ضعفش هستی.»
سکوت سنگینی افتاد.
«و ما دقیقاً به همین نیاز داریم.»
در همان لحظه، صدای انفجار خفیفی از دوردست آمد.
پرندهها از درختها پریدند.
و مرد آرام ایستاد.
«به نظر میاد جیمین داره میرسه.»
بعد خم شد و خیلی آهسته گفت:
«ولی دیر.»
و تو فقط یک چیز را فهمیدی…
این تازه شروع فاجعه بود.
پایان پارت ۷ 🖤🌙
هوا در اتاق سنگینتر از قبل شده بود.
انگار دیوارها هم فهمیده بودند چیزی در شرف وقوع است و نفس نمیکشیدند.
مرد نقرهای هنوز در چارچوب راهپله ایستاده بود، و پشت سرش سایههایی که یکییکی شکل میگرفتند.
جیمین فوراً جلوی تو قرار گرفت.
بدنش کاملاً سفت شده بود.
«نزدیک نشو.»
این بار صدایش فقط تهدید نبود… هشدار بود.
مرد نقرهای آهسته پایین آمد.
«من که نمیخوام بهش آسیب بزنم.»
نگاهش روی تو افتاد.
«فعلاً.»
همین یک کلمه کافی بود تا یخ به تنت بنشیند.
جیمین قدمی جلو رفت.
«گفتم… نزدیک نشو.»
اما مرد لبخند زد.
«تو هنوز هم فکر میکنی میتونی ازش محافظت کنی؟ بعد از همه چی؟»
سکوت.
و بعد ناگهان همهچیز با سرعت اتفاق افتاد.
یکی از سایهها از پشت مرد جدا شد و با سرعت غیرقابلدیدن به سمت جیمین حمله کرد.
صدای برخورد.
دیوار ترک برداشت.
شمع خاموش شد.
و تاریکی همهجا را گرفت.
تو فقط فریاد جیمین را شنیدی:
«برو!»
اما دیگر دیر شده بود.
دست سردی دور مچت حلقه شد.
قلبت از جا کنده شد.
خواستـی جیغ بزنی، اما دستی دیگر جلوی دهانت را گرفت.
نفسهایت برید.
در همان تاریکی، صدای مرد نقرهای را شنیدی:
«ما فقط اون رو میخوایم… تو رو نمیکشیم.»
اما ترس تو را قانع نمیکرد.
تو را از پلهها پایین کشیدند.
بدون اینکه زمین را درست ببینی.
بدون اینکه بفهمی جیمین کجاست.
فقط صدای درگیری بالا سرانت میپیچید.
صدای شکستن چوب.
دیوار.
و یک بار…
اسم تو.
«نرو!»
صدای جیمین بود.
اما دور.
خیلی دور.
و بعد…
سکوت.
---
وقتی چشمانت دوباره باز شد، دیگر در عمارت نبودی.
هوای سرد جنگل دور تا دورت را گرفته بود.
دستهایت بسته شده بود.
روی زمین مرطوب نشسته بودی.
و روبهرویت…
همان مرد نقرهای.
او آرام به سمتت خم شد.
«بیدار شدی.»
قلبت به شدت میزد.
«جیمین کجاست؟»
لبخند زد.
اما این بار سردتر.
«اون سرگرمه.»
نگاهت را به اطراف انداختی.
در دوردست، نورهایی بین درختها دیده میشد.
و صدای درگیری هنوز خیلی ضعیف میآمد.
زنده بود.
اما تنها.
مرد نقرهای آهی کشید.
«تو یه چیز مهمی رو باید بفهمی.»
سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
«تو فقط یه انسان نیستی که تصادفی وارد این داستان شده.»
قلبت فرو ریخت.
«چی…؟»
او مستقیم به چشمانت نگاه کرد.
«تو نقطه ضعفش هستی.»
سکوت سنگینی افتاد.
«و ما دقیقاً به همین نیاز داریم.»
در همان لحظه، صدای انفجار خفیفی از دوردست آمد.
پرندهها از درختها پریدند.
و مرد آرام ایستاد.
«به نظر میاد جیمین داره میرسه.»
بعد خم شد و خیلی آهسته گفت:
«ولی دیر.»
و تو فقط یک چیز را فهمیدی…
این تازه شروع فاجعه بود.
پایان پارت ۷ 🖤🌙
- ۱۳۳
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط