{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و آسمان میگریید

و آسمان میگریید
هر زمانی که احساس میکرد متعلق به این دنیا نیست،آسمان پا به پایش گریه میکرد؛به همین دلیل عاشق باران شده بود
باران موقعی که در خیابان ها قدم میزد و گریه میکرد اشک هایش را پاک میکرد
باران شب ها وقتی دنیا کاملا پوچ و تهی بود قطراتش را به شیشه ی اتاقش میزد تا به او بگوید من اینجا هستم
باران وقتی دلش گرفته بود با صدایش به او دلداری میداد
باران با غم او نمیخندید،باران دوستش داشت و او هم باران را
دیدگاه ها (۰)

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

( last minute )

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:ادامه پارت ۲۴ [دید جونگکوک]از...

فاصله یک لبخند تا جنون

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

رمان خرس عسلی من فصل دو پارت یک جی‌یون ابی به سوون میده ولی ...

# پارت ۲۳: سایه‌ها و نورپاریس در زیر بارانِ ریز و خاکستری، ب...

مرگ در اغوش معشوقه خود

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت17ویو کوکدست‌ه...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیا.ت: «کوکی… باید باهات حرف بز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط