{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سه_و_سه_دقیقه

#سه_و_سه_دقیقه



𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹



𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷



ویو لیلی ___



دیگه داشت اعصابم خرد می‌شد.
هیچی…
هیچ‌چیزی از این مرد به درد پرونده نمی‌خورد.
نفس عمیقی کشیدم و—
مشت‌مو کوبیدم روی میز.
صداش توی اتاق پیچید.

از جام بلند شدم.
قبل از اینکه حتی فرصت واکنش داشته باشه، رفتم پشتش و یقه‌شو از پشت گرفتم.



"پاشو."


بدون اینکه منتظرش بمونم، کشیدمش.
تقریباً روی زمین کشیده می‌شد.
درِ اتاق بازجویی رو با شدت باز کردم و مستقیم کشیدمش بیرون.

نگاه‌ها یکی یکی چرخیدن سمت ما.
کل بخش… ساکت شده بود.
اما برام مهم نبود.

فقط کشیدمش… تا دم در کلانتری.
در رو باز کردم—
و با یه حرکت پرت‌ش کردم بیرون.
بدنش با شدت خورد زمین.
نفسش برید.

یه قدم جلو رفتم.
نگاهش کردم.



"گمشو…"



صدام پایین بود، ولی پر از خشم.


"پیش رئیست…"


مکث کردم.
چشم‌هام تیزتر شد.



"و بهش بگو اینجا نمی‌تونی… ما رو با فرستادن یکی گیج کنی."



یه قدم نزدیک‌تر شدم.


"حتی اگه کل بخش جنایی سر این پرونده گیج بشن…"



لبخند کمرنگی زدم.



"من هیچ‌وقت گول نمی‌خورم."



چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد—
انگار جون گرفت.
سریع از زمین بلند شد…
و دوید.

فرار کرد.
دستی به موهام کشیدم.


"لعنتی…"


برگشتم داخل.
قدم‌هام مستقیم رفت سمت میزم.
نشستم.
سرمو گذاشتم روی میز.
چند ثانیه… فقط سکوت.



"لعنتی…"


سرمو بلند کردم.
انگشت‌هام خودکار رفت سمت کیبورد.
شروع کردم به تایپ کردن.
صدای چرخیدن صندلی اومد.
کای خودشو کشید سمتم.




"لیلی… چی کار می‌کنی؟"



بدون اینکه نگاش کنم:


"دارم رد می‌زنم."


"رد؟ رد کیو؟"


چشم از صفحه برنداشتم.


"مردی که اومد اینجا خودش رو به جای قاتل سریالی J جا زد."


کای ابروهاشو بالا انداخت.



"عاااا… احیا ردشو چطوری و برا چی می‌زنی؟"



لبخند خیلی ریزی زدم.



"اگه یادت باشه…"


نگاهم هنوز روی صفحه بود.



"یقه‌شو از پشت گرفتم… کشوندمش سمت در."


کای: "خب؟!"


سرمو کمی کج کردم.


"یه جی‌پی‌اس کوچولو… خیلی ریز… زدم زیر یقه‌ش."



چند ثانیه سکوت…
بعد—



"وایسا ببینم چییییی؟!"


صداش رفت بالا.



"لیلی تو چی کار کردی؟!"



مکث کوتاه…



"نگو می‌خوای بری تعقیبش کنی؟!"



بالاخره دستمو از روی کیبورد برداشتم.
چرخیدم سمتش.
لبخند زدم.



"آره."


"لیلییییی!" (عصبی)



"نگران نباش… چیزی نمی‌شه."


بلند شدم.
کتمو برداشتم.


"لیلی اگه صدمه—"

"کای!"



چشم‌هامو چرخوندم.


"گفتم چیزی نمی‌شه. حواسم هست."


کای دستشو زد به پیشونیش.


"ای خدا به من صبر بده… نمی‌دونم چرا تو اینقدر لجبازی."



کتمو پوشیدم.
اسلحه‌مو برداشتم.
گوشی… سوئیچ…
همه چی آماده.
برگشتم سمتش.



"به رئیس تهونگ چیزی نگو کجا می‌رم."



مکث کردم.



"اگه پرسید… بگو مامان‌بزرگش فوت کرده، رفته."


کای چند ثانیه نگام کرد.
بعد گفت:



"باشه… ولی لیلی، مامان‌بزرگ تو چند بار فوت می‌کنه؟"


اخم کردم.


"یعنی چی؟"


خندید.


"یعنی هر وقت همچین موقعیتایی می‌شه… مادربزرگت می‌میره که تو بری!"



چشم‌هامو تنگ کردم.


"چقدر حرف می‌زنی…"


سوئیچو چرخوندم دور انگشتم.



"ایششش… من رفتم."


از کلانتری زدم بیرون.
هوای بیرون سردتر شده بود.
سرم تو گوشی بود.

لوکیشن…
پیداش کردم.
نقطه‌اش روی نقشه روشن شد.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.



"گیرت آوردم…"



سوار ماشینم شدم.
استارت زدم.
و مستقیم حرکت کردم…
به سمت لوکیشنی که اون مرد—
اون طعمه—
اونجا بود.



ادامه دارد......



به به سلامی دوبارهههههههه به بانو های پبجمممم،
امروز براتون پارت اوردم
لطفا خواهشا لایک کنید و نظر بدین و بازنشر یادت تره خوشگله



شرط :


لایک : ۲۴

نظر : ۷ تا ( فقط برا اینکه خوشحالشم)


بازنشر: ۸ تا


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۶)

بانوم فالوشه فیک نویسهههههههه،https://wisgoon.com/hana.s.m.b

بانوم فالوشه فیک نویسههههههه،https://wisgoon.com/jeon_lily

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁶ویو اِلا___سکوت این ع...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁶ویو اِلا___سکوت این ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط