{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
p8
با این حرف، دفتر احساس کرد صفحات کهنه و کافی اش لرزی کردند.
خانم با لبخندی بزرگ روی تخت، کنار میزی که دفتر بر آن خوابیده بود نشست.
نفس عمیقی کشید. انگار این نفس عمیق، اعلام آمادگی برای رو به رو شدن با حقایق بود.
چشم هاش رو به هم فشرد و آماده ی سفری طولانی به دنیای درون دفتر، دنیای پسرش شد.
چشم های لرزونش ناخودآگاه به ساعت دیواری نقره ای رنگ وصل شدند. با جلو رفتن عقربه ها، صفحات هم حرکت میکردند و آخرین گفتگوی خانم مین با پسرش به اتمام می‌رسید..این چیزی بود که هم براش سپاسگزار بود و هم هنگام فکر کردن بهش دست هاش میلرزیدند.
دستش رو روی صفحه ی ظریف، نازک و کاهیِ کشید. صدای ورق خوردن صفحات سکوت بین دفتر و خانم مین رو شکست. با باز کردن اولین صفحه، اولین چیزی که دید زنبقِ سفید و خشک شده بین صفحات بود. با لمس زنبق، سر انگشت هاش مور مور شدند. انگار چیزی در انگشت هاش جریان گرفت. زنبق رو کنار داد. نوشته ای با خط نستعلیق و رنگ طلایی دید که در کادری بیضی شکل قرار گرفته بود.
‌ « باغ، اگر این رو میشنوی، بین این همه سپیدی، قطعه از خورشید رو در گلبرگم بنداز تا راه خونه رو پیدا کنم.. »
با کلماتی که بعد از آخرین ویرگول پدید اومدند، چشم های خانم مین گشاد شد. یونگی راجب باغ صحبت میکرد؟
خانم مین خونه رو خونه ای میدید که یونگی در اون مشغول نوشتن باشه؛ اما یونگی خونه رو چه چیزی میدید؟ منظورش از «راه خونه» چی بود؟
حالا نه تنها نگاهش، بلکه استخوان های بدنش میلرزیدند. قلبش در قفسه ی سینه اش می‌رقصید و این خانم مین بود که در برابر آن جملات ناتمام تمام شده بود.
اگر خونه اون چهار دیواریِ امن نبود، یونگی در جستجوی کدام آوانگشتِ گم شده بود؟
چه چیزی اونقدر دور بود که برای رسیدن بهش به قطعه ای از خورشید نیاز داشت؟
سوالات مزاحم رو گوشه ای از باغچه ی ذهنش دفن کرد. حالا شناگر ماهری بود که توی دنیای دست‌نیافتنیِ پسرش، قطعه ای از خورشید شنا میکرد.
درحالی که نوک انگشتای لرزونش بر روی کاغذ هنوز از گرمای کلمات یونگی می‌سوخت، دستش رو روی کاغذ کشید. صدای ورق خوردن کاغذ اتاق رو در بر گرفت. کلمات زیادی در آغوش دفتر جا شده بودند.. نه کلماتی ساده، بلکه دروازه ای به دنیای دیگه.. سفینه ای برای رسیدن به خورشید.. یا از نگاه دیگه و به زبون ساده، راهی برای رسیدن به حقیقت.
کشتی نگاهش، غرق کلمات یونگی شد.
« بیست و چهارم سپتامبر، گلبرگ رقصان. »
خانم مین چشم هاش رو بست. سر انگشت هاش رو روی کلمات کشید و با تمام وجود اتفاقانی که یونگی تعریف میکرد رو تجربه کرد.


شرایط:
۸۰ لایک ۸۰ کامنت ( جدی جدیدا کامنت نمیذاریداا) ۳۰ بازنشر
دیدگاه ها (۰)

اسکیت برد سواری با عمو؟ بابت لرزش دوربین ببخشیدد.

درودد خوشگلای عمو چطوریدد؟ دوست دارید باهم اسکیت برد سواری ک...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p7اما ناگهان دست های خانم مین، تو...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p5خانم مین گلویش را صاف کرد:« می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط