{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمر چون باد پاییزی گذشت و ما هنوز در حسرت آنچه که میت

عمر، چون بادِ پاییزی گذشت و ما هنوز در حسرتِ آنچه که می‌توانستیم باشیم، مانده‌ایم. دست‌هایی که به سویشان دراز کردیم، دورتر شدند و قلب‌هایی که به امیدشان تپید، خاموش گشتند. اکنون فقط پژواکِ صداهایِ رفته در دلمان باقیست.در این جاده‌یِ بی‌انتها،تنها همسفرم،غمِ نبودن توست.و هر قدم،مرابه عمقِ تنهایی
می‌برد.گاهی دلتنگیآنقدر عمیق می‌شود
که سکوت،تنهازبانِ مانده‌ات می‌شود.دنیا روی دلم سنگینی می کند کاش میشد سبک شد
در سکوتِ شب،ستاره‌ای گریان،خاطره‌ای دور را
زمزمه می‌کند. و گریستم،به یاد تمام رویاهایی که؛تا می‌خواستیم لمسشان کنیم
پژمردند.
دیدگاه ها (۰)

وای من نمیدانستم آن چشم ها برای چه کسی است؟ نمی توانستم تصور...

پشت هم شعر نوشتم که بخوانی خواندی؟ بغض کردم که ببینی و بمانی...

شیشه باید بشکنه تا خطرناک شه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط