{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردا ساعت عصر کافه

فردا ساعت ۸ عصر.. کافه»

و بدون اینکه منتظر جواب دخترک باشد.. فقط رفت.
شاید هم میخواست از چشمان دخترک فرار کند. اما..آیا رفتن چیزی را درست میکرد؟


---------


پسرک سرش را روی فرمون گذاشته بود و خیال پردازی میکرد ..

یعنی آن دختر چه کسی بود که مرد دلش نمی خواست از کنارش رد شود؟.. مهره ی مار داشت؟ یا جادو میکرد؟

شبیه به یک عروسک معصوم با موهای روشن و چشمانی که از هر اقیانوسی آبی تر بود... و لباسش که با وجود سادگی از همه بهتر نشانش میداد... زندگی حاضر بود قسم بخورد که او با یک فرشته هیچ تفاوتی ندارد!
احساس دیوانگی میکرد. برایش فکر کردن به یک دختر زیادی عجیب به نظر میرسید.
اما هرچه که بود... آن دختر با همه فرق داشت..


......



لونا به سمت دخترک رفت و با زدن به شانه هایش او را افکار به ظاهر مزخرفش بیرون آورد

«هی! چرا اینجا ایستادی؟ پسره کجا رفت؟!»

دخترک که حالا از فکر خارج شده بود با کلافگی گفت:

«همش تقصیر توعه! حالا مجبورم یکی رو که نمی‌شناسم به یه قهوه مهنون هم کنم!»


لونا با پوزخندی که نشان میداد نقشه هایش خوب پیش رفته گفت:

«اوه! جدی انقدر خوب پیش رفت؟»

دختر عصبانی به دوستش خیره شد

«تو احمقی.. من حتی اسمش رو هم نمیدونم!»

حالت چهره ی لونا تغییر کرد.نفس عمیقی کشید. روی صندلی نشست و پایش را روی پای دیگرش گذاشت.

«بیخیال ا.ت. بالاخره نمیتونی تمام عمرت سینگل باشی! تو خوشگلی... باهوشی و معصوم.»

به اطراف اشاره کرد و دوباره لب باز کرد:


ببین!پسرای زیادی ازت خوششون میاد. کافیه به یکی از اینا درخواست آشناییت بدی..

سوتی کشید: «تا آخر عمر همراهت میاد!»


دختر هم نشست.

« من کسی رو میخوام که فقط ظاهر من رو نبینه.. پس لطفا دربارش با من بحث نکن لونا. دوست ندارم با هم دعوا کنیم.
من از زندگیم راضیم! باور کن.»

اما خودش هم میدانست که رضایتی در ته قلبش وجود ندارد.
«ببین ات. احساسات مشکل نیستن. اونا برات پیام دارن.
میدونم از اون پسر خوشت اومد.. پس به عنوان دوستت، واقعا دلم میخواد با یه آدم خوب، خوشحال ببینمت. اگه با اون خوشحالی، فقط سعی کن بدستش بیاری. »



-----


قطره های باران روی شیشه های پنجره میرقصیدند و رقص خود را به نمایش میگذاشتند.
بوی چوب خیس و نم باران حس زندگی و طراوت میداد.
دخترک با پالتویی قهوه ای رنگ روی صندلی نشسته بود. به همراه همان پسر .با همان .. همان موهای خاکستری، همان شکل و استایل...
و همان "چشم ها"
قهوه ی داغ روی میز با سردی دستانش تضاد داشتند.
سکوت حاله ی معذب کننده بین آن دو تشکیل داده بود
دختر تصمیم گرفت آن حاله را بشکند.

«هنوزم اسمت و نمیدونم»

ߊ‌ܥ‌‌ߊ‌ܩܘ ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ܥ‌‌!





#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
دیدگاه ها (۱)

ܥ݆ࡅ߭ܥ‌‌ ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ܨ ܥ‌‌ܝ‌ܟܿࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ܨ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊ‌ܔ ࡅ߳و "𝑝𝑎𝑟𝑡:³ ...

همو شات کنیم ماهزاد؟به مدت ۲۴ ساعتارقامت بالای ۱۰۰ تا باشه گ...

ܥ݆ࡅ߭ܥ‌‌ ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ܨ ܥ‌‌ܝ‌ܟܿࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ܨ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊ‌ܔ ࡅ߳و "𝑝𝑎𝑟𝑡:1"...

زجـر آور 𝒑𝒂𝒓𝒕:𝟑(𝒍𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕)درست موقع رفتنناگهان صدایی آشنا ب...

‏Sanemi Shinazugawa: (P7)

P18موج ها بی وقفه خودشونو می زدن به ساحل.نه آروم، نه خشن یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط