{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سه_و_سه_دقیقه

#سه_و_سه_دقیقه



𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶


ویو لیلی ___


سکوت…
فقط صدای نفس‌های نامنظم مرد توی اتاق پیچیده بود.
لیلی نگاهش رو ازش نگرفت.
اما…


حواسش کامل جمع شده بود.
چیزی اینجا درست نبود.
تهیونگ کنار دیوار ایستاده بود.
دست‌هاش توی جیبش.
بی‌حرکت.
ولی نگاهش…
روی مرد قفل شده بود.



"ادامه بده."


صدای تهیونگ، آروم ولی قاطع.
مرد لب‌هاشو تر کرد.
نگاهش برای یه لحظه… به تهیونگ رفت.
خیلی کوتاه.
ولی لیلی دیدش.


کاملاً دیدش.
یه مکث.
خیلی کوتاه.
انگار…
منتظر بود.
لیلی آروم گفت:


"منتظر چی‌ای؟"


مرد سریع گفت:


"هیچی."


اما صداش لرز داشت.
لیلی خم شد جلوتر.
چشم‌هاش تیز شد.


"نه…"



آروم‌تر:


"تو منتظر اجازه‌ای."


سکوت.
مرد هیچ جوابی نداد.
ولی اون یه لحظه کافی بود.

لیلی به پشتی صندلی تکیه داد.
ذهنش داشت سریع کنار هم می‌چید—
این مرد…

خیلی ضعیف‌تر از اونه که این کارارو کرده باشه.
خیلی بی‌دقت‌تر.
خیلی… قابل خوندن‌تر.


"کی فرستادت؟"


مرد سریع سرشو بالا آورد.



"کسی منو نفرستاده!"



لیلی لبخند خیلی کمرنگی زد.


"جدی؟"


نگاهش آروم رفت سمت تهیونگ—
فقط برای یه لحظه.
بعد دوباره برگشت به مرد.


"پس چرا هر بار که حرف می‌زنی… اول به اون نگاه می‌کنی؟"



سکوت.
سنگین‌تر از قبل.
قلب مرد تندتر می‌زد.
از توی گردنش مشخص بود.


"من فقط—"


"دروغ نگو."


این بار…
صدای تهیونگ بود.
لیلی برای یه لحظه ساکت شد.
نگاهش آروم رفت سمتش.
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
نگاهش هنوز سرد…
اما یه چیز دیگه هم توش بود.
فشار.



"وقتی دروغ می‌گی، بدتر میشه."



مرد سریع گفت:



"من خودم انجامش دادم!"



تهیونگ بدون تغییر حالت:



"پس توضیح بده چرا زمان‌ها اینقدر دقیقن."



مرد ساکت شد.
دوباره.
لیلی آروم زیر لب گفت:



"گفتم که… نمی‌دونه."


چند ثانیه سکوت مطلق.
و بعد—
مرد… شکست.



"باشه!"


نفسش برید.



"باشه… من… من نکشتمشون…"


لیلی هیچ واکنشی نشون نداد.
فقط نگاهش کرد.



"یکی بهم گفت…"


صدای مرد پایین‌تر اومد.



"گفت بیام اینجا… بگم منم…"


قلب لیلی… یه لحظه مکث کرد.



"کی؟"


مرد سرشو تکون داد.


"نمی‌دونم…"


لیلی اخم کرد.


"دروغ نگو."


"قسم میخورم!"


تقریباً فریاد زد.


"صورتشو ندیدم… فقط صداشو شنیدم…"


لیلی آهسته گفت:



"چی گفت؟"


مرد نفس عمیقی کشید.
چشم‌هاش پر از ترس شد.



"گفت…"


مکث.


"اگه این کارو نکنم… من نفر بعدیم."


سکوت.
لیلی آروم سرشو چرخوند…
و به تهیونگ نگاه کرد.
اما—

چهره تهیونگ…
مثل همیشه بود.
بی‌احساس.
انگار این حرف…
هیچ اهمیتی براش نداشت.
اما یه چیز…
خیلی کوچیک—


خیلی نامحسوس—
توجه لیلی رو جلب کرد.
انگشت‌های تهیونگ…
برای یه لحظه…

خیلی آروم روی میز ضرب گرفت.
سه بار.
مکث.
سه بار.
۳…
و ۳…

چشم‌های لیلی کمی بازتر شد.
نه…
این… تصادفی نبود.



ادامه دارد.....



سلاممممم ملکوممممم به بانو های خودمم
براتون امروز دو پارت گذاشتم
و شرط اون پارت و این پارت رو برسونید تا زود بزارم


شرط:


لایک : ۲۳


نظر: ۷ تا (فقط برا این که نظر بدین بهم انرژی میده بگیرم )


بازنشر: ۷ تا


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۸)

جیمینننن سگتمممممم مرددد🛐🛐🛐#جیمین #پارک_جیمین #بی_تی_اس

جیمین رو دو زانو هاممممم،برات میوفتم🛐🛐🛐🛐😭😭🎀🎀#جیمین #پارک_جیم...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵ویو لیلی ___اتاق بازجوی...

بانوم فالوشه پیجش محشرهههههههhttps://wisgoon.com/mehrdrama

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³ویو لیلی ___جمعیت کم‌کم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط