جمعه نوامبر
جمعه، ۱۰ نوامبر ۲۰۱۷
میدونم… میدونم اگه الان بودی، باز هم میگفتی اشکال نداره.
تو همیشه همینطور بودی. همیشه جوری حرف میزدی که انگار میشه از هر چیزی رد شد، انگار میشه دوباره بلند شد، دوباره ادامه داد. من به همون صدا تکیه کرده بودم. به همون آرامشِ لعنتیِ تو. و حالا… انگار هیچ چیزی از اون صدا برام نمونده، جز یه حسِ وحشتناکِ خالی بودن.
من اصلاً نمیخواستم اینطوری بشه.
واقعاً نمیخواستم.
اگه میتونستم همون لحظه، همون یک لحظهی لعنتی رو برگردونم، حتی برای یک ثانیه، حتی برای یه نفس… همهچیز رو عوض میکردم.
ولی نکردم و... نتونستم.
و همین، از هر چیزی بدتره.
من هنوز نمیفهمم چطور یه لحظه، یه انتخابِ کوچیک، میتونه همهچیز رو اینطوری از هم بپاشونه.
من فقط… فقط میخواستم یه بار دیگه خودمو مجبور کنم، یه بار دیگه از اون ترس رد بشم، یه بار دیگه به خودم ثابت کنم که میتونم.
نمیخواستم اینقدر همهچیز سنگین بشه.
نمیخواستم ولت کنم من...
ولی نمیتونستم تحمل کنم داشتی منو میکشیدی پایین و... نفسی برام نمونده بود.
نمیخواستم توی اون لحظه، آخرین چیزی که از من میبینی، این باشه که نتونستم درست عمل کنم.
نتونستم.
و همین، از هر چیزی بدتره.
نمیخواستم توی اون لحظه، آخرین چیزی که از من میبینی، این باشه که نتونستم درست عمل کنم. هر بار به اون صحنه فکر میکنم، حس میکنم یه چیزی توی سینهم فرو میره.
انگار هنوز همونجام.
انگار هنوز دارم صدا میزنمت و تو نمیشنوی.
یا شاید… منم از اول چیزی نگفتم که بشه شنید.
شاید همونجا، همون لحظه، برای همیشه از هم جدا شدیم.
نه فقط با فاصلهی دو دست… با یه دنیا.
من خیلی خستم، میفهمی؟
خیلی خستم از اینکه هر روز با خودم بیدار شم و اولین چیزی که یادم بیاد، تو باشی.
از اینکه هر جا میرم، هر چی میبینم، تهش برسه به تو.
از اینکه حتی وقتی سعی میکنم نفس بکشم، حس کنم دارم چیزی رو به زور توی خودم نگه میدارم که داره خفهم میکنه.
اون قطبنما…
نمیدونم باید اسمش رو چی بذارم.
همش منو میبره سمت تو، ولی نه جوری که آرومم کنه.
جوری که بیشتر بشکنم.
جوری که هر بار نگاش میکنم، یه تیکه دیگه از خودم بریزه.
انگار هم مرهمه، هم زخم، خیلی مزخرفه.
هم آخرین چیزیه که از تو مونده، هم چیزی که نمیزاره فراموشت کنم.
ولی من که نمیخوام فراموشت کنم…
من فقط نمیدونم چطور با این همه یادِ تو زندگی کنم.
من از خودم بیزارم.
نه فقط به خاطر اون لحظه.
به خاطر همهی چیزهایی که بعدش توی دلم خراب شد و من هنوز دارم همون خرابهها رو با خودم میکشم.
اینکه من موندم و تو نموندی، برای من شبیه نجات نیست.
شبیه مجازاته.
شبیه اینه که هر روز بیدار بشم و یادم بیاد من همون کسیام که باید جای تو میبودم.
و با این حال…با همهی این نفرتی که از خودم دارم، هنوز دوستت دارم.
هنوزم وقتی اسم تو میاد، انگار یه چیزی توی من نرم میشه و همون لحظه میکشنه.
هنوزم دلم میخواد یه جایی، یهجوری، یه بار دیگه صداتو بشنوم که میگی «اشکال نداره».
فقط برای اینکه شاید، برای یک لحظهی کوتاه، باور کنم که هنوز میشه از این همه درد رد شد.
ولی راستش…
فکر نمیکنم دیگه هیچ چیزی واقعاً اشکال نداشته باشه.
میدونم… میدونم اگه الان بودی، باز هم میگفتی اشکال نداره.
تو همیشه همینطور بودی. همیشه جوری حرف میزدی که انگار میشه از هر چیزی رد شد، انگار میشه دوباره بلند شد، دوباره ادامه داد. من به همون صدا تکیه کرده بودم. به همون آرامشِ لعنتیِ تو. و حالا… انگار هیچ چیزی از اون صدا برام نمونده، جز یه حسِ وحشتناکِ خالی بودن.
من اصلاً نمیخواستم اینطوری بشه.
واقعاً نمیخواستم.
اگه میتونستم همون لحظه، همون یک لحظهی لعنتی رو برگردونم، حتی برای یک ثانیه، حتی برای یه نفس… همهچیز رو عوض میکردم.
ولی نکردم و... نتونستم.
و همین، از هر چیزی بدتره.
من هنوز نمیفهمم چطور یه لحظه، یه انتخابِ کوچیک، میتونه همهچیز رو اینطوری از هم بپاشونه.
من فقط… فقط میخواستم یه بار دیگه خودمو مجبور کنم، یه بار دیگه از اون ترس رد بشم، یه بار دیگه به خودم ثابت کنم که میتونم.
نمیخواستم اینقدر همهچیز سنگین بشه.
نمیخواستم ولت کنم من...
ولی نمیتونستم تحمل کنم داشتی منو میکشیدی پایین و... نفسی برام نمونده بود.
نمیخواستم توی اون لحظه، آخرین چیزی که از من میبینی، این باشه که نتونستم درست عمل کنم.
نتونستم.
و همین، از هر چیزی بدتره.
نمیخواستم توی اون لحظه، آخرین چیزی که از من میبینی، این باشه که نتونستم درست عمل کنم. هر بار به اون صحنه فکر میکنم، حس میکنم یه چیزی توی سینهم فرو میره.
انگار هنوز همونجام.
انگار هنوز دارم صدا میزنمت و تو نمیشنوی.
یا شاید… منم از اول چیزی نگفتم که بشه شنید.
شاید همونجا، همون لحظه، برای همیشه از هم جدا شدیم.
نه فقط با فاصلهی دو دست… با یه دنیا.
من خیلی خستم، میفهمی؟
خیلی خستم از اینکه هر روز با خودم بیدار شم و اولین چیزی که یادم بیاد، تو باشی.
از اینکه هر جا میرم، هر چی میبینم، تهش برسه به تو.
از اینکه حتی وقتی سعی میکنم نفس بکشم، حس کنم دارم چیزی رو به زور توی خودم نگه میدارم که داره خفهم میکنه.
اون قطبنما…
نمیدونم باید اسمش رو چی بذارم.
همش منو میبره سمت تو، ولی نه جوری که آرومم کنه.
جوری که بیشتر بشکنم.
جوری که هر بار نگاش میکنم، یه تیکه دیگه از خودم بریزه.
انگار هم مرهمه، هم زخم، خیلی مزخرفه.
هم آخرین چیزیه که از تو مونده، هم چیزی که نمیزاره فراموشت کنم.
ولی من که نمیخوام فراموشت کنم…
من فقط نمیدونم چطور با این همه یادِ تو زندگی کنم.
من از خودم بیزارم.
نه فقط به خاطر اون لحظه.
به خاطر همهی چیزهایی که بعدش توی دلم خراب شد و من هنوز دارم همون خرابهها رو با خودم میکشم.
اینکه من موندم و تو نموندی، برای من شبیه نجات نیست.
شبیه مجازاته.
شبیه اینه که هر روز بیدار بشم و یادم بیاد من همون کسیام که باید جای تو میبودم.
و با این حال…با همهی این نفرتی که از خودم دارم، هنوز دوستت دارم.
هنوزم وقتی اسم تو میاد، انگار یه چیزی توی من نرم میشه و همون لحظه میکشنه.
هنوزم دلم میخواد یه جایی، یهجوری، یه بار دیگه صداتو بشنوم که میگی «اشکال نداره».
فقط برای اینکه شاید، برای یک لحظهی کوتاه، باور کنم که هنوز میشه از این همه درد رد شد.
ولی راستش…
فکر نمیکنم دیگه هیچ چیزی واقعاً اشکال نداشته باشه.
- ۶۲۱
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط