𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 {قلب من}
𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 {قلب من}
𝕻𝖆𝖗𝖙:4
+با برخورد محکم شونم با کسی پخش زمین شدم..دردم نیومد اما با دیدن اون چهره ای که از ذهنم پاک نمیشد لحظه ای توی شک فرو رفتم
-اعع..ببخش..تو؟
+تو..الان باید این حرفو بزنی؟
-چه فقط تعجب کردم
+اینجا یه روستای کوچکه نباید که تعجب کنی...حتی نمیتونه یه ببخشید بگه(تو ذهنش)
-به هر حال ببخشید..(دستشو سمت ات دراز میکنه)
+اشکال نداره(دست ته رو میگیره و بلند میشه)
+با گرفتن دستای گرم تهیونگ از روی زمین بلند شدم توی چشمای عمیق از احساسش فرو شدم.. دستشو ول نکرده بودم و بهش زیادی نزدیک بودم که ناگهان از پشت تهیونگ چهره. ای خشمگین و قرمز هیونجین رو دیدم تنم لرزید...خدایا دوباره نه لطفا حداقل کاری با ته نداشته باشه کم کم نزدیک شد و اومد به ته نزدیک بشه که ته رو هول دادم و دستشو محکم تر گرفتمو پشت خودم پنهانش کردم
+وایسا(داد)
×داری چیکار میکنی ؟اون کیه؟
+ اون...رییسمه
×جانم؟با رئیست اینجوری دست تو دستی
+ااعع
-فقط رئیسش نیستم...دوستیم
×دوست؟دوستی مثل تو
-اره..آخه ات دختر خیلی مهربون و اجتماعی هستش..برای همین زود جزبش شدم
×کی دوست شدید
+رفتم خونشو تمیز کنم بعدم باهم آشنا شدیم
×خونش..هه مطمئنی فقط خونش رو میخواستی تمیز کنی؟
+تو..تو داری چی میگی
-باهاش صحبت کن عوضی
×که عوضی ها(میاد یه مشت بزنه به ته)
+بسهه(باداد جلوی هیونجین )
+فکر کردی کی هستی ها اصلا میگیم من با تهیونگ توی رابطم به تو چه هاا(داد)
-بیا بریم(دست اتو گرفت و رفت)
+تهیونگ منو سوار ماشین خودش کرد داشتم نگاه به بیرون میکردم و اشک میریختم که با ترمز ته سمتش برگشتم که یهو بغلم کرد قلبم یه لحظه وایستاد چه آغوش دل نشینی منم محکم بغلش کردم وسرمو روی شونه هاش گذاشتم
-میشه دیگه گریه نکنی....دلم نمیخواد اینجوری ببینمت
+ب..باشه
+آروم از آغوش گرمی که داشت بیرون اومدم و نگاهی به بیرون انداختم همه جا سرسبز بود و یه نفر که اون دور دورا داشت اسب سواری میکرد منم دلم میخواست اسب سواری کنم داشتم همین طور بیرونو نگاه میکردم که دیگه رسیدیم خونه از ماشین پیاده شدیم
-به سلامت..راستی
+جانم
-میشه..اععع میشه فردا برای کمک برای غذا درست کردن بیایی خونم آخه آشپزیم زیاد خوب نیس
+ااعع...فردا با بابام میام
-باشه ممنون
+مراقب باش خداحافظ👋
-بای
+ته رفت منم رفتم توی خونه و نشستم به نوشتن خاطرات شب شده بود و غذانخورد بودم برای همین دزدکی رفتم سراغ آشپزخونه.... بعد دیگه خیلی خوابم اومدو رفتم بخوابم
(فردا)
(ادامه دارد)
دخترام اینم پارت جدید حمایت کنید.بایییییی☆♡
شرطا
لایک:۸
کامنت:۸
بازنشر:۳
𝕻𝖆𝖗𝖙:4
+با برخورد محکم شونم با کسی پخش زمین شدم..دردم نیومد اما با دیدن اون چهره ای که از ذهنم پاک نمیشد لحظه ای توی شک فرو رفتم
-اعع..ببخش..تو؟
+تو..الان باید این حرفو بزنی؟
-چه فقط تعجب کردم
+اینجا یه روستای کوچکه نباید که تعجب کنی...حتی نمیتونه یه ببخشید بگه(تو ذهنش)
-به هر حال ببخشید..(دستشو سمت ات دراز میکنه)
+اشکال نداره(دست ته رو میگیره و بلند میشه)
+با گرفتن دستای گرم تهیونگ از روی زمین بلند شدم توی چشمای عمیق از احساسش فرو شدم.. دستشو ول نکرده بودم و بهش زیادی نزدیک بودم که ناگهان از پشت تهیونگ چهره. ای خشمگین و قرمز هیونجین رو دیدم تنم لرزید...خدایا دوباره نه لطفا حداقل کاری با ته نداشته باشه کم کم نزدیک شد و اومد به ته نزدیک بشه که ته رو هول دادم و دستشو محکم تر گرفتمو پشت خودم پنهانش کردم
+وایسا(داد)
×داری چیکار میکنی ؟اون کیه؟
+ اون...رییسمه
×جانم؟با رئیست اینجوری دست تو دستی
+ااعع
-فقط رئیسش نیستم...دوستیم
×دوست؟دوستی مثل تو
-اره..آخه ات دختر خیلی مهربون و اجتماعی هستش..برای همین زود جزبش شدم
×کی دوست شدید
+رفتم خونشو تمیز کنم بعدم باهم آشنا شدیم
×خونش..هه مطمئنی فقط خونش رو میخواستی تمیز کنی؟
+تو..تو داری چی میگی
-باهاش صحبت کن عوضی
×که عوضی ها(میاد یه مشت بزنه به ته)
+بسهه(باداد جلوی هیونجین )
+فکر کردی کی هستی ها اصلا میگیم من با تهیونگ توی رابطم به تو چه هاا(داد)
-بیا بریم(دست اتو گرفت و رفت)
+تهیونگ منو سوار ماشین خودش کرد داشتم نگاه به بیرون میکردم و اشک میریختم که با ترمز ته سمتش برگشتم که یهو بغلم کرد قلبم یه لحظه وایستاد چه آغوش دل نشینی منم محکم بغلش کردم وسرمو روی شونه هاش گذاشتم
-میشه دیگه گریه نکنی....دلم نمیخواد اینجوری ببینمت
+ب..باشه
+آروم از آغوش گرمی که داشت بیرون اومدم و نگاهی به بیرون انداختم همه جا سرسبز بود و یه نفر که اون دور دورا داشت اسب سواری میکرد منم دلم میخواست اسب سواری کنم داشتم همین طور بیرونو نگاه میکردم که دیگه رسیدیم خونه از ماشین پیاده شدیم
-به سلامت..راستی
+جانم
-میشه..اععع میشه فردا برای کمک برای غذا درست کردن بیایی خونم آخه آشپزیم زیاد خوب نیس
+ااعع...فردا با بابام میام
-باشه ممنون
+مراقب باش خداحافظ👋
-بای
+ته رفت منم رفتم توی خونه و نشستم به نوشتن خاطرات شب شده بود و غذانخورد بودم برای همین دزدکی رفتم سراغ آشپزخونه.... بعد دیگه خیلی خوابم اومدو رفتم بخوابم
(فردا)
(ادامه دارد)
دخترام اینم پارت جدید حمایت کنید.بایییییی☆♡
شرطا
لایک:۸
کامنت:۸
بازنشر:۳
- ۱۱۹
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط