{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برف زمستونی

𝓫𝓻𝓯 𝔃𝓶𝓼𝓽𝓸𝓷𝓲



p=6



چند روزی از اون شبِ لعنتی گذشته بود. زمستون داشت کم‌کم خودش رو توی خیابون‌های سئول نشون می‌داد. هوا سرد بود و بخار نفس‌هام مثل ابری کوچیک جلوی صورتم محو می‌شد. داشتم همین‌طوری بی‌هدف توی خیابون قدم می‌زدم، سعی می‌کردم فکرم رو از تهیونگ و حرف‌هاش دور کنم، ولی انگار هر گوشه شهر یادش رو برام زنده می‌کرد.

تصادفی چشمم خورد به یه کافه که خیلی شلوغ بود. از پنجره‌اش نور گرمی بیرون می‌زد و آدم‌ها با خنده و شادی دور هم جمع شده بودن. یه لحظه حسودیم شد بهشون. انگار دنیا برای اونا می‌چرخید و من توی یه دنیای دیگه بودم.

همین‌طور که داشتم به راهم ادامه می‌دادم، یهو یه چیزی نظرم رو جلب کرد. یه نفر با همون استایل همیشگی، همون موهای نامرتب، همون کاپشن گشاد... تهیونگ بود! داشت با یه نفر دیگه حرف می‌زد، انگار که منتظر کسی بود.

یه لحظه قلبم ریخت. نمی‌دونستم باید چی کار کنم. برم جلو؟ خودم رو قایم کنم؟ یا همین‌طوری رد بشم و وانمود کنم که ندیدمش؟

همون‌طوری که داشتم بین موندن و رفتن تردید می‌کردم، چشمش به من افتاد. یه لحظه مکث کرد، انگار که باورش نمی‌شد من رو اونجا ببینه. بعد، یه لبخند خیلی کوچیک، یه لبخند غمگین و دلتنگ، روی لب‌هاش نشست.

باورش سخت بود، ولی انگار که اون هم دلش برای من تنگ شده بود.
دیدگاه ها (۰)

https://rubika.ir/joinc/EEJCDJFA0CZGRABSOHIMTZMIOOFDQETC

تک پارتی

یه بار توی مدرسه یکی بهم نگاه کرد گفت شبیه الستور رفتار می‌ک...

سلام :)خب یه معرفی خیلی کوچیک کنماسمم : ساراجنسیتم : دختراوت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط