روزگار، بیرحمانه از میان انگشتانم گریخت؛ بیآنکه بدانم،
روزگار، بیرحمانه از میان انگشتانم گریخت؛ بیآنکه بدانم، بیآنکه مهارش کنم. در آن روزهای پرشور، جوانی را چون گنجی پایانناپذیر میپنداشتم که قرار نیست هرگز رنگِ خزان ببیند. غافل بودم که زمان، نه رودخانهای آرام، که سیلی است که در چشم برهمزدنی، همه چیز را با خود میبرد.
حالا، در میانهی این سالهایِ سنگین، وقتی آینه را مینگرم، خطوطی را میبینم که بر پیشانیام شیار انداختهاند؛ نه از غصه، که از کوتاهیهایِ آن روزهایِ بیخیالی. چشمانم، که روزگاری افقهای دور را با ولع جستجو میکرد، حالا به دنبالِ لقمهنانی، به زمینِ سفتِ روزگار دوخته شده است.
چه تلخ است، دستانی که میبایست در این سن، به آسودگی گره در هم میخوردند و آرامش را در سایهسارِ پیری مرور میکردند، اکنون هنوز در پیِ تقلا و تکاپو، ترک برمیدارند. خستگی، نه فقط در تن که در جانم ریشه دوانده است؛ خستگیِ کسی که میداند اگر امروز تکیه نزند، سقفِ زندگیاش فرو خواهد ریخت.
افسوس که در جوانی، بذرِ آسایش نکاشتم و حالا در این پاییزِ عمر، ناچارم داسِ نیاز به دست بگیرم. انگار تقاصِ آن بیخیالیهایِ شیرین را، حالا باید با عرقِ پیشانی در روزهایِ تلخِ پیری پس بدهم. هر گامی که برمیدارم، صدایِ شکستنِ استخوانهایِ آرزوهایم را میشنوم؛ آرزوهایی که در جوانی برایشان فکری نکردم و حالا، در هیاهویِ کار و تلاشِ اجباری، تنها حسرتیست که بر دوش میکشم.
ای کاش کسی در آن سالهایِ دور، گوشِ جانم را گرفته بود و گفته بود: «بیدار شو، که خورشیدِ جوانی، غروبِ سردی در پی دارد.»
حالا، در میانهی این سالهایِ سنگین، وقتی آینه را مینگرم، خطوطی را میبینم که بر پیشانیام شیار انداختهاند؛ نه از غصه، که از کوتاهیهایِ آن روزهایِ بیخیالی. چشمانم، که روزگاری افقهای دور را با ولع جستجو میکرد، حالا به دنبالِ لقمهنانی، به زمینِ سفتِ روزگار دوخته شده است.
چه تلخ است، دستانی که میبایست در این سن، به آسودگی گره در هم میخوردند و آرامش را در سایهسارِ پیری مرور میکردند، اکنون هنوز در پیِ تقلا و تکاپو، ترک برمیدارند. خستگی، نه فقط در تن که در جانم ریشه دوانده است؛ خستگیِ کسی که میداند اگر امروز تکیه نزند، سقفِ زندگیاش فرو خواهد ریخت.
افسوس که در جوانی، بذرِ آسایش نکاشتم و حالا در این پاییزِ عمر، ناچارم داسِ نیاز به دست بگیرم. انگار تقاصِ آن بیخیالیهایِ شیرین را، حالا باید با عرقِ پیشانی در روزهایِ تلخِ پیری پس بدهم. هر گامی که برمیدارم، صدایِ شکستنِ استخوانهایِ آرزوهایم را میشنوم؛ آرزوهایی که در جوانی برایشان فکری نکردم و حالا، در هیاهویِ کار و تلاشِ اجباری، تنها حسرتیست که بر دوش میکشم.
ای کاش کسی در آن سالهایِ دور، گوشِ جانم را گرفته بود و گفته بود: «بیدار شو، که خورشیدِ جوانی، غروبِ سردی در پی دارد.»
- ۴.۴k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط