{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The pulse of darkness: Black sunrise

نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part¹⁴ ✨️🪐

"جونگکوک نفس عمیقی کشید. او که شاهد سرخ شدن گونه‌های سویون در لحظاتی پیش بود، کم و بیش می‌دانست چگونه می‌تواند اورا به حرکت وادارد.
به سمت سویون خم شد. نگاهش را سخت در نگاه سویون قفل کرد. دست تتو شده‌اش را به صورت سویون رساند. تاری از موهای دختر را از پیشانی‌اش کنار زد، دستش را به پایین سر داد؛ تا به نرمه گوش دختر رسید. با انگشت شست و انگشت اشاره روی نرمه لطیف گوش دختر کشید."

—«می‌دونی نقاش کوچولو... .»

"صدایش عمیق و از شدت نزدیکی بم شنیده می‌شد؛ و این ضربان قلب سویون را بالاتر برد."

«من عادت ندارم به یه دخترِ لجباز اصرار کنم که غذاشو بخوره. پس مجبورم نکن راه سخت تری رو انتخاب کنم.»

"اگر مرد انقدر نزدیک نبود، اگر انگشتان زبرش روی نرمه‌ی گوش دختر قرار نداشت، اگر قلب سویون مانند گنجشک نمی‌تپید و شاید اگر مرد انقدر جذاب و عطرش مست کننده نبود، سویون با پرروییِ تمام جواب او را می‌داد. او را هل می‌داد و لجبازی می‌کرد.
اما سرخی دلنشینی که حالا روی گونه‌های سویون نشسته بود، به مرد فهماند که نقشه‌اش گرفته."

"کم مانده بود، کم مانده بود تا پوزخند محو مرد به یک لبخند واقعی تبدیل شود. زبانش را پشت دندان هایش کشید و لبانش را بسته نگه داشت. سپس بلند شد، اما قبل از خروج در حالی که دستش را روی دستگیره در گذاشته بود، نیم نگاهی نسبتا
رضایت آمیز از اینکه روی دختر تاثیر گذاشته بود انداخت."

"سویون اما آنقدر خمارِ نوازش انگشتان زبر جئون روی نرمه گوشش شده بود که نفهمید دقیقا چه شد. در یک لحظه خودش را خشک شده روی زمین و با ضربان قلبی دید که با شدت به سینه‌اش می‌کوبید. حس می‌کرد کم مانده که قلبش سینه‌اش را بشکافد."

"هنوز مشخص نبود که دقیقا کدام حرکتِ مرد دختر را به غذا خوردن واداشته بود. لقب "فسقلی" که بر خلاف عقیده سویون به شدت در قلبش جا خوش کرده بود؟ یا شاید هم آن لمس قلقلک آمیزِ زیرِ نرمه گوشش؟ یا آن عطر تلخ آمیخته شده با بوی سیگار که ترکیبی مست کننده ساخته بود؟"

__"ساعت ۳ نیمه شب"__

"عمارت در سکوتی مرگبار فرو رفته بود، اما این سکوت برای سویون بوی آرامش نمی‌داد. اون لبه تخت نشسته بود و به پیراهن مشکی گران‌قیمتی که تنش بود خیره شده بود؛ لباسی که حالا برایش مثل یک زنجیر طلا بود.
ناگهان صدای تیکی از سمت پنجره آمد. سویون با وحشت سرش را چرخاند. به آرامی بلند شد و دو قدم کوتاه و پر از تردید به سمت پنجره براشت. پرده‌ها به آرامی تکان خوردند. سایه‌ای پشت شیشه پنجره دیده شد. قبل از اینکه سویون بتواند جیغ بکشد، شیشه با صدای خیلی خفه‌ای شکست و مردی با نقاب سیاه وارد اتاق شد."

"آن مرد بادیگاردِ جئون جونگ‌کوک نبود! از نشانی که روی مچ دستش تتو شده بود، معلوم بود از آدم‌های "کیم" هست. کیم وقت را تلف نکرده بود و برای دزدیدن "صندوقچه اسرارِ" جئون، اقدام کرده بود."

"مرد ناشناس با سرعتی باورنکردنی به سمت سویون هجوم آورد و دستش رو جلوی دهان او گذاشت تا صدایش درنیاید. سویون با تمام وجود تقلا می‌کرد و لجبازی‌اش حالا تبدیل به غریزه بقا شده بود."

"در همین لحظه، درِ اتاق با شدتِ تمام از پاشنه در آمد.
جئون جونگکوک، با چشم‌هایی که از فرط خشم سرخ شده بود و اسلحه‌ به دست، در چهارچوب در ایستاده بود. او انگار حتی در خواب هم بیدار بود و امنیت قلمرو‌یش را چک می‌کرد."

—«دستت رو ازش بکش... قبل از اینکه مغزت رو روی اون دیوار نقاشی کنم.»

______________________________

دوستان این کیم، کیم تهیونگ نیست!
دیدگاه ها (۸)

The pulse of darkness: Black sunrise

خیلی خب خوشگل خانوما... .قراره یه سناریو نسبتا کوتاه گذاشته ...

چقدر دلم تنگ شده براشون... .هرچقدرم که یه جوری به خبرا دست پ...

The pulse of darkness: Black sunrise

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط