{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

احساسم را به دار اویختم

احساسم را به دار اویختم
منطقم را به گلوله بستم
لعنت به هر دو , که عمری بازی ام دادند
دیگر بس است
می خواهم کمی به چشمانم اعتماد کنم. . .!
دیدگاه ها (۰)

چندان بنشینم که برآید نفس صبحکان وقت به دل می‌رسد از دوست پی...

'سیگار‌آدما‌نباش،‌آرومشون‌میکنی‌لهت‌میکنن..'

وخداوندسررا،آفریدکه روی گردنتان باشد…نه درزندگی دیگران!!

تو بردی… همه هورا کشیدند…حالا پایت را از روی خرده های دلم ب...

بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارممیانِ عقل و احساسم ز...

ستاره پوش مخملی خون رگ به رگ شده از زبان ستاره پوش part47

عاشقانه های شبنم بیاد خان بابا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط