The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part¹³ ✨️🪐
"نگاه جدی جونگکوک محو و پوزخند جذابی گوشه لبش نشست. با نگاهی که انگار کمی سرگرم شده بود به موجود عجیب رو به رویش خیره شد. در را بست و به سمت سویون رفت."
—«در میزدم؟ تو عمارت خودم؟ جالبه... .»
"سویون با دیدن جئون که به سمتش میآمد خواست بلند شود اما حالا جئون مقابلش زانو زده بود. بوی عطر تلخش که با بوی سیگار آمیخته شده بود به مشام سویون رسید.
جونگکوک مچ دست دختر را گرفت و آن را از پیشانیاش کنار زد."
«این زبونت... یه روز کار دستت میده.»
"قسمتی از پیشانی سویون کمی قرمز شده بود. جونگکوک به قرمزی روی پیشانی دختر نگاه کرد. دستش را بالا آورد، سویون چشمهایش را از ترس روی هم فشرد و کمی در خودش مچاله شد. گرمای لمس انگشت شست جئون را روی آن قسمت حس کرد. لمسش نرم اما تهدید آمیز بود."
«میترسی... .»
"سویون چشمانش را باز کرد و به چشمهای جئون دوخت.
۱ ثانیه، ۲ ثانیه، ۳ ثانیه... . پلک زد و نگاهش را از او گرفت."
—«نمیترسم... .»
"سویون دستش را بالا آورد و به انگشت جونگکوک رساند تا آن را کنار بزند.
جونگکوک دستش را به فک دختر رساند و اورا مجبور کرد تا مستقیم به چشمهایش نگاه کند."
—«غذاتو نخوردی! اما اگه میخوای زنده بمونی میخوری.»
"سویون دستش را روی مچ دست جونگکوک قرار داد و خودش را عقب کشید."
—«با گرسنگی نمیمیرم.»
—«اشتباه نکن دختر کوچولو. من خودم تورو میکشم!
آدمای ضعیف به دردم نمیخورن و کسایی که به دردم نخورن هم میمیرن!»
"سپس به مچ دستِ کوچک سویون روی دستش نگاه کرد.
دست دختر به وضوح میلرزید. پوزخند خطرناکی زد."
«آره نمیترسی... .»
"نگاهش را به سویون داد و کف دستش را به گونه سویون رساند. دستان جئون گرم بودند اما گرمایی که سویون ناگهان حس کرد درواقع گرما نبود؛ صورت خودش بود که از حرارت میسوخت."
«غذاتو بخور، فسقلی.»
"سویون گیج بود و نفهمید که جونگکوک دقیقا چه زمانی سینی غذا را جلوی او گذاشته. این مرد روانی بود. یک مریض روانیِ واقعی. سویون را به مرگ تهدید میکرد اما مطمئن میشد که غذایش را بخورد و به او لقبی داد. لقب "فسقلی"!
شاید چون به طرز خجالت آوری به دیوار برخورده بود؟"
«بخور... باید قوی بمونی. من هنوز باهات کار دارم.»
"سپس تمام قد ایستاد، آستین های پیراهن سفیدش را تا آرنج بالا زده بود و روی ساعدش تتوهای تیره و پیچیدهای دیده میشد که در نور اتاق وحشیتر به نظر میرسیدند.
گونههای سویون که از لمس دست گرم جئون کمی سرخ شده بودند پس از چند ثانیه به حالت عادی برگشتند.
سویون روی زمین خشکش زده بود به جونگکوک که با انتظار بالای سرش ایستاده بود خیره شده بود.
یک مرد خطرناک، یک مافیا، زندانبانش، کسی که جانش حالا به دست او بود... . او باید مرد را به عنوان چه کسی میدید؟
ناگهان از خلسه افکارش بیرون آمد، ابروهایش در هم رفت."
—«و اگه نخورم؟»
"سویون با نگاه جئون، حس کرد گلولهای به سمتش شلیک شده. نباید این را میگفت؟ پوزخندی گوشه لب های جئون نشست. از این رفتار دختر خوشش نیامده بود اما گویی سرگرم شده بود. تا به حال هیچکس جرعت نافرمانی از جئون را نداشته، با این حال، این دختر، با وجود وضعیت بی دفاعش نمیترسید. یا شاید هم میترسید. اما در هر حال، اولین بار بود که یک نفر از جئون نافرمانی کرده و هنوز استخوان هایش خرد نشده بود؛ و شاید اولین بار هم بود که جئون از نافرمانی یک نفر سرگرم شده بود و نه عصبی."
—«اونوقت من دیگه دلیلی برای نگهداشنت ندارم نقاش کوچولو.»
"سویون ابروهایش را بالا انداخت. نمیدانست این همه جرعت را ناگهان از کجا آورده."
—«وای... . پس چه خوب. یعنی ولم میکنی تا برم؟»
"جونگکوک کمی سرش را کج کرد و با نگاهی نافذ به سویون خیره شد."
—«تو بدون من، توی دنیای بیرون فقط یه جسد خوشگلی با لباس مشکی.»
"سویون هجوم دوباره خون به گونههایش را حس کرد.
«خوشگل... .» با لحنی کشدار بیان شده بود.
نگاهش را از جونگکوک گرفت و سرش را تکان داد. هنوز هم روی زمین نشسته بود. جونگکوک چندمین بار بود که میگفت سویون غذایش را بخورد ولی دختر هنوز هم حرف از "آزاد شدن" میزد.
غذا خوردن دختر برایش مهم نبود؛ صرفا چون نتوانسته بود حرفش را به کرسی بنشاند، روی این قضیه کلیک کرده بود."
—«من نمیخورم.»
"جونگکوک نفس عمیقی کشید. او که شاهد سرخ شدن گونههای سویون در لحظاتی پیش بود، کم و بیش میدانست چگونه میتواند اورا به حرکت وادارد.
به سمت سویون خم شد... .
______________________________
حمایت و بازنشر؟ 🌝✨️
من از شرط گذاشتن خوشم نمیاد
Part¹³ ✨️🪐
"نگاه جدی جونگکوک محو و پوزخند جذابی گوشه لبش نشست. با نگاهی که انگار کمی سرگرم شده بود به موجود عجیب رو به رویش خیره شد. در را بست و به سمت سویون رفت."
—«در میزدم؟ تو عمارت خودم؟ جالبه... .»
"سویون با دیدن جئون که به سمتش میآمد خواست بلند شود اما حالا جئون مقابلش زانو زده بود. بوی عطر تلخش که با بوی سیگار آمیخته شده بود به مشام سویون رسید.
جونگکوک مچ دست دختر را گرفت و آن را از پیشانیاش کنار زد."
«این زبونت... یه روز کار دستت میده.»
"قسمتی از پیشانی سویون کمی قرمز شده بود. جونگکوک به قرمزی روی پیشانی دختر نگاه کرد. دستش را بالا آورد، سویون چشمهایش را از ترس روی هم فشرد و کمی در خودش مچاله شد. گرمای لمس انگشت شست جئون را روی آن قسمت حس کرد. لمسش نرم اما تهدید آمیز بود."
«میترسی... .»
"سویون چشمانش را باز کرد و به چشمهای جئون دوخت.
۱ ثانیه، ۲ ثانیه، ۳ ثانیه... . پلک زد و نگاهش را از او گرفت."
—«نمیترسم... .»
"سویون دستش را بالا آورد و به انگشت جونگکوک رساند تا آن را کنار بزند.
جونگکوک دستش را به فک دختر رساند و اورا مجبور کرد تا مستقیم به چشمهایش نگاه کند."
—«غذاتو نخوردی! اما اگه میخوای زنده بمونی میخوری.»
"سویون دستش را روی مچ دست جونگکوک قرار داد و خودش را عقب کشید."
—«با گرسنگی نمیمیرم.»
—«اشتباه نکن دختر کوچولو. من خودم تورو میکشم!
آدمای ضعیف به دردم نمیخورن و کسایی که به دردم نخورن هم میمیرن!»
"سپس به مچ دستِ کوچک سویون روی دستش نگاه کرد.
دست دختر به وضوح میلرزید. پوزخند خطرناکی زد."
«آره نمیترسی... .»
"نگاهش را به سویون داد و کف دستش را به گونه سویون رساند. دستان جئون گرم بودند اما گرمایی که سویون ناگهان حس کرد درواقع گرما نبود؛ صورت خودش بود که از حرارت میسوخت."
«غذاتو بخور، فسقلی.»
"سویون گیج بود و نفهمید که جونگکوک دقیقا چه زمانی سینی غذا را جلوی او گذاشته. این مرد روانی بود. یک مریض روانیِ واقعی. سویون را به مرگ تهدید میکرد اما مطمئن میشد که غذایش را بخورد و به او لقبی داد. لقب "فسقلی"!
شاید چون به طرز خجالت آوری به دیوار برخورده بود؟"
«بخور... باید قوی بمونی. من هنوز باهات کار دارم.»
"سپس تمام قد ایستاد، آستین های پیراهن سفیدش را تا آرنج بالا زده بود و روی ساعدش تتوهای تیره و پیچیدهای دیده میشد که در نور اتاق وحشیتر به نظر میرسیدند.
گونههای سویون که از لمس دست گرم جئون کمی سرخ شده بودند پس از چند ثانیه به حالت عادی برگشتند.
سویون روی زمین خشکش زده بود به جونگکوک که با انتظار بالای سرش ایستاده بود خیره شده بود.
یک مرد خطرناک، یک مافیا، زندانبانش، کسی که جانش حالا به دست او بود... . او باید مرد را به عنوان چه کسی میدید؟
ناگهان از خلسه افکارش بیرون آمد، ابروهایش در هم رفت."
—«و اگه نخورم؟»
"سویون با نگاه جئون، حس کرد گلولهای به سمتش شلیک شده. نباید این را میگفت؟ پوزخندی گوشه لب های جئون نشست. از این رفتار دختر خوشش نیامده بود اما گویی سرگرم شده بود. تا به حال هیچکس جرعت نافرمانی از جئون را نداشته، با این حال، این دختر، با وجود وضعیت بی دفاعش نمیترسید. یا شاید هم میترسید. اما در هر حال، اولین بار بود که یک نفر از جئون نافرمانی کرده و هنوز استخوان هایش خرد نشده بود؛ و شاید اولین بار هم بود که جئون از نافرمانی یک نفر سرگرم شده بود و نه عصبی."
—«اونوقت من دیگه دلیلی برای نگهداشنت ندارم نقاش کوچولو.»
"سویون ابروهایش را بالا انداخت. نمیدانست این همه جرعت را ناگهان از کجا آورده."
—«وای... . پس چه خوب. یعنی ولم میکنی تا برم؟»
"جونگکوک کمی سرش را کج کرد و با نگاهی نافذ به سویون خیره شد."
—«تو بدون من، توی دنیای بیرون فقط یه جسد خوشگلی با لباس مشکی.»
"سویون هجوم دوباره خون به گونههایش را حس کرد.
«خوشگل... .» با لحنی کشدار بیان شده بود.
نگاهش را از جونگکوک گرفت و سرش را تکان داد. هنوز هم روی زمین نشسته بود. جونگکوک چندمین بار بود که میگفت سویون غذایش را بخورد ولی دختر هنوز هم حرف از "آزاد شدن" میزد.
غذا خوردن دختر برایش مهم نبود؛ صرفا چون نتوانسته بود حرفش را به کرسی بنشاند، روی این قضیه کلیک کرده بود."
—«من نمیخورم.»
"جونگکوک نفس عمیقی کشید. او که شاهد سرخ شدن گونههای سویون در لحظاتی پیش بود، کم و بیش میدانست چگونه میتواند اورا به حرکت وادارد.
به سمت سویون خم شد... .
______________________________
حمایت و بازنشر؟ 🌝✨️
من از شرط گذاشتن خوشم نمیاد
- ۴.۰k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط