{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و آسمان میگریید

و آسمان میگریید
هر زمانی که احساس میکرد متعلق به این دنیا نیست،آسمان پا به پایش گریه میکرد؛به همین دلیل عاشق باران شده بود
باران موقعی که در خیابان ها قدم میزد و گریه میکرد اشک هایش را پاک میکرد
باران شب ها وقتی دنیا کاملا پوچ و تهی بود قطراتش را به شیشه ی اتاقش میزد تا به او بگوید من اینجا هستم
باران وقتی دلش گرفته بود با صدایش به او دلداری میداد
باران با غم او نمیخندید،باران دوستش داشت و او هم باران را
دیدگاه ها (۰)

..

عالیه...

بچه ها نمیدونم، یه چک لیست نوشتم ، بنظرم اگه میتونید اینکارا...

...

پارت ۱۹ایتاچی از خدا خواست، تنها کسی که در لحظه ی اخر به ذهن...

فردا ساعت ۸ عصر.. کافه»و بدون اینکه منتظر جواب دخترک باشد.. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط