{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کنار یونگی قدم برمی‌داشت و هنوز نمی‌توانست از نگاه کردن ب

کنار یونگی قدم برمی‌داشت و هنوز نمی‌توانست از نگاه کردن به موهایش دست بکشد.
مشکی.
کاملاً مشکی.
دیگر خبر از آن تار های رنگ باخته نبود، نه آن خاکستری‌های پراکنده‌ی کنار شقیقه، نه سفیدی‌های خسته‌کننده‌ای که هر بار دل تهیونگ را می‌فشرد.
حالا موهای یونگی زیر نور ویترین‌ها براق می‌شد و باد آرامی لابه‌لایش می‌پیچید، ناگهان زیادی جوان به نظر می‌رسید.
نه… فقط جوان نه، هم‌سنِ خودش از جنس خودش، فاصله ی فرضی که در ذهنش داشت حالا از بین رفته بود و این فکر عجیب قلبش را گرم و دردناک می‌کرد.
یونگی متوجه خیره شدنش شد.
“چیه؟”
تهیونگ لبخند نصفه‌ نیمه‌ای زد.
“هیچی…”
“دروغگو.”
“فقط دارم سعی می‌کنم عادت کنم دوست پسرم الان شبیه عکسای دوران دبیرستانشه.”
یونگی پوزخندی زد.
“انقدرم جوون نشدم بچه.”
“نه خب... ولی الان اگه دستمو بگیری حس نمی‌کنم مردم ممکنه فکر کنن بابامو آوردم قرار عاشقانه!”
یونگی بلند خندید واقعی و بی‌هوا، دستش را دور گردن تهیونگ انداخت و او را سمت خودش کشید.
“سنجاب گستاخ.”
پسر کوچکتر خندید اما تهِ دلش چیزی آرام نمی‌شد.
از اول رابطه‌شان همیشه سایه‌ای وجود داشت. اختلاف سنی، خستگیِ یونگی، آن لرزش‌های ریز، لحظه‌هایی که موقع روشن کردن سیگار مکث می‌کرد یا وقتی پاهایش درد می‌گرفت و فکر می‌کرد کسی متوجه نشده.
_بخشی از فیکشن تَقَرُبِ نَهایی، آگوستینـا

#تهیونگ #یونگی #تهگی #بی_تی_اس #شوگا
دیدگاه ها (۱۱)

میرم به گذشتم..#یونگی #بی_تی_اس #شوگا

{محفلِ نویسنده ها}سلام سوییتی‌های من؛خوش اومدین به این گوشه‌...

منو ولم کنید برم فیکشن هامو بنویسم.. اه.. خسته شدم دلم واسه ...

"حرفم را پس میگیرم. لرد جوان منفور نبود. اقیانوس تاریک چشمان...

قسمت اخر پارت ۱۰:سویون: «چقدر؟»یونگی: «به اندازه همه قطره‌ها...

«کیس مارک» **#درخواستی #تک پارتیصدای الارم اتاق را گرفت زود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط