{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وای من نمیدانستم آن چشم ها برای چه کسی است نمی توانستم ت

وای من نمیدانستم آن چشم ها برای چه کسی است؟ نمی توانستم تصورش را بکنم اما هر لحظه ممکن بود . بالاخره گفت زنگ‌بزن کمک خبر کنیم دستمو گذاشتم روی دستای زخمیش چقدر درد می کشید اابته منم دسته کمی از او نداشتم با چشمانی براق به چشمانش وصل شدم و شروع کردم( گردنبند ابی جادویی سرد دارم می خواستم زخماشو التیام بدم) همه چیز گرانشش را از دست داده بود همه چیز ساکن بود امید داشتم و این قوی ترین مسکن بود... کمی بعد حالش خوب شده بود .آه آن چشمان اندوهگینش حالا غرق در عشق شده بود او همانند دریا بود عمیق.... دریایی که بار احساساتش را حمل می کرد گاهی فرو می رفت و منحل میشد گاه به ساحل میرسید وقتی خشمگین بود می توانست کسی که حدش عبور کرده در موج هایش غرق کند درکش اسان نبود زیر ان اب ارام دنیای دیگری زندگی می کرد همه چیز را می توانستم حس کنم قطرات اب ارام بر زمین می چکید سکوت همه جا را فرا گرفته بود ....دریاچه روان بود ما به دیوار های مرطوب تکیه داده بودیم . ولی درون او اینگونه نبود او نگاه کنکجاو من آشناییت داشت یا لااقل متوجه نگاه خیره من میشد ولی اذیتش نمی کرد .نگاهش مطمئن بود .‌ او قوی بود آنقدر قوی که هیچکس گمان نمی کرد او دردی داشته باشد . بهم خیره شدیم اما این بار نگاهم را ندزدیدم ....سرم را روی شانه هایش گذاشتم چشم هایم را خواب کردم تا با قلبم حس کنم . چه کسی میدانست من در آن لحظه چه حس کردم ؟ قطعا هیچکس. انگار هاله ای از وجودش در قلبم بود.خاله ای که دوستش داشتم ارامشش .عشقش ارزویش ترسش یکی یکی به من منتقل میشد اشک هایم میریخت ولی من ...داشتم سرما را حس می کردم آن حس انزوای سرد ...با رده های ابی درخشان آه ...دردهایش آشنا بود .او دریایی بود که من به تنهایی در تاریکی اش قدم میزدم .و باکی نداشتم .کاش مال من میشد از تمام دنیا آغوش سردش نصیبم شود تا شلوغی هایم را با ارامشش در هم بشکند
و آن انزوا....آن هم می ترسید
البته که همه میترسند . حتی شجاع ترین آدما . او هم نقاط تاریک داشت . تاریکی اش را بغل کردم و در آن گم شدم شاید تاریکی هایمان مارا به هم رساند.و ماراپیدا کرد اخر در تاریکی همه چیز واقعی تر است . انگار میشود خودت بود .نه آنکه در آیینه میبینی آنچه در قلبت هست سرازیر میشود نقاب ها کنار رفته تمام اجسام دروغین رنگ میبازند . و کنار میزوند .... انکار شدنی نیست .هیچ بازگشتی در کار نیست . و من لمسش میکنم روحت را . و با تمام وجودم در آغوش میگیرم عزیز کرده
دیدگاه ها (۱)

.بگریز در آغوش من از خلق که گل‌هااز باد گریزند در آغوش گیاهی...

لب من عطر تو را دارد و من میترسم ،نکند مادرم از بوسه‌ی ما پی...

عمر، چون بادِ پاییزی گذشت و ما هنوز در حسرتِ آنچه که می‌توان...

ازدواج قرار دادی ۲۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط