پارت
مجبور بودم
پارت سوم
چاقو به جونگ کوک خورد. جونگ کوک افتاد رو تیهونگ و بی حال گفت...
جونگ کوک=) تیهونگ منو ببخش.
تیهونگ=) برای چی این کارو کردی که....
جونگ کوک نذاشتم حرفش تموم شه و گفت....
جونگ کوک =) تهدید کرد که اگه انجام ندم تورو بت لیها می کشه مجبور بودم. درحالی که خون عشق تیهونگ در لبلسش ریخته بود گریه می کرد و می گفت....
تیهونگ =) به آمبولانس زنگ بزنید.
امبولانس دیر اومد جونگ کوک داشت تموم می کرد.
دکتر ها اومدن و جونگ کوک را به اتاق عمل بردن. دکتر ها تلاش خودشونو کردن ولی دیگه دیر بود. جونگ کوک تموم کرد. تیهونگ تا این صحنه و دید اروم نمی گرفت. دکتر ها تیهونگ رو به تخت بستن و دکتر ها بهش مسکن زدن ولی تیهونگ اروم نمی گرفت و می گفت.....
تیهونگ=) ولم کنید، بزارید ببینمش. من... من از این دستا بدم میاد. من اونو تو دستای خودم از دست دادم. از خودم بدم میاد از زندگی کردن بدم میاد. از این مغز بدم میاد، نباید بهش گیر می دادم. رد خونش هنوز رو لباس من هست هنوز گرمه،از این لباس بدم میاد،چرا زود تر نفهمیدم.این لباسو میندارم بره،بزارید ببینمش هنوز خونش رو لباسم گرمه، من می خوام ببینمش برای اخرین بارم که شده.
دکتر=) اگه ببینیش اروم می گیری..؟
تیهونگ =) اره قل می دم فقط بزارید ببیننش.
دکتر تیهونگ رو پیش جونگ کوک برد. تا تیهونگ پارچرو کشید دید که هنوز زخمه هست به صورتش دست زد، سردسرد بود. تیهونگ هی گریه کرد تا حدی که بیهوش شد. دکتر ها تیهونگ را بردن و جونگ کوک را به سرد خونه بردند. الان چند سال از اون ماجرا گذشته....
تیهونگ
سلام من همونیم که برای سخت گیری دوستشو از دست داد. شاید الان بگید که داره زندگیشو می کنه. اما قضاوت نکیند. الان من هنوزم از دستم بدم میاد از لباس و اون کافه بدم میاد. امید وارم که هیچوقت براتون اتفاق نیفته. قدر دوستاتونو بدونید و زیاد بهش گیر ندید، چون اگر گیر بدید از دستش میدید، به هر روش......
پایان فیک
پارت سوم
چاقو به جونگ کوک خورد. جونگ کوک افتاد رو تیهونگ و بی حال گفت...
جونگ کوک=) تیهونگ منو ببخش.
تیهونگ=) برای چی این کارو کردی که....
جونگ کوک نذاشتم حرفش تموم شه و گفت....
جونگ کوک =) تهدید کرد که اگه انجام ندم تورو بت لیها می کشه مجبور بودم. درحالی که خون عشق تیهونگ در لبلسش ریخته بود گریه می کرد و می گفت....
تیهونگ =) به آمبولانس زنگ بزنید.
امبولانس دیر اومد جونگ کوک داشت تموم می کرد.
دکتر ها اومدن و جونگ کوک را به اتاق عمل بردن. دکتر ها تلاش خودشونو کردن ولی دیگه دیر بود. جونگ کوک تموم کرد. تیهونگ تا این صحنه و دید اروم نمی گرفت. دکتر ها تیهونگ رو به تخت بستن و دکتر ها بهش مسکن زدن ولی تیهونگ اروم نمی گرفت و می گفت.....
تیهونگ=) ولم کنید، بزارید ببینمش. من... من از این دستا بدم میاد. من اونو تو دستای خودم از دست دادم. از خودم بدم میاد از زندگی کردن بدم میاد. از این مغز بدم میاد، نباید بهش گیر می دادم. رد خونش هنوز رو لباس من هست هنوز گرمه،از این لباس بدم میاد،چرا زود تر نفهمیدم.این لباسو میندارم بره،بزارید ببینمش هنوز خونش رو لباسم گرمه، من می خوام ببینمش برای اخرین بارم که شده.
دکتر=) اگه ببینیش اروم می گیری..؟
تیهونگ =) اره قل می دم فقط بزارید ببیننش.
دکتر تیهونگ رو پیش جونگ کوک برد. تا تیهونگ پارچرو کشید دید که هنوز زخمه هست به صورتش دست زد، سردسرد بود. تیهونگ هی گریه کرد تا حدی که بیهوش شد. دکتر ها تیهونگ را بردن و جونگ کوک را به سرد خونه بردند. الان چند سال از اون ماجرا گذشته....
تیهونگ
سلام من همونیم که برای سخت گیری دوستشو از دست داد. شاید الان بگید که داره زندگیشو می کنه. اما قضاوت نکیند. الان من هنوزم از دستم بدم میاد از لباس و اون کافه بدم میاد. امید وارم که هیچوقت براتون اتفاق نیفته. قدر دوستاتونو بدونید و زیاد بهش گیر ندید، چون اگر گیر بدید از دستش میدید، به هر روش......
پایان فیک
- ۱۶۱
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط